![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
من متاسفم . . .
برای آدمی که بودم برای آدمی که دیگران انتظار داشتن اما نبودم . من متاسفم برای کارهای که کردم برای کارهائی که نکردم . . . من به همه بدهکارم . . . پس متاسفم هرکس هر چقدر زورش می رسه طلبش رو بگیره . من تا پاک شدن طلب همه هستم . . . اما تا کی ؟؟؟ نمی دونم من هرکه بودم . . . هرچه کردم . . . فرزند زمانه خویش بودم . اما می دونم شرایط من و زمانه من به طلبکار ربطی نداره . من بدهکار ابدی هستم . به زمین و زمان من متاسفم تا به ابد . . . چه باشم چه نباشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
منم قبول دارم اینو ...
ما آدما که هیچ ، آبِ پاک و روشنم وقتی یه جا ساکن و راکد بمونه می گنده و میشه گنداب ! چی کار کنم ... خیلی مسخره س که یه چیزی رو قبول و باور داشته باشی اما بهش عمل نکنی ! اون موقع حتی خودت هم نمی تونی خودتو قبول داشته باشی ! می دونی ، این مهمه که چی باشی و کی باشی ، اما مهمتر از اون اینه که با اون چه هستی کنار اومده باشی ... وقتی بپذیری خودت رو ، وقتی خودت و شیوه ی زندگی کردنت رو قبول کنی و باهاش کنار بیای اون موقع حتی شاید بتونی از کثافتی هم که توش دست و پا میزنی لذّت ببری ! اما من ، می دونم که دارم گه میزنم جایِ نفس کشیدن ، اما تغییرش نمیدم ! یعنی نمیتونم بدم ! مسئله ی شرایط و محیط و اطراف و خدا و جبر و اینا یه طرف ، خودِ مزخرفم هم یه طرف . می دونم مقصّرم تو زندگیم ، اما کاری براش نمی کنم . تا کی؟ تا کی؟ نمی دونم . . . حتی نمی دونم چجوری شروع کنم ... یهو همه چیو بریزم بهم و یه مدّت نکنم همه ی کارایی رو که تو این زندگی سگی دارم می کنم ، یا قدم به قدم و تدریجی اوضاع رو تغییر بدم احمقانه است که بشینی تو تختت گریه کنی که خدایا من می خوام شب بخوابم که روز رو برم به زندگی برسم ، ته اش هم خوابت نبره و شبا رو کامل بیدار بمونی از کارات حرص بخوری ... زندگیم شده بود یه روز در میون ... الان هفته ای یکی دو روز ... خسته شدم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
از وقتي تو رو شناختم ، از نظر من نه هيچ بازيگري ميتونه نقشاي مثبتو به اندازه تو خوب بازي كنه نه هيچ هنرپيشه اي مي تونست نقشاي منفيشو اينقدر دوست داشتني عرضه كنه ! کلی جايزه خودم برات كنار گذاشتم ! ... وقتي عروسك كوكي م مي خنده يا گريه مي كنه ياد تو مي افتم كه عین یه عروسك از دست تو خنديدم و گريه كردم و آخر سر منو خیلی راحت كنار گذاشتي تا عروسك جديد بخري و لابد .... تو که عین خود شیرینا می گفتی آدم فروشی نیست پس چطور منو فروختي و اينگونه خشنودي !؟
تو اين معامله من نه تو ضرر كردي و هنوزم بي خبري ... ولي آروم آروم وقتي كه علفهاي هرز تمام ريشه هاي زندگيتو كندن و تمام آرزوهات خشكيد به حرف من می رسي ! فعلا خوش باش ... هر وقت محبت هاي پوشالي ت رو مي ديدم مي گفتم : جبران مي كنم ! اما حالا حرفم اينه : مطمئن باش تلافي مي كنم ! ناراحت منم نباش ! من بعد از تو هر شب گريه مي كنم ، هر روز سكته مي كنم و هر ثانيه مي ميرم !!!
اصلا نگران نباش ! حتي يك لحظه هم راحت نمي نشينم كه تو عذاب بكشي !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
..... من بودم و تنهاییم من بودم و طعم گس انتظار ... من بودم و دلواپسی ... گفته بود سکوت بی فایده است ٬ اما خودش از همه ساکت تره ... و امروز من تمام سکوتم را به فریادی تبدیل کردم و بر سردلم،عقلم،احساسم و دل تنگی هایم فرو ریختم ... من از دل تنگی های خودم گله ای ندارم من مدتیست به استنشاق بوی دل تنگی ها عادت کردم ! حالا من معنی دل تنگی رو خوب می دونم و می دونم چرا آسمان گاهی تیره می شود و دلش می گیرد .. و می دانم که تو چرا گاهی اشک هایت نم نم جاری می شود ... تو سکوت می کنی و سکوتت مرگبار ترین آواز هاست ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|