![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
میدونم که تو بهش عادت کردی ولی من نه ...
میدونم که واست مهمه ولی واسه من دیگه نیست ... میدونم که به بهانه های من اعتراض نمیکنی ولی من دیگه بریدم ... چند شب پیش واسه اولین بار بود که گریه م نگرفت ... نه به خاطر اینکه از صبح ۹ تا قرص خورده بودم که این سر درد لعتی ولم کنه ! ولی بازم مثل سگ به خودم میپیچیدم ... به خاطر خیلی چیزا حتی تنهایی ... به خاطر یکی که اون بالا نشسته و چشماش رو بسته ... به خاطر نداشتن چیزی که به جای مهربونیات به تو بدم ... نمیدونم چی شده ... حسابی قاطی کردم .. امروز واسه چندمین بار یکی بهم گفت : همه میگن لاغر و ضعیف شدی ... یه کم هم به خودت و زندگیت برس ... بهش گفتم : به درک ... گور بابای خودم ! گور بابای تو ! گور بابای همه ! گور بابای زتدگی ... بیچاره اون ... بیچاره همه ... بیچاره من ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|