![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
می گويند خيلی ها پيش از مرگ
نزديکان خود را، که در گذشته اند به خواب می بينند
...و اينچنين فرا رسيدن مرگ خود را در می يابند
من امّا ديشب تمامی بستگان زنده خود را در خواب ديدم
ولی صبح با احساس مرگی در کمین نشسته، از خواب بيدار شدم
پنداری مهمانی گرفته بودم ...
تا پيش از رفتن همگی را برای بار آخر ديده باشم...
ديشب که می خوابيدم
.حس مردن تنها حسی بود که نداشتم
از خواب که بيدار شدم بوی مرگ تنها چيزی بود که شامّه ام را پر کرده بود
تا امروز صبح نفهميده بودم که در درونم فانوسی روشن است ...
شايد چون هميشه پر فروغ سوخته است
امروز صبح حس کردم شعله اي در درونم کم سو شده است
انگار کسی فيتيله اش را پايين کشيده باشد ....
حس می کنم درونم هزار ترک برداشته و متلاشی می شود !
مغزم را می بينم که هر تکّه اش در محيط جذب می شود ...
به دستانم که نگاه می کنم می بينم که دارند تجزيه می شوند
جلوی چشمانم !
در حالی که هنوز زنده ام به سرعت تصعيد می شوم
مرگ وحشتناکی است ...
امّا حتی توان فرياد زدن هم ندارم
از صبح با تعجب به اين همه تغيير خيره شده ام !
نشنيده بودم کسی اينچنين مرده باشد ...
دارم در خودم جمع می شوم
کوچک و کوچکتر
مثل غنچه اي که پژمرده می شود و در خود مچاله می گردد
سريع ولی آروم ...
بی صدا !
چه بر سرم می آيد؟
مرا چه می شود؟
يعنی واقعا دارم می ميرم؟
مرگ؟!
باورم نمی شود ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|