![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
چیه دل دیونه بازم که گرفتی اخه باز چی شده که تو داری اینجوری بی قراری می کنی؟!
می دونم چی شده ! بازم دلت تنگ شده ! بازم نتونستی ببینیش ! مهم نیست غصه نخور بالاخره می بینیش... می دونم خسته شدی ٬ می دونم که حتی یه لحظه هم طاقت دوری اش رو نداری اما باید صبر کنی باید صبر کنی تا ببینی اخرش چی می شه ! اخرش می یاد و چشمای منم اون نگاه گرمش رو حس می کنه ! حالا تو گرمای وجودش رو حس کردی و اینجوری دیونه شدی اگه من چشماشو ببینم چی ؟! یعنی می شه یه روزی من توی چشمای همنفس شبام خیره بشم و بهش بگم دوستت دارم !؟ یعنی می شه یه روزی همنفس شبام کنارم نشسته باشه و وجود من با هرم نفسهاش یه جون تازه بگیره ؟! اخه کوچه باغای دلم خشک شده ! ابرای بارونی خیلی وقته و دلم نباریده چون کسی رو نداشته که دلش واسش تنگ بشه ! اما حالا یه همنفس داره ! یه همنفس که توی شبای تنهایی همدمشه یه همنفس که زندگیم به زندگیش گره خورده ! همنفس من ! هنوز نمیدونم که چرا اینقدر دنبال نگاهتم چرا دنبال اینم که یه جای کوچولو توی دلت پیدا کنم ! امیدوارم که یه روزی یه ذره جا توی دلت بهم بدی که من توی کوچه های دلت گم نشم یا اینقدر برات بی ارزش نشم که منو از کوچه های دلت پرت کنی بیرون ! همنفسم دارم از دوریت دیونه می شم ! فقط دو روزه که ندیدمت ولی خیلی بی قرارم ! حالا باید تا چقدر دیگه صبر کنم تا ببینمت ؟! همین دو روز هم به اندازه یه عمر گذشت ! حتی نمیتونم فکرش رو هم بکنم که یه موقعی نتونم ببینمت ... فقط امیدوارم که همیشه توی دلت بمونم حتی اگه دیگه باهام نموندی ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
۱ - ۲ - ۳ - ۴ - ... دوباره دارم میشمرم !
اعصابم خورد شد ! همش کم میارم ! چند تا دیگه تیر مونده واسم؟ چندتا آدم دیگه مونده؟ هرجور میشمرم بامز تعداد نامردا از تعداد تیرام بیشتر میشه !!! باید یه فکری کنم ! خنجرم رو هم میگیرم دستم ! مگه من ازونا کمترم؟ با تیر که زود خلاص میشن ! به نامرد ترا از پشت خنجر میزنم! اون سفارشیارو هم میذارم آخر سر! با سوگلیا یه جور دیگه باید حال کرد اونایی که یه روزی اول و آخرت بودن خب زشته با اونام مثل بقیه رفتار کنی ! هر چی دارم میذارم کنار! با دست خالی میرم سراغشون!به یاد اون روزایی که با دست خالی ولم کردن وسط خیابون! دستام یخ کرده! همین دستای یخی و دور گردنشون حلقه میزنم! اگه فکر کردن میتونن خودشونو نجات بدن کور خوندن! تو حالت جنونم من! یه قدرت عجیب و مافوق تصور داره کمکم می کنه ! چه نفرت قرمز قشنگی ! سرخ میشی ، بنفش میشی ، کبود میشی ، سیاه میشی!!! و من دارم رنگ تمام لذتهای دنیا میشم! وقتی چشای هزار رنگت از حدقه زد بیرون ، نفس راحتی میکشم! سرم رو رو به آسمون بلند میکنم ! خدایا!ازت ممنونم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
یاد جمله ی خیلی قشنگی از افلاطون افتادم که میگه :
برای زنده موندن یا باید خدا بود یا حیوان ! خیلی جالبه !
برای زنده موندن باید فقط حیوان بود ! فکر نکنین همینطوری گفتم ... درسی بود که از زندگیم گرفتم! باور کن منم تو یه برهه ی زمانی خدا بودم ولی ... بازم حیوون شدم !
خیلیا نتونستن ببینن اون بالام و کشیدنم پایین ! اینطوری شد که منم تصمیم گرفتم بزنم تو خط حیوون شدن ولی ... بدبختیه من و امثال من اینه که اینم از دستمون بر نمی یاد ! خدایا پس باید چیکار کنم ؟ نمیدونم ! واقعاّ نمی دونم ولی خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم ! کاش کسی پیدا شه که بهم ثابت کنه میشه انسان هم بود ! این ذهنیت لعنتی داره دیوونم می کنه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
نمیدونم تا حالا شده توی خیابون که راه می ری یه دفعه با دیدن یک صحنه نتونی جلوی خودتو بگیری و زار زار گریه کنی ، بدون اینکه خجالت بکشی از نگاه مردم ... ؟؟؟
نمیدونی چه آرامشی پشت این گریه است ... اینجا ، این روزا گله به گله اش مردم و می بینی که با یه عشق آسمونی دور هم جمع شدنو برای آقاشون عزاداری می کنن ... کی می تونه جلوی اشکاشو بگیره وقتی دسته ی بچه های کوچولویی رو میبینه که میدونن برای چی سیاه پوشیدن ، برای چی به سر و سینه اشون می زنن و برای کی گریه می کنن ! اون وقت یادت می افته که یه روزی بوده که توی این دنیای بزرگ فقط هفتاد و دو نفر بودن که اونو می شناختن ، فقط هفتاد و دو نفر... تازه حالا می فهمی که برای چی بهش میگن غریب ...
به خدا هر جایی رفتم گفتم اربابم تویی ! نکنه جدام کنی از صف نوکرات حسین ! هرچی سنگم بزنن از در خونت نمیرم ! جون میدم فدات میشم نمی کنم رهات حسین ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|