![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
اکنون تجربه میکنم نوزدهمین سالمرگ زندگیم را
و تو بیا نگاه کن که چه زشت زمان به لحظه های بی تو بودن میخندد شب قبل از مرگ است هوا ابری آسمان بارانی واژه ها چه سخت بر ذهن آبی ام تلنبار میشوند شاید گله خواهند کرد از نبودن و نیامدنت تو بگو کدام شب را بی فکر من روز میکنی ؟ کدام جادو لحظه هایت را پر کرده ؟ که حتی نگاهی به تنهاییم نمیکنی .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|