![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
مرا به آغوشت راه بده !
مي خوام براي اولين بار ببوسمت ... بيا چشمانمان را ببنديم ... مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم ! چشمانت را باز كن ! لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس ! ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم ... اي تنها هم آغوش من ... بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام ... بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد ! ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ... ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|