![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
و باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم
زانوی غم بغل کردم و می گریم و تو نیستی باز در کنارم ... دست هایت کجاست؟ آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟ چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند محتاجم به تو! دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی تو فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود ! پس چرا دستهایم تنهاست !؟ می دونی دردنیای تنهاییم چه کنم ؟ بی تو!! بی پناه!! چه کنم ؟ ...... در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟ از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم! آه ای روزگار بی رحم ... آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من! فقط به یادم باش تنها سر پناهم ! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند مرا یاد میکنی هر دم ! به یادم باش ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
حرارت واژه ای نیست که تنها در میان شعله های آتش معنا گردد حرارت غریب است و نا آشنا ...
حرارت شاید رابطه ای است میان عشق و زندگی ! به هر حال من آن را در درخشش نگاهت یافتم و معنایش را از لبانت شنیدم ... اکنون احساس می کنم که وجودم لبریز از حرارت است ... شاید این احساس از خاکستر قلبم باشد که با تند باد وجودت زیر و رو شده است و شاید از ... از وقتی که تو را شناختم گویی طبیعت در تو خلاصه شده و عشق تو زندگی را شامل می شود تو را اسوه ای از ارزشهای تمام مسلک ها می بینم که کمال را برای هر مرامی در بر داری ! تو را کوره ای فروزان از آذرخش عشق می بینم که هیچ پولاد استقامتی را یارای ایستادگی در برابر نفس سوزان عشقت نیست تو را موج پر صلابت دریایی می بینم که ماهیان آرزوی رقصیدن در دامن پاک و کف آلودت را دارند و عاشق امید غرق شدن در میان گستره ء وجودت را و در این میان تلالو ء چشمگیر قله ی این موج سرمست کننده است و حرارت می بخشد ! آنچه از این حرارت چشیدم در قالب لفظ و پهنای کاغذ نمیگنجد پهنه ای فراخ تر از ادراک و قالبی ظریفتر از احساس لازم است تا بتوان به تفسیرش پرداخت و تو تجلی گاه این حرارت را به دستان لرزان من سپردی و من اندک اندک به سرزمینی وارد شدم که سرشار از نورهای سپید و خیره کننده بود . . . سرزمینی که در پرتو انوار روشنایی بخشش تمام سایه ها از بین رفته بودند و رنگی از تیرگی ها به چشم نمیخورد و سرزمینی که پس از فرو نشاندن عطش خود در چشمه های گواراش تمنای ماندن را در وجودم زنده کرد و بازگشت رابرایم غیرممکن ساخت چنانکه هیچ اراده ای طاقت جلو داری از این تمنای غریب را نداشت و اساسا" در این وادی عقل و اراده حکمی جدا از فرمان این تمنای غریب صادر نمیکرد و من ساکن سرزمین عشق شدم ... سالها بود که از کتاب حیاتم فصل بهار افتاده بود و درخشش شبنم های لطیف امید را که در بامداد روزهای بهاری بر آفتاب هدف سلام می کردند فراموش کرده بودم ! سالها بود که بلبلان از سرزمینم قهر کرده بودند چرا که خواب زمستانی غفلت گلهای زیبا را ربوده بود و شکفتن را از یاد برده بودند و بادهای وحشی که گاه خبر می دادند که بلبلان نیز رفته رفته خشک و صامت می شوند چرا که اقتضای نور کم خورشید که در روزهای پائیز و زمستان از پشت ابرهای ضخیم و تیره بر زمین و موجوداتش می نگریست جز این نبود ... سالها بود که کبوتران پرواز را به جوجه ها نمی آموختند قناری ها درس آواز نمیدادند ونسیم ها دیگر در شبهای مهتابی داستان شیرین سرزمین آرزوها را در گوش غنچه ها نجوا نمی کردند ... تا اینکه آمدی ... آمدی و خواستن را در میان اشک شمع ها به من آموختی و گفتی باید رها شد باید پر کشید و مرا از بارهایی که بر دوش داشتم آزاد کردی و سبک ساختی ... به سبکی نگاهی که با محبتی ماورایی به من می دوختی و به آزادی ای والاتر از خیال ... و من گفته هایت را بر بال پروانگان می نگاشتم و در وزش باد زمزمه می کردم ... آمدنت گلها را بیدار کرد پرندگان را تا اوج فلک پرواز داد و نسیم را زندگی بخشید آمدی و دوباره قصه های از یاد رفته را به خاطره ها آوردی و روح زندگی را در کالبد بی جان سرزمینم دمیدی و زرق وجودم را با طوفان عشقت در اقیانوس بیکران خواستن بسوی جزایر ناشناخته راندی ... و آنگاه که بی تابم کردی اوج گرفتی و از دیده پنهان گشتی و مرا به سوی خود خواندی ... شاید لحظه ای بیش طول نکشید شاید رویایی بیش نبودی شاید خواب میدیدم چگونه خوابی بود که مرا بیدار کرد ؟ نمی دانم تنها پرواز را حس می کنم و جز آن هیچ . چیزی جلو دارم نیست عطش نیاز به حرکت و پویش مرا ملتهب ساخته و جانم را به لب رسانیده است . نغمه ات را می شنوم که مرا صدا می زنی و امید می بخشی فریادت سراسر وجودم را قرار گرفته است . چیزی جز صدایت را نمی شنوم و تمام هستیم بسویت پر میکشد ... اکنون به ذره ذره ی هستی می نگرم دوباره درس سالها را دوره میکنم و انگیزه ی حرکت در اندیشه ام متبلور می گردد... همان انگیزه ای که در انتها خود عطر تو را به مشام می رساند همانکه "اگر کسی آن را درک کند دیگر سر از پا نمی شناسد " وقتی دلم میگیرد به آسمانها چشم می دوزم ... نگاهم از میان ستارگان میگذرد ... کهکشانها را پشت سر می گذارد و در ژرفنای بیکران غرق می گردد و آنگاه لحظه ی کوتاهی که با هم گذاراندیم در نظرم مجسم میشود نگاهم با نگاهت در می آمیزد . و صدایت سوار بر اسب پژواک در میان ستارگان می تازد ... به خاک می افتم و سرشار از لذت می گردم ... آنگاه گفته ء تو در تفسیر این زیبایی در گوشم طنین می افکند : بقا ء بقا ء بقا ء ... در گفته هایت جذبه ای خاص وجود داشت و از واژه هایی که بر آنها رنگ معنا می کشیدی حرارت نا آشنایی به قلبها به چمنزارها و به گلهای سرخ می تراوید ... آری حرارت واژه ای نیست که تنها در میان شعله های آتش معنا می گردد.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم … |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آن زمان که ندای آسمانی خبر از آمدنت دارد , نمی دانم که هستم یا نه !؟ نمی دانم که زمین چه رنگی می شود , وقتی که نور ظهور کنی نمی دانم فرشته ها چگونه دوریت را تحمل خواهند کرد شاید تا دانستن , یک جمعه دیگر فاصله باشد شاید تا ندبه دیگر تو آمده باشی شاید دعای عهد این صبح آخرین پیمانمان با تو باشد شاید فردا خدا بر ما گنه کاران رحم کند شاید بعضی ها فراموش کردند که تو روزی می آیی ! این انتظار اگر تا آخرین نفس باشد , شیرین و زیباست چون این انتظار , انتظار من نیست ... تو هم منتظری ... آیا زمین منتظر سیاهی و تباهی بیش از اینهاست ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|