![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
خسته از گذر سالها اعتماد حال به جايی رسيدم که حتی نمی توانم به نگاه سرگردان خود در ميان غبار آينه
اعتماد کنم! من به کدام جرم بايد تو را در لحظه لحظه گذشته هايم داشته باشم؟ من به کدام گناه ناکرده و نابخشوده بايد افسوس حضورت را در خيالم ماندنی کنم؟ من به کدام لحظه نامقدسی بايد آن باشم که تو می خواهی؟ من می خواهم خود باشم... از تبار مهربانان با خيالی به زلالي باران! من هر آنچه داشتم به نگاهت بخشيدم دريغا که تو نتوانستی پاکی احساسم را از ميان جملات پر از خاموشی ام بخوانی... من تو را می خواستم چرا که تو گذشته و حال و آينده نيامده من بودی! افسوس... . تو رفتی در حالی که حتی شهامت اين را نداشتی که دليل رفتنت را در ميان سکوتم فرياد کنی و من مدتهاست به اين می انديشم که ای کاش تو من را نه برای آنچه که نبودم بلکه برای آنچه که هستم بدرود می گفتی!!! افسوس که تو... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
میدونی چه احساسی داره وقتی یک وسال و نیم از عمرتو با یکی بگذرونی....
وقتی به خاطرش از خیلی چیزا بگذری... از دلت... و از خودت مایه بگذاری... وقتی واسه اولین بار تو زندگی عاشق شی... بعد مثل احمقها فکر کنی همه شادیهای دنیا رو بهت دادن... فکر کنی زندگیت عوض شده...فکر کنی دیگه خالی نیست... یکی هست که تو واسش خیلی مهمی... و به همین خاطر به هیچ کدوم از موقعیتهای خوبی که واست پیش میاد فکر نکنی؟؟؟ که تو دانشگاه اینقدر سنگین بشی که همه فکر کنن ازدواج کردی؟؟؟ و اینقدر خر بشی که حاضر باشی غرورتو بشکنی؟!!! بعد یک روز صبح بیدار شی و ببینی همه چی تموم شده... ببینی دیگه مثل قبل عزیز نیستی و دلیلشو نفهمی... خودتو به آب و آتیش بزنی و نفهمی چرا... چرا همه چیز یکدفعه خراب شده؟!! بعد خودت با دستای خودت همه چیرو خراب کنی...پلهای پشت سرتو بشکنی...تا همه چیز تموم بشه... آره تموم بشه...و تو بمونی و یه بغض تو گلوت... مثل طعمی که بعد از خوردن شراب تو گلو می مونه...یه تلخی سکر آور... و تو همش با خودت فکر کنی که آیا برای بار دیگه ای هم این شراب را خواهی نوشید؟! و میدونی که بازم این کارو میکنی... و دوباره واسه ی خودت یه دشمن عزیز پیدا میکنی.... یه دشمن خیلی عزیز دیگه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
دلم برات تنگه ! جای اين جمله امروز چقدر خاليه برام تو زندگیم ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد ... واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند ! امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست ! انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود ! من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محال است براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم ! من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير کج و معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد! ما به يه گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد ... ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل مظنونين هميشگی درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود ! وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمون ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمون هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تا ديگه بهانه ی هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد ! آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهر یه دوست آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! اهای تقدیر بگو بشنوه ... دختر قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزل زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم به اين شعر نا تمام دست بزنيم ... هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر این شعر شبیه وصف حال منه : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …
اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
چقدر بده آدم تو اين دنيا كسي رو نداشته باشه ...
چقدر بده كه به دوستات عمري خوبي كني و آخرش با بدترين شكل باهات برخورد كنن ... چقدر بده به كسي اعتماد كني بعدش بفهمي لايق اين اعتماد و راز داري نبوده .. چقدر بده كه مجبور بشي پيش كسي درد دل كني كه خودت هم ميدوني نميتونه همدردت باشه و دركت كنه ... چقدر بده كه گوش شنوايي نباشه به حرف دلت گوش بده ... چقدر بده كه احساس تنهايي كني ... چقدر بده كه آدما همديگه رو دوست نداشته باشن و فقط مصلحت خودشون و آينده ي خودشونو دوست داشته باشن و براشون مهم باشه ... چقدر بده كه همه بدونيم كه هيچ كدوممون دلمون براي هم با عشق و محبت نمي تپه ... اما چقدر خوب ميشد اگه تمام حرفايي كه زدم هذيون و خيالبافي بود ... آه كه چقدر ما غريبيم و خودمون بي خبريم .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
گاهی اوقات فکر می کنم ادما یه تکه ی سنگی هستن یا یه کنده ی درخت!
سنگا هم یه تیکه ادم..! میشه از کنارشون رد شد و ندید ! میشه نشنید
انگار یه تیکه سنگ افتاده رو زمین مثل جسم اضافی ! کوچیک که بودم همه چیز چه خوب بود . چه قدر با اتاقم بازی میکردیم با هم! اما الان تمام دیوارای اتاقم مردن ! ما همه قهریم با هم اتاقم بوی ناخوشی های قدیمی و کهنه رو داره یه نقاشی شوم به دیوارای مرده ی اتاقم چسبیده ... همیشه این نقاشی تاثیر غریبی روی من داره حس میکنم دورم ! دور مثل چیزی که نزدیکم باشه بعد من دستمو دراز کنم که بگیرمش اما دستم بهش نمیرسه و هر چی میرم نزدیک تر اون دور تر میشه و باز نزدیک منه ! فقط دیده میشم کژ دار و مریض مثل غباری که افتاده باشه روی ایینه ی دق ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
عزیزم بیا توی بغلم ... میخوام ببوسمت !
بیا بدن برهنه مونو بچسبونیم بهم بیا میخوام گردنتو لیس بزنم ... و اکنون، ما، اسیران تناسل خود، به هزار رفت و آمد تکرار، تا لحظه ی انزال ناله می کنیم و پس از آن، |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری خالی از امواج نور یا زمستانی غبار آلود دور با خزانی خالی از فریادو شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روزی پوچی همچون روزان دگر سایه ای زامروز دیروزها می خرد آرام روی دفترم دستهایم عارق از افسون شعر یاد میارم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر مرگ من روزی فرا خواهد رسید می رسند از ره که بر خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور نمناکم نهند!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
ای قلم ! بنویس ...
ای دیده ! ببار ... ای دل ! بسوز ... ای غم ! جاودانه بمان ، در این سینه ... که در میان کوچه ، یک تن ، یاور مادرم زهرا نشد ...
دلم مي خواهد صدايت بزنم ؛ دلم مي خواهد تا نفس دارم ، نام تو را بر اين زبان جاري كنم ؛ دلم مي خواهد كنار بقيع ، روي پاهاي تو اشك بريزم ، ناله كنم ، آه بكشم و ... و بسوزم و بسوزم و بسوزم .. بيا و ببين ، بيا و اين دل را ببر ، بيا و اين دل رو صافش كن ، پاكش كن ، آرومش كن ... بذار پيش خودت بمونه ، بذار بمونه ... رهام نكن مادر ، كه بي تو ... دلم تنگ است ... مشتاق است ... مشتاق مدينه ! مشتاق بقيع ! و محتاج تو یه نگاه تو ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
ساعتها رو به روزها گره مي زنم و روزها رو به شبها مي بافم
که روزها،ماه ها و حالا ديگه سالها ، گوشه اين دل پنهون کردم و با تمومه خاموشيم بفهمي که تو دلم غوغايي برپاست. با همه بچگيم ، نگاهمو ذره اي از وجودت بدوني. دوست داشتم بدون التماسم نوشته هامو بخوني. من شاخه خشکيده اي بودم که تو اوج نابودي که فقط به نبودن فکر مي کرد ، يهو دستي ميومد و دوباره به بودن و موندن تو اين زمين خوش خيال دعوتش مي کرد. دوست داشتم فرياد خفه اين شاخه به خاک افتاده رو بدست نااميد باد نمي سپردي. که يه وقت نگاه کني و ببيني نه بادي مونده و نه من. اون موقع که منتظره شنيدن صداي باد بودي ، اون موقع که چشمت به تکون خوردن برگاي کوچه بود، اون موقع که چشمات به پنجره بود تا شايد خبري از باد پاييز بشه، من بي خبر از همه جا داشتم تو درياي عشقت دست و پا مي زدم، منتظر دستاي گرمت بودم تا نجاتم بده. هر چي با تو خنديدم ، هر چي گريه کردم ، هر چي احساس کردم ،... نميدونم کدوم آرزو، تو رو صدا کرد ؟! نميدونم کدوم خواهش ، معناي خواهش من شد ؟! نمي دونم کدوم شک و ترديد ، واژه هاي دردآلود منواز يادت برد ؟! نميدونم چرا اين قصري رو که تمام نفسهام تو اون محبوس بود يه شبه خراب کردي ؟! همه راها رو رفتم ... همه درارو کوبيدم... با تمام حسم صدات کردم... ولي نفهميدم چرا؟! چرا نشد پيدات کنم ؟! چرا نشد مال من باشي؟! مي دونم بي تو بودن سخته. تو اين چند وقت خوب مزه اش رو چشيدم. اما من تسليم تقديرم. تسليم انتخاب تو. تازه يه تشکرم به اون بدهکارم . به خاطر تمام حسايي که تو من زنده کرد. هم اون ، هم تو . حسه نفرت ، کينه ، انتقام ، پوچي ، شکست ، پشيموني ... خدا..... من واسه چي زنده ام؟؟؟!!! صداي منو مي شنوي؟؟؟؟؟؟؟؟........ حالم از خودم بهم مي خوره. لعنت به من ، لعنت به تو... حتي لعنت به اوني که ازم گرفتش . حتي لعنت به ... نه لعنت اونم واسه من. خوشبختش کن با هر کي که خودش مي خواد . شايد وقتي خوشبخت شد ياد من بيفته که تنها آرزوم خوشبختيش بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|