![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
دستای ما چه اسون دل به خط فاصله ها سپردند
تصویر سرد عشقت چه زود در ایینه نگاهم رخ نمود بوسه های مرگ بر لبانم و نسیمی که هستیم را در هم پیچید چه اسون به همه عادتهامون پشت پا زد ببین چگونه عهد و پیمانمان به رنگ خاطره بدورم حلقه وار دست میکوبند و میرقصند و ستاره هایی که تو با چشمانت نذر وجودم کردی چگونه بدور سرم میچرخند و خنده های مستانه اشان بی قراری را میهمان دل خسته ام کردند من و این کویر دل چه ساده به انتظار امدنت چشم به فردا دوختیم فرداهایی که هر روز به من و چشمان بی فروغم بی اجازه بر ایینه نگاهم مینشینند و تمسخر وار در پی هم دلم را به انتظار روزی دیگر میکشانند ببین لبهایی که در وصف خیال هم اغوشیت شعرها سرود چگونه سرد و خاموش به روزه سکوت نشسته انتظار ................... سکوت.................... فریادی که عصیانی را در فاصله زمان گم کرده ...... من از تکرار روزهای بی حاصل عصیانی خاموش چشمانی بی فروغ و گریان بیزارم ... کاش تصویر چشمانت در ایینه نگاهم گم نشده بود کاش دستانت را در باغچه کاشته بودم .... کاش دستانت را در باغچه کاشته بودم .... کاش... کاش............ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
ای خداوند! تو که "به بنی آدم کرامت بخشیده ای" تو که "امانت خاص خویش را بردوش بنی آدم نهاده ای" تو که همه ی پیامبرانت رابرای تعلیم کتاب و تحقق عدالت مبعوث کرده ای تو که "عزت را ازآن خود می خوانی و ازآن پیامبران خود و ازآن انسانهائی که ایمان دارند"... ما انسانیم... به تو و پیام پیامبران تو ایمان داریم آزادی و آگاهی و عدالت و عزت را از تومی خواهیم. ببخش که سخت محتاجیم و دردناکانه تر از همه وقت قربانی اسارت و جهل و ذلتیم. ای خداوند! تو که " همه ی فرشتگانت را درپای آدم به سجده افکندی" اینک نمی بینی که بنی آدم را در پای دیوان به خاک سجود افکنده اند؟ آنان را از بند عبودیت بت های این قرن -که خود تراشیده ایم- به بندگی آزادی بخش عبادت خویش آزادی بخش! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|