تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
آروم و سبک قدم برمی داشت می دونست کسی به انتظارش نیست خوب می دونست که هیچکس دوستش نداره اینو سالها بود که با گوشت و پوستش حس کرده بود لزومی نداشت به این موضوع کهنه فکر کنه...

 سرش پايين بود بي هيچ خيالي چشمهاش سنگفرش خيابونا رو مي شمرد !

انگار روي آسفالت دنبال گذران عمرش مي گشت !

 سالها بي هيچ اتفاق هيجان انگيزي از پي هم تند و پرشتاب مي گذشت و او همچنان نگاه بر زمين روزها رو مي گذروند...

عمر چه پرشتاب مي گذرد بي هيچ دليل خاصي بايد به اين زندگي ادامه داد زندگي كه نه اداي زندگي را در آوردن اين زندگي سگي اين .... بي خيال

برايش نگاه آدمها مهم نبود در حقيقت تو زندگي او آدمها هيچ نقشي نداشتند خودش بود و خداي خودش و ديوار تنهايي كه دور خودش تنيده بود . . .

وقتي كه به خونه مي رسيد از شدت خستگي تن خسته اش رو روي زمين ولو مي كرد و سرش رو روي بالش مي گذاشت و به فكر فرو مي رفت ...

امروز هم گذشت ....ساليان سال بود كه هر روز ساعت مشخصي اين جمله رو تكرار مي كرد ...

امروز هم گذشت ....

و باز روز بعد و روزهاي بعد .... و چشمان به انتظار نشسته اش هميشه به انتهاي جاده بود به اين كه يه روز او هم غزل خداحافظي رو بخونه و بره !

ديگه خسته شده بود از اين همه عمري كه كرده بود از اين همه تنهايي از سكوت از بي صدايي به تنگ اومده بود بي صبرانه در انتظار تموم شدن اين زندگي بود

 انتهاي راه . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط آرش | 
ه مدته شدم عین مار گزیده ها...

البته این دفه مارهاش یه کم ظاهر انسانی دارن ! ...

توی این چند وقته هر کسی به یه بهانه ای ما رو فروخت و سعی کرد با پا گذاشتن روی سر ما خودشو به یه جایی برسونه ! ...

یکی به بهانه ی صداقت ... یکی به بهانه ی درد و دل با دوست دخترش ...

یکی هم به بهانه ی شوخی و خنده ...!

حالا دیگه به هر آدم جدید میرسم فکر می کنم این هم یه جورایی میخواد سر ما رو زیر آب کنه !

شایدم بیشتر به خاطر اخلاق و خصوصیات خودمه....

من کلا آدم سردی هستم ولی اگر هم با کسی دوست بشم خیلی باهاش صمیمی میشم و سعی میکنم همه چیزو بهش بگم... و از همین جا هم بود که خیلی ضربه خوردم...

ولی توی این مدت خیلی درس گرفتم...

از همه خوبی ها و بدی ها...

از همه شادی ها و ناراحتی ها...

و همین طور که قبلا هم گفتم من یه خودکار قرمز دارم که هر کس رو بخوام باهاش خط میزنم...شاید خیلی راحت تر از گذشته... و اگرم کسی خط خورد دیگه پاک بشو نیست....هیچ وقت....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط آرش | 

نه !

به کفر من نترس !

کافر نمیشوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم !

انسان و بی تضاد؟!...

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط آرش | 
فکر میکردم همه میتونن این جوری باشن...

همه میتونن یه چاله ته دلاشون داشته باشن و یه چیزایی رو برای همیشه توش دفن کنن ...

ولی نه این یه ویژگی خاصه که همه ندارن و نمیتونن هم داشته باشن...

بازم خدا رو شکر... خوبه که همیشه خدا هست و یه چیزایی رو به آدم نشون میده که بتونه بهتر درون آدما رو بشناسه...

همیشه آدما ارزش اینو ندارن که یه سفره پهن کنی و هرچی تو دلته بریزی جلوشون ...

تا الان بیدار بودم و فکر میکردم ...

فکر کردم ... خیلی ... به بی خیال شدن به معذرت خواهی از همه به خاطر کار نکرده ... و بیشتر از همه به انتقام ...

آی ادمــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !

حیف که من نمیتونم مثل شما باشم ...حیف که هنوزم یه چیزایی برام ارزش دارن...

حیف که من هنوزم فکر میکنم دوستی مقدسه...

فکر نکنین که کار خیلی مهم و خارق العاده ای انجام دادین... نه عزیز .... بی معرفتی و نامردی هنر نیست !

ته دل من یه چیزایی دفن شده که درآوردنشون به این سختی هم نیست ... ولی گفتم... حیف که من هنوزم میگم بچگی کردین ...

خدا روزی رو نیاره که انتقام تنها راه باشه ... راهی که انجامش خیلی راحت تر از تحمل کردنه ...

همیشه توی ذهنم این جوری بود :

آدما همشون ساده و دوست داشتنی هستن ...

ولی خوب یه جورایی ازتون ممنونم....باعث شدین که من دوستامو بهتر بشناسم و بیشتر قدرشون رو بدونم ...

و بدونم همین جوری دوستی با یکی بعد هم اعتماد کردن بهش چه سر انجامی داره...

یه دوستم میگفت این همه با بقیه صمیمی و رو راست نباش بلاخره یه روز از صداقتت سوء استفاده میکنن...دوستی هم حد و حدودی داره.... ولی من ....

به هر حال از آشنایی با آدمای دور و برم خوشحال شدم...

امیدوارم دوستای بهتر از ما گیرتون بیاد... خداحافظ..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط آرش | 
از امروز با یکی دیگه می خوام حرف بزنم . . .

چند وقته باهام قهری !

 می گم تو قهری چون من که قهر نمی کنم و نمیتونم بکنم ... 

من ازت دور شدم ... توام از کار من قهر می کنی٫  منم خودم می دونم که زیاد اشتباه کردم زیاد یادم رفت کی هستم و اون کی هست !

ولی آخه من به این تنهایی  نباید بازم بیای پیشم نباید صدام کنی ؟!

یعنی ذیگه نمی خوای منو صدا کنی ؟!

 اسمم رو که خوب بلدی خب دوباره صدام کن !

یه دفعه هم بهت گفتم منو اگه به خاطر خودم صدا نمی زنی به خاطر تموم کارایی که کردم بیا بازم

دوستم باش بیا بازم صدام کن.

 می دونم  باید با تو حرف بزنم نه کس دیگه ای ! چون تو کارامو درست می کنی نه اون !

الان می گی عجب رویی داره نه؟ همه کاراش رو می کنه تازه باز می گه یادت هستم . . .

هرچی بهش گفتم این کارا رو نکن بازم می کنه. یه نموره خجالت بکش ! آره خجالت می کشم به بزرگیت دیگه خسته شدم بدم اومده از خودم ...

حالا دور می شی...

 می دونم خودم دورت می کنم از خودم !

ولی تو  کمک کن بمون بازم بمون دور نشو از من...

نرو کمک کن...

می دونم خیلی خوبی ... اصلاْ بخاطر همینه خیلی دوست دارم !

کم کمکم نکردی باز من نارو زدم ولی خودت گفتی برگردی بازم کمکت می کنم !

پس کمکم کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM