![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
هوس یه مشروب خوب کردم ...
با یکی که دوسش داری ٬ بشینی جلو شومینه ... ۲ تا پیک میریزی به سلامتیه جفتتون ... چندتا پیک می خوری بعد یه آهنگ می خونی براش ... آهنگه علامت سوال شادمهر عقیلی ... آهنگو که خوندی یه نخ سیگار آتیش می کنی به اونی که پیشت نشسته میگی می خوام مثل آتی این سیگار پات بسوزم ... گوشه ی چشات اشک گیر کرده نمیدونه بیاد پایین !؟ نیاد پایین ؟! که یهو بغضت می ترکه ... می خوای جلو اشکاتو بگیری ... غرور داری بالاخره ... نمیشه ... انگار سالهاست که گریه نکردی ... تو همون لحظه دستاتو میگیره ٬ اشکاتو پاک می کنه ... دست میکشه رو صورتت رو سرت می گه اگه گریه کنی منم گریه می کنما ... یه آه می کشی و آروم میری تو بغلش ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
گاهی وقتا بهتره خیال کنی آدمایی رو که یه زمانی میشناختی دیگه نمی شناسی .
گاهی بهتره یادت بره که فلانی چه نگاه گیرایی داشت ... باور کن بهتره فراموش کنیم که طنین صدای کی قلب ها مون رو می لرزوند... بگذاریم یادمون بره شب هایی که منتظر بودیم منتظر اونی که هنوز که هنوزه نیومده و هیچ وقت هم نمیاد... آخه تا کی باید وفادار به یک قرارداد یک طرفه باشیم ؟ با توام ! با تو که چشمات خیره به یه راه که نمی دونی آخرش کجاست ... حواست هست داری چی کار می کنی؟ مگه تو چند سالته؟ تا کی می خوای زانوی غم بغل بگیری؟ مگه چی شده؟ هان ؟؟؟ رفته که رفته ... اونی که موندنی نیست هر چی زودتر بره بهتره ! چقدر به روحت ضربه خورده ؟ کافی نیست ؟ به خودت رحم کن ... تا کی باید صبحا با حسرت بیدار شی؟ تا کی می خوای غصه بخوری؟ قلبتو داری کجا می بری؟ بیا دوباره زندگی کن ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
چرا حرمت نگه نمی داریم ؟ چرا با آبروی عشق بازی می کنیم ؟! تا کی دو رنگی تا کی دروغ چرا با یک دوستت دارم اجازه هر کاری به خودمون می دیم چرا........؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...
مثلا با يه دختري دوسته.... اونو مي خواد..... اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ... به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا .. مياد مومن ميشه ..... گدا ميشه .... در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه .. خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره .. يه مدتي به همين منوال ميگذره . ميبينه خبري نشد..... به عشقش نرسيد .. بازم زار ميزنه ... خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه...... اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده .. انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ... مياد با خدا قهر مي کنه ... لجبازي مي کنه ...... مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ... ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم .... هنوزم با خدا قهره .... ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ... کجاها با هم رفتن....... دعواها .... قهرها..... آشتي ها ..... يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ... خبراي خوب مي شنوه ..... اميدوار ميشه ... ميبينه که داره جريان رديف ميشه ... خوشحاله و سرمست .... ديگه تو پوست خودش نمي گنجه ..... مي خواد از خوشحالي بال در بياره .... با خودش مي گه : ايول به خدا .... با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد .. يه دو روز ميگذره ... يه دفعه يه خبر بد مي شنوه .. دوباره همه چي به هم خورد .... دوباره نشد .... دوباره روز از نو روزي از نو .. مي گه : اه به اين خدا .. داشت کارم رديف مي شد .. الکي گفتم خدا بود.... اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت .. بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ... نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟ خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه .. به خدا فحش مي ده و ...... اما صد افسوس ..... و هزار افسوس ....... و هزار هزار افسوس..... اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد .... فقط يه دقيقه ..... که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه .... وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه... اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ... خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه .. درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟ فقط اينو ميشه گفت که : هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند.... نمي دونم اما خدا مي گه : من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ... بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم... بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي ناله هاش رو بشنوم .... حالا ممکنه بگي : ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ... من بت مي گم : اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ... اينا شعر نيست ... واقعيته ......... حقيقت عالمه ...... مگه نشنيدي حسين تو کربلا چي کشيد .. مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ... حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ... وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش .. خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد .. حتي به جدش رسول الله .... حتي به باباش علي ..... وحتي به مادرش فاطمه ... خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟ مي دوني به چه خاطر بود ؟ فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين .... خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده .... اون درسم اينه : نابرده رنج گنج ميسر نمي شود .... خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ... پس تو هم بدون ..... اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره .... خدا داره نگات مي کنه ... خدا داره بت افتخار مي کنه .... و اگه دوستت نداشت مي گفت : حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ... ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ... هر چه زودتر بش بديد بره ... پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره .. برعکس... عاشقته که بت نمي ده .... و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره.... بيا يه جوري باشيم پيش خدا ..... اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ... مي دوني بايد چه جور بود ؟ من مي گم .... تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخمرده رو مي شوره ؟ اگه نديدي برو حتما ببين ... ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ... تسليمه تسليم ..... بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه .. ضرر نمي کني ...... رفاقت باش خيلي خوبه..... بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست .... خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه .. پس تو هم از ته دل صداش بزن ..... از ته دل عاشقش باش ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|