تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
خیلی وقتا احتیاج به یه آدمی داری ٬

به یه دوستی که وایسه رو به روت و

خیلی جدی تو چشات نگاه کنه و بزنه زیر گوشت !

که تو صورتت خم شه و دستتو بذاری روی صورتت و خیره نگاش کنی ...

ببینی که شاکه

ببینی که از دستت عصبانیه ولی تو اخم صورتش داره میگه که دوست داره !

ببینی که یه دوسته واقعی داری !

همینجوری نگاش کنی  تا بهت بگه :

تو چته ؟! بسه دیگه گه کاری ! به خودت بیا ...

و سرت فریاد بکشه که تو یهو بلرزی ٬

و بری بغلش  تا بغلت کنه !

و همون دستی که زد تو صورتت رو بذاره رو سرت و چنگ بزنه تو موهات

سرتو فشار بده تو گودی شونه ش !

تا تو چشماتو ببندی و روی شونه هاش گریه کنی ...

بلرزی ...

تا به خودت بیای و فکر کنی واقعا چته ... ؟!؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط آرش | 
بازهم یک شب دیگر ... یک سکوت دیگر ... یک تاریکی دیگر  ...

سکوتش گوشم را ازار می دهد و تاریکیش چشمانم را

از شب و تاریکیش و سکوتش متنفرم

شبی که فریاد بی تو بودن را سر میدهد

و بند بند وجود مرا از حسرت با تو بودن پر می کند

ارامش را فقط در ان شبهایی یافتم که در اغوش تو بودم

و افسوس و افسوس از کوتاهی ان شبها

و طولانی بودن این شبهای  پر تلاطم

شبهای پر از افسوس و پر از یاد و خاطره تو

گرچه با تو بودنم خیلی کوتاه بود

به کوتاهی یه چشم به هم زدن ... به همین کوتاهی

اما انتظارش چه طولانی بود

و حال باز خاطرهایش چه طولانی است و چه ازار دهنده !

خدایا دلم گرفته !

دلم هوای گریه داره !

دلم انقدر گرفته که دیگر جایی برای حرفهای خودم هم ندارد ...

و در ارزوی شانه هایت برای گریه کردن و گوشهایت برای شنیدن حرفهایم هستم ...

خدایا دلم گرفته....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط آرش | 
شايد اين آخرين ترانه ام باشد و شايد مهربانترين قسمت انديشه ام ....

گم شده است همه نقشه هايم ...

خود را كودكي حس مي كنم كه ميان اسباب بازيهايش گم شده  ...

هميشه دلم مي خواست كه بذر محبت درباغچه خانمان بكارم و عشق درو كنم ...

مي بيني لحنم چه ساده شده ؟

ذهنم خسته است و چشمم تمناي خواب دارد ... نه خواب آشفته !

اي كاش مي شد به دور دستها سفر كنم با كسي كه دلش از سنگ نمي شد ...

كاش مي شد با كسي كنار آتش بايستم كه دلش برف زمستان نبود ....

كاش مرا كسي با خود مي برد ...

 كاش دلم نااميد نمي شد .. كاش تو هم مرا تنها نمي گذاشتي ...

كاش از سر بيقراري واژه هم از من فرار نمي كرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM