تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد

شاید وقتی برای دل خودم می‌نویسم جایی برای تو دیگر نیست یا تو را بر باد فراموشی ره‌سپار دیار خاطره‌هایم می‌کنم

هر از چند گاهی به یادت نغمه‌ی عاشقانه‌ای سر می‌دهم، اما این نغمه از آن تو نیست!

از آنِ آن دلِ شکسته و پر از غم خویشتنی‌ست که بر یاد و خاطره‌های اندوهناک خویشی می‌گرید که در خویش‌ اش نهان کرده است!

خویشی که در من است و نیست، در تو هست و نیست، با تو همراه است و می‌گریزد، اما از تو به تو پناه می‌آورد ...

کاش دل شکسته‌ی مرا بند زن ملکوتی‌ بود که با صوت داوودی‌اش هزاران پاره پاره‌ی این دل رهیده و افسون شده را در کنار می‌آوردم و با کاشی‌های آبی‌رنگ گنبد لاجوردی آسمانیان در کنار هم رنگین‌تر رنگ دل را می‌سرشتم !

 

از هوای بارانی و طوفانی، مرا به خاطر آور، حتا با تنفسی در خاطره‌های من ...

آن لحظه که من از تو رهیدم از خود گذشتم و دیگر آن دیار را نیافتم ! 

من بودم و تو، اما هر دو از هم جدا شدیم. من عاشقی شدم در هوای تو و تو بارانی شدی در چشم‌های من ...

پلک‌هایم را بر هم می‌گذارم و تو از چشمانم روان می‌شوی و بر دامن‌ام فرو می‌افتی ... آن لحظه که دیگر در کنارم نیستی، مرا با پلک بر هم زدنی در یک هوای ابری به یاد آور !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط آرش | 

تنهاي تنها بودم !

 با تنهايي ها درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي ...

ولی تو اومدي و منو عاشق كردي ، عاشق مهربونیات و اون قلب پر از محبتت !

مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي !

بدون كه همینطوری الکی گرفتارت نشدم !

سختي كشيدم ، درد كشيدم ، انتظار سختي كشيدم تا مال من باشی !

تو با موندنت كنارم كاري كن كه همه اين سختي ها را از ياد ببرم !

حالا كه گرفتارت شدم و راهي براي برگشتن به تنهايي ندارم تا آخرش باهات مي مونم

اگه لازم باشه براي عشقت جونمم می دم !

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

باز مي نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلي دوستت دارم

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه اي باور

كني كه من بيشتر از هر زماني و بيشتر از هر چيزي دوستت دارم عزيزم

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس

كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگي ام به تو ثابت كنم كه دوستت دارم

شايد زماني كه مرگم فرا برسد بفهمي كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمي كه چقدر

من براي رسيدن به تو سختي كشيدم ، و زمان مرگم باور كني كه به حرفم و عهدي كه با

تو بستم پايبند بودم

آري پس اي خداي بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا ياروم باور كند چقدر او را دوست ميداشتم

غرورم را در آن سرزمين تنهايي ها شكستي ، مرا تسليم آن قلب پاك و از عشقت كردي

مرا در اين دنياي عاشقي دربه در كردي ، مرا وابسته آن قلب پر

از محبتت كردي ، اينك كه تو مرا عاشق كردي بيا و تا پايان راه با من باش

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايي باشم

تنهاي تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم مي مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام و

ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم … دوستت دارم و

دوستت دارم ……. آري دوستت دارم

اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم . آري از ته دلم با صداي

خیلی آهسته  آنقدر که خودم هم نشنوم ميگويم

كه دوستت دارم   ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط آرش | 

از جایم بلند شدم

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی  هراز گاهی هم زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ، آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت دنیا باز کردم ،

و عکس تو را در آغوش گرفتم !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط آرش | 
یکی می گفت از هر چی می ترسی خودتو بنداز توش !!!

میگفت باید خودتو بسازی ! از روبرو شدن با چیزی نترس !

راست میگه !

اینطوری یه امیدی واسه پیروزی هست !

ولی اگه ازش فرار کنی همونم نیس !

         ولی حالا اگه رفتی طرفش و اوضاع خراب تر شد چی؟!

 

من می ترسم!

نه از اینکه خراب تر بشه!

از اینکه این وضعیت همینطوری ادامه پیدا کنه!

البته بقیه این نظرو ندارن ! میگن مهم نیست...!

اما من خسته شدم ...

کاش زندگی همونطوری پیش میرفت که ما می خواستیم...

حداقل بعضی وقتا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط آرش | 

خداوندا مرا ببخشا اگر چشمان گاه نشعه و گاه خمارم ، اگر گفتارم ، اگر کردارم ، اگر پندارم ، اگر اشعارم ، اگر احساسم ، اگر لباسم ، اگر زبانم ، اگر ... و اگر . . . دلی را ناخود آگاه یا خود آگاه به لرزه آورد یا دلی را آزرد . . .

تو خود آگاهی از این راز که عاشقم و عشقم هیچ نیست جز عشق به تو و یه عشق زمینی ... !

خداوندا گمراهم ! هدایتم فرما ...

 خداوندا هدایتم فرما بلکه توانم تمیز دهم از هم لبخند ها را ، نگاهها را ، سؤالها را ، جوابها را ، عشق ها را و کردار آدمیان بی خبر از خدا را که سخت درمانده ام میان آنها ، میان بود و نبود ، میان عشق و حسد ، میان وفا و جفا !

خداوندا ببخش مرا و ببخش تمام بندگان گمراهی را که غافل از احساس همنوعان گاه خود را در سراب هوس گذرا می بازند و چون چشم می گشایند دلی را شکسته اند و غنچه ای را پرپر کرده اند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط آرش | 
نمی دونم چی بگم .....

اصلا از کجا باید شروع کنم ؟!

خیلی وقتا سکوت از فریاد کشیدن بهتره !!!

خیلی وقتا سکوت بلندترین فریاده !

وقتی همه فکر می کنن احمقم ٬ وقتی هر کی هر بلایی که دلش می خواد سرم میاره خب چی بگم ؟!

وقتی شبا به زور قرص هم خوابم نمیبره هیچکی هم نیس بگه چته من چیکار کنم !؟

عادت دارم ...

بازم میریزم تو خودم !!!!

اما نه دیگه خسته شدم ...

دیگه نمی کشم ...

روحم خیلی خسته س .....

روحم خیلی خسته س ....

روحم خیلی خسته س ...

روحم خیلی خسته س ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط آرش | 
دیرزمانی در او نگریستم

    چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

    در پیرامون من

              همه چیزی

                     به هیآت او درآمده بود

   آن گاه دانستم که مرا دیگر

                                 از او

                                 گزیر نیست

                                               

                                                شاملو

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط آرش | 
باز طفل دلم لج کرده است

و لجوجانه پای بر زمین می کوبد٬

و هر لحظه با التماس نگاهی معصومانه تو را از من می خواهد...

جوابش را چه دهم؟

رهایی از دستش بسی دشوار است و

من سخت ناتوان٬

قصه کهنه آمدنت را باز برایش زمزمه می کنم

تا آرام آرام خواب پلکهایش را ببندد٬

اما

تا به کی او را دلخوش به آمدنت کنم؟

از فریبش دیگر خسته شده ام.

همین فردا قسم به فراموشیت می خورم اما

چگونه؟

وقتی

باران ٬ شاخه های بید مجنون

و سیب سرخ

تداعی می کند تو را٬

من هنوز سنگ نشده ام...

باز بغضم ترکید

و طفل دلم هراسان از خواب بیدار پرید٬

و باز همان حکایت

تو را بهانه می گیرد...

آقا پس کی می خوای بیای ؟!

این همه نامردی دروغ کثافت کاری و ... بس نیست ؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط آرش | 
قبل از اونکه صداش بزنی اون تو رو صدا زده...

بیا فقط نگاش کنیم...

قبل از اینکه از غصه قصه شبای دلتنگیمون بگیم ...

دلتنگی هامونو با یه سینه داغ به آغوش می کشه و بهت لبخند می زنه...

دستاتو ببر بالا ...

و فقط آروم باش...

کف دستام نوشته چقدر دنبال یه لحظه آرامشم ...

دستاتو که بالا بگیری...

اون می دونه و می بینه چی توی اون یه وجب دلت میگذره...

شاید اون وقت آسمون هم باریدن بگیره تا تنهایی نباری...

حالا دیدی که نه من تنهام  نه تو ؟!

ما جز اینکه همو داریم یه خدام اون بالا داریم...

یه خدا که همیشه چشمش به دستامونه ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط آرش | 

گاهی انقدر تنهایی به گلوت فشار میاره که نفست بیرون نمیاد ... 

گاهی میشه که دوستات همونا که به خاطرشون تا قله ی قاف میری حتی نتونن حرفاتو بفهمن تازه اونایی که فهمیدن هم به روی خودشون نیارن و با نامردی جوابتو بدن ...  

میشه که اونقدر خانواده و دوستات دست کمت بگیرن طوری که حتی اونایی که نمیشناسنتم دست کم بگیرنت در صورتی که آشناها و دوستات مثل خدا قبولت داشته باشن ! 

میشه حتی 1 نفر از عزیزات و نزدیکات حقیقت وجودیت رو باور نکنن ! کسانی که باهاشون عجین شدی و کسانی که از تو هستن ...

میشه به خاطر برداشن هر قدم توی زندگیت از فشار فکری دیوونت کنن  

میشه در موردت اونطوری که دوست دارن قضاوت کنن و در موردت تصمیم بگیرن !

میشه بابات یادش رفته باشه که تو هم جوونی احساس داری دل داری ...  

میشه از خودت بگذری و تنها چیزی که به عنوان قدردانی بهت میدن ایراد گرفتن از کارت باشه....  

میشه که از گریه اشک چشمات خشک بشه ... 

میشه که حتی حس کنی خدا هم صدای تورو گوش نمیکنه ...

میشه که زنده باشی ولی از خدا مرگ بخواهی ...

میشه که کسی رو دوست داشته باشی و اونم دوست داشته باشه اما بقیه چشم دیدن نداشته باشن و اذیتتون کن !

میشه که مثل من تنها نباشی اما تنها باشی و تنهایی مونست باشه !

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط آرش | 

شده اینقدر تنها بشی که حتی حس کنی خدا بالا سرت نیست ؟

خودمم نمی دونم چی بگم از کجا بگم ...

اینقدر مشکل دارم تویی زندگیم که حتی فکر کنم خدا هم دلش واسم بسوره که اینطوری شدم ... 

همیشه در عین خوشحالیم هیچ وقت به اینکه زندگی یه روی دیگه م داره اهمیت نمی دادم ٬ می گفتم خدا با ماس اما همون خدا ببین چه کرد ...

دمت گرم ... ای ول بابا اینطوری دوسمون داری ؟؟؟

مزد کارامون اینه واقعا ؟!

خیلی وقتا به تموم کردن رنج و زحمت این دنیا فکر می کنم ... اما چه فایده اون طرفم همینه ...

احساس می کنم یه درویش در به درم که میگردم و از دلم میخونم ...

وقتی دل دوستام میگیره میان پیش من اما این منم که وقتی تنهام حتی خودم هم نیستم که به خودم کمک کنم ...

من از هر چی دارم گذشتم وقتی میبنم با آدما با نامردی و بی احساسی تمام به راحتی به خاطر خودخواهیای خودشون از همه چیز گذشتن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط آرش | 

خیلی وقتا زندگی بر وقف مراد نیست

اما همیشه با خودم میگم :

اگر همین الان زندگی ازت بپرسه برای من چی کار کردی ؟

من چه جوابی میدم؟

همیشه آرزو می کنیم راه کوتاه بشه اما این باعث نمی شه که سرعتمون هم زیاد بشه !!

باید میون سخت گیری و رحمت بین انظباط و سهل انگاری توازن برقرار کرد !

بدون تلاش هیچ اتفاقی رخ نمیده حتی معجزه !!!

برای اینکه معجزه رخ بده باید ایمان داشت !

 برای ایمان داشتن باید حصار پیش داوری ها رو برداشت !

برای ویران کردن حصارها شهامت لازمه ! 

و برای شهامت داشتن غلبه بر ترس لازمه !

و همینطور تا آخر ...

آره زندگی هم خواهان رشد و پیشرفت است

و تا هنگامی که ما زندگی را یاری نکنیم که رشد کند

نمی توانیم توقع داشته باشیم که او هم مارا همراهی کند . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط آرش | 
نمی دونم چی باید بگم اما اونی که خیلی بده منم...

بدم چون با اینکه تو اینقدر خوبی و بزرگی بعضی موقع ها فراموشت می کنم !

و به خیال خودم تنها ترین عالمم...

یادم میره که تو اوج سختی هام این تویی که از همه به من عاشق تری...

تو صدام میزنی اما این منم که گاهی از بلندی صدای گریه هام صدای تو رو نمی شنوم ...

اینم میدونم که صدای تو  برای دل من بیشتر از یه صداست...

نمی دونی امروز چقدر تنها بودم و فقط می شنیدم...

می شنیدم و نهایت فریادم حضور سرد اشکام بود...

چه سرد بود هوا ...

هوای  سرد...

غروب بود و فریاد تنهایی...

و دست سرد باد که اندوهم را نوازش می کرد...

و حالا منم و یه کوچه فریاد...

کفایت می کنه که فقط بخوای مثل من...

دیگه های و هوی نمی خواد...

وقت فریاد سکوته...

    شایدم سکوت فریاد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط آرش | 

خیلی بی معرفتیم !

یکی از یکی بدتر !

اصلا انگار نه انگار همین چند سال پیش بود که اون همه ادم کله صبحی به خاطر خواست خدا تو بدترین حالت  زمین لرزه رفتن !

یعنی اینقدر ماها فراموش کاریم ؟!

 یعنی اسم ماها واقعا آدمه ؟ !

به ولله دل سنگم آب میشه

 به خدا تمام خاک وسنگ بم الان داره به حال اون ادما گریه می کنه بعد ...

ما حتی یادمون نمیاد یه همچین آدمایی بودن !

کجان اونایی که روزا اول شعار انسان دوستیشون گوش دنیا رو کر کرده بود !؟

اونی که میگفت من خرج یتیما رو میدم الان کجاس که ببینه حتی یه تیکه نون بعضیا ندارن بخورن ؟!

چرا عادت کردیم کر باشیم ؟

چرا و تا کی باید کور باشیم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM