![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
دوباره من و … اخماي در هم و … آخه خداي مهربون … بزرگ … عليم ...حكيم و … هر چيزي كه تو بگي هر اسمی که خودت رو خودت میذاری اين رسمش نيست … اومدم طبقه ي نهم يه ساختمون نه طبقه شايد صدام رو بهتر بشنوي … ! به اون خداييت دارم كم ميارم … يعني آوردم … ميدونم كه ميگي خوب به من چه ؟!! برو هر كاري ميخواي بكن خودت ضررش رو ميكني… ميدونم كه خودم ضرر ميكنم … ولي بگو من دلم به چي خوش باشه ؟! ميدونم كه تا وقتي خوشحالم و سرم گرمه اصلا به فكرت نيستم… ولي آخه من آدمم…ميگي چيكار كنم… يه دفعه ميرم و يه كاري ميكنم كه خودمم توش ميمونم …چراشم نميدونم… فكر ميكنم دارم بد ميشم…خيلي بد… هموني كه تو اصلا دوست نداري…ببين خدا جون…من و امروز درياب…فردا دير ميشه ها… نگي نگفتي !… تهديد نميكنم… ما كي باشيم كه تهديد كنيم…دارم خواهش ميكنم… شايد فردا خيلي دير باشه…من عربيم خوب نيست…حرف دلمو دارم اين جوري ميزنم…يعني فرقي ميكنه ؟! خدا جون ميدونم چي فكر ميكني … ميگی كوفتت بشه اين همه چیز که بهت دادم … كوفتت بشه خانواده ي به اين مهربونی !!!!!!!!!!!!! ولي ميدوني چيه…همه ي اينا هم كه باشه من كم ميارم… خودت من و اين طوري ساختي… هرچي هم كه يه آدم داشته باشه بلاخره كم مياره… چه برسه به ما كه راهمون از كج هم رد شده… زدم به خاكي… من فقط يه ذره از توجهت روميخوام... فقط يه ذره... همين... من بي احساس واسه اولين بار دلم واسه خيلي چيزا و كلي از آدما تنگ شده... ! بازم مثل هميشه چراشو نميدونم ! از اون رفیق جون جونیام بگير تا كسايي كه سايم رو با تير ميزنن... اگرچه مثل هميشه اصلا به روي خودم نميارم و سعي ميكنم همين جوري اخمو بمونم تا يكي ما رو تحويل بگيره گرچه ناز ما ديگه خريدار نداره ! از همه چيز بدم مياد… از لباساي رنگارنگ… از اين همه خونه ها و ماشيناي جور وا جوري كه از اين بالا عين اسباب بازي ميمونن… از اين كه فكر كنن من خوب و مهربونم و بدتر از همه اين كه فكر كنن من می فهمم… به پير به پيغمبر هيچ كي به اندازه ي من توي عمرش گه کاری نکرده و نفهم نبوده …
واي به اون روزي كه كاراي من رو بشه ( ) … به هر حال من يه خودكار قرمز خريدم و ميخوام روي خيلي از چيزا خط بكشم… آره خيلي از چيزا چيزايي كه ممكنه خيلي عجيب به نظر بياد… ميخوام يه CD عزاداري بذارم و بشينم يه نفس گريه كنم بعد هم تو مثل هميشه بيايي بالا سرم و بگي دوباره ديوونه شده... من حتي واسه چرت و پرت گفتن هم دارم كم ميارم... آهاي بالايي.... كجاييييييييي پس ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|