تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا -
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست!

خرافه نیست... آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق...

 عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود ٬ نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید !

 آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست !

 اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش. اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی...

اما پافشاری می کنه یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره...

پس بی خیال می شینی پای حرفاش. باهاش حرف میزنی .باهات از گذشتش میگه ، از تنهایهاش از کارهای که قبلا کرده بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب اَمونت رو می بره تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی !

دل رو می زنی به دریا. میگی چرا باید احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. چشاتو می بندی و از پشت تلفن برا اولین بار بهش میگی دوستش داری ! اونم برات گریه میکنه...

پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری !

نمی تونی لمسش کنی... نمی تونی ببوسیش.... نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اونور تر بشنوی و باهاش ساعت ها صحبت کنی !

 بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. روزهای طولانی رو باهاش تا شب حرف می زنی از پشت تلفن...

لحظه لحظه دلت براش بیشتر تنگ میشه آره دلتنگی و آغاز آوارگ !

انقدر بهش میگی که دیگه حتی روت نمیشه بهش بگی دلم برات تنگ شده.دوست داری کنارت باشه .دوست داری سر بزاری رو شونش و گریه کنی .دلت میخواد دستش تو دستات باشه .ولی نکنه ، ناراحت بشه .نکنه اون با تو هم حس نباشه..

هزار تا فکر عجیب غریب به کلت میزنه .پس بهش چیزی نمیگی .میریزی توخودت. مثل همیشه. حالا یکی دو ماهی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که از ته دلش بهت بگه دوستت داره !!

مثل اینکه حسرت شنیدن این حرف رو باید با خودت به گور ببری..

اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه !

همش گره می ندازه تو کارت و تو هی زنگ میزنی و حرف می زنی. زنگ میزنی .زنگ میزنی.زنگ ..

دلخوشیت میشه عکسهای که بهت داده. دلخوشیت میشه یه چند تا نوشته و ....

نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه ! می فهمی که نگرانته !

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی...

نیرو و توانت رفته و حالا شده لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چته و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه.....

انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه...

خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب، خوب می کنی. نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی...

دلت نمیاد بگی که توی تموم اون تلفنها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا بهت برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه

اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته گوش میدم ، سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. دستاتو میگره وفشار میده ...

دلت میخواد زمین دهن باز کنه و تو رو باخودش ببره .دلت میخواد تو هم دستاشو بگیری وبهش بگی دوستش داری ولی نمیتونی . تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست...

به خودت میگی باید بری.باید بری تا اون خوشبخت شه !

براش یه نامه میزاری .نامه خداحافظی. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش صحبت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود...

حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری...

خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن. دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چیه!

دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت !

آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست ! 

تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی...

دلخوشیت میشه حرفاش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام تلفنهای که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره. بوی آلاله ... بوی یاس ...

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته !

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی بهت میگه مراقب خودت باش وتو رو با یه بغض با کلی احساس و حرف نگفته رها می کنه. دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM