تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد

چهار سال پیش تو این روزا خیلی شور و هیجانم بیشتر بود ...

اما الان شاید شروع این بازی ها جام جهانی منو یاد چهار سالی از عمرم که گذشته میندازه !

چهار سالی که خوب نبود که هیچ خیلی هم بد بود ...

از چهار سال پیش تا حالا خیلی جیزا عوض شده ، از من بگیر تا همه ی دنیا !

 چه بدبختی هایی که سر من اومده و هنوز روی سینم سنگینی می کنه ...

ورود به دانشگاه ، حال گرفته ، آدمهای غریبه !

آدم هائی که هیچ وجه مشترکی باهاشون نداری و ...

 یه سال تو قرنطینه بودن ...

دوستای صمیمی و نزدیکی که ازت دور می شن و اما باید زندگی کنی بنابراین شروع می کنی همه چیزو از نو ساختن دوستای جدید می سازی ، خاطره های جدید می سازی و سعی می کنی شبیه همه بشی ...

 با دوستای قدیمیت کمتر هستی ولی مهم اینه که داره می گذره !

احساس می کنم که چند سال از بهترین ها رو به باد دادم ...

بیشتر به آدم هایی که ازشون بدم میاد اضافه شده  و  کمتر رفیق بی شیله پیله پیدا کردم !

بعضی ها رو هم می بینم که از بین بچه ها طرد شدن و واسه بدست آوردن یه چیز خیلی چیزا رو از دست دادن !

البته همشم نباید گفت بد بوده چون تو همین جاها آدم هایی پیدا شدن که واقعا وجودشون طلاست ! اما حیف که کم ن !

به هر حال نتیجه ای که واسه من داشته این بوده که الان همیشه مردّد هستم ! محتاط شدم ! دیگه نمی تونم حرفامو راحت به آدما بزنم ! کمتر ورزش می کنم جاش میرم سمت دود ! 

 

رسم روزگار همینه دیگه برگشتن نداره ! کاشکی این خیال آخری هم زودتر از سرم بیفته !

زندگی تو کما بازم ادامه پیدا کنه ! کاشکی بره و پشت سرش هم نگاه نکنه ، تا من راحتتر ترکش کنم و با بد اخلاقیام و دیوونه بازیام عذاب نکشه !

 هر دفعه که ترک می کنم پشت دستم رو داغ میذارم اما زود یادم می ره ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط آرش | 
تلخ شده ام و ژرف غمگینم ...

بغضی ته گلومه و هر آن اراده کنم گریه م می گیره!

تلخم امروز و این چند روزه عمر را ...

باید گوشه ی کافه ای بنشینم و حسرت بخورم که چرا شجاعت و تخم خودکشی را ندارم و هی بدم بیاد از خودم ...

از تنم که چه ناگسستنی بند این دنیا شده است با این تراژدی های بسیار و شادمانی های کوچکش و آرزو های بزرگ و دست آورد های حقیرش...

که چرا چنان نیستم که می خواهم و بعد هی نفس هایم را ببرم که خب نمی شود و اصلا نفس این دنیا چنین است که نتوانی آن باشی که می خواهی....

هی دلم می خواد برم زیر لحاف و گریه کنم گریه کنم تا لحاف سونا شود و اکسیژن تمام...

صورتم قرمز شود و رگ هایم درشت...

زیرپوشم خیس عرق شود و بچسبد به پوست سبزه ناجذابم که می گویند خیاط احسن الخالقین دوخت بر من...

بروم تنها کنج کافه بنشینم و قهوه بنوشم با طعم خاطره و سیگار دود کنم خیلی معمولی و بی هیچ خاطره...

بعد فلسفی شوم که اومانیسم دروغ است و آدم حتی اختیار معامله خودش را هم ندارد و تمام هیبت و شکوه و جلالش بند گوز یک آره و نه است و باید که صبر کنم تا زهر غروب کشیده شود و پنجره را باز کنم که از سه طرف صدای اذان بیاید درهم و ناجور...

مامان سجاده اش را پهن زمین کند و بعد صورتش را نبینم و با صدای آرامش نماز بخواند و من برای خودم ساز دهنی که ندارم بنوازم که وقتی من آب شدم، سوختم ، اشک داشتم 

این خدا کجا بود ؟

حتی اگر خوبی خدا چاپ دوم هم داشته باشد قسمت ِمن کارتن خالیشه ! ...

غمناکم و شعر هم ندارم که بگویم.

از روزی که گفتند فلانی شاعر است...شعر هم می گوید شعرم خشکید و دلم گرفت و دیگر نگفتم...

می خواهم تیپا بزنم به هر چه هست و نمی شود

طعم گیلاس ...

و اینجا درست است که بهار است اما بهار دیگر نیست و هوا گرم است و گرم تر می شود ودست من عرق می کند وقتی که می گذارم روی پیشانی تا گریه کنم در انزوای نیمکت خالی پارک های این حوالی ....

چقدر دلم گرفته است و چقدر خدا بی رحم است و بی انصاف و  چقدر صبور باید بود تا رستگار شد و چقدر چرا هست توی دلم که حالا گرفته و کوچک شده است و تنگ شده است و چقدر تلخ شده ام و چقدر ساکتم من ....

توی این ویرانی که من هستم و توی این لجنی که دست و پا می زنم دوست دارم موقع مردن هی بخوانم و هی زمزمه کنم :

خاموش باش گفتی آتش فشان دلم را

چه کاره ای مگر ؟

عاقبت جایم جهنم است و هی هم که بخوانم پیش از مرگ :

گرم و زنده

بر شنهای تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت ...

بازم خوشحالم که در دادگاه عدل الهی ، عدلش را قبول کردم و از آستانه اجبار نیز شادمانه و شاکر خواهم گذشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط آرش | 
سکوت ...

 اشک ، اشک ٬ اشک ...

 تنهایی و غربت و تیرگی !

همه و همه ، حنجره ام را می فشارد !

اه تلخی در بغضم

و درد عجیبی در اعما ق و جودم!

وجود سراسر احساسم

غیر از این درد سنگین ،

وجود گرم و روشنی را در اعماق قلبم

احساس می کنم ،

وجودی که نور است و روشنایی دل ها

اه ! تنها اوست گرمی وجود

و به واسطه اوست که به زندگی امیدوارم

و اوست که همه درد هایم را التیام می بخشد ...

خدایا التماس می کنم که ازین به بعد عقیده ام را از عقده ام مصون بدار !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط آرش | 
بعضی وقتا دل ادم اینقدر پره که یه

ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست ...

تو این ساعتا اگه همه چیزای خوب دنیا رو هم بهت بدن تو اونا رو با یه دل سیر گریه کردن عوض

نمی کنی ...

اونقدر از خودت می پرسی چرا ؟؟

چرا باید این قدر تنها باشم که نتونم با کسی یه درد دل ساده کنم ؟

چرا باید خوشحال باشم وقتی که نیستم؟

چرا باید لبخند بزنم وقتی که دلم گریه می کنه؟

چرا هیچکس به صدای ناله برگ های پاییزی وقتی زیر پای رهگذرا خرد می شن گوش نمی ده ...

چرا باید از اونی که دوستش داری دور باشی؟؟

بعضی وقتا دل ادم این قدر پره که یه ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 

براي آنكه نزد تو آيم درپي بزرگی بودم ! واسطه اي مي جستم

تا مرا به حضورت بپذيري ، ميانجي اي طلب ميكردم تا مرا از درت نراني !

واما اي خدا !

مهربانترازتورا نيافتم ...

چه كسي اين همه گناه مجسم را درپيشگاه توميانجي گري خواهد كرد؟ چه كسي

اين همه عصيان محض را واسطه خواهدشد؟

چه كسي شفاعت نافرماني يك عمر را خواهد نمود؟

خدايا!

اين دل خسته پاي رغبت به سوي تو مي دواند واين دست شكسته مهر تو طلب

ميكند واين قامت به كمان نشسته توان از تو مي جويد !

خدايا!

اين زبان چون لايه هاي كوير ترك خورده گناه ، زلالي باران رحمت

تو را له له ميزندواين برگ هاي پژمرده دل،خنكاي نسيم رضايت تو

را آرزو مي كند !

كبوتر دل به ياد گردش به دور بارگاه تومي تپد و اين جان در اشتياق روي تو مي سوزد.

خدايا!

پاي عقل در راه تو بسياركوشيد و به مقصدنرسيد و چشم ها بر خيمه گاه تو درانتظار

ماندو رخسار زيباي تو نديدكه تو پناهگاه معرفت خويش را راهي نيافريده اي جز كوره

راه هاي عشق و رنج

خدايا!

در زير بار سنگين گناه،دل خوشي ام تنهابه دستهاي مهرباني توست...

خدايا!

پرده صبر و حكمت را بر انبوه گناهانم همچنان گسترده دار

مباداپرده اي راكه خودكشيده اي پاره كني و رازي را كه خود نهان داشته اي

برملاكني !

خدايا!

پيش از آنكه طوفان خشم توحجاب ازگناهان من كنار زند،خودت همه را ببخش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط آرش | 

مثل هميشه با رفيق قديمی که تنهايی نام دارد نشسته ام و به تو می انديشم !

 به تويی که محتاجم تا صدايم کنی ... به تويی که اين زندگی سياه رنگ و سياه بخت را به سفيدی و پاکی اوردی ...

به تويی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بيرون اوردی و طعم خوش عشق را چشاندی اری من به تو محتاجم ...

به تويی که سر تا سر اين زندگی را مديون توام ...

 من به تو محتاجم به تويی که اگر اينک هستم برای وجود توست ...

ای عزيز ترينم ای اميد اخرينم من به تو محتاجم ...

چقدر ناله ی شبانه سر دهم چقدر فرياد زنم که من به تو محتاجم و اين زندگی مرا عذاب ميدهد مرا بی تو در

گرداب سختی ها غصه ها می اندازد

خدا جون ای اميد اخرينم من به تو محتاجم ...

به تو به عشق ات ... به نصيحت هايت ... به خوبی هايت ...

اری من به تو محتاجم ...اری من به تو

محتاجم ...

محتاج دست های گرم و مهربانت تا در اين کوير غربت گم نشوم ...

 من به تو محتاجم تا سفر به شهر ارزوها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم ...

زندگی چيست ؟ عشق چيست ؟ محبت چيست ؟

تا دوباره روزهای خوش زندگانی را اغاز کنم ...

اری من به تو محتاجم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط آرش | 

ساده بگم دلتنگم و خسته !

ساعت هاست می نویسم و می نویسم و در فاصلۀ هر کلمه ، هزار حرف ناگفته می ماند . . .

پس سطری دیگر آغاز می کنم تا ناگفته ها با سیل واژه ها جاری شود ! اما بی فایده است . . .

باز در هر فاصله گوشه ای از دلم زیر خاک می ماند ، و باز سطری دیگر . . . و باز . . .

ساده بگم از خدا هم دلم گرفته  . . .

مگر می توان عطر یاس را انکار کرد ، وقتی ظلمت بر باغ سایه افکنده ؟

یا ترنم و لطافت باران را ، وقتی که خورشید بی دریغ می تابد ؟

پس بگویید چرا وجودم را ، وقتی نمی آیم . . .
عشقم را ، وقتی نمی گویم . . .
دلتنگیم را ، وقتی نمی نویسم . . .
غصه ام را ، وقتی فریاد نمی کنم . . .
و تنهایی ام را ، وقتی آواز نمی کنم . . . انکار می کنید ؟!!

ساده بگویم ؛
باید اشک ریخت ،
باید گفت ،
باید آمد ،
باید نوشت ،
باید فریاد زد ،
باید چون آوار ریخت !
وگرنه هیــچ قلبی ،
نه عاشقی را باور می کند و نه دلتنگی و تنهایی را !

می دانم مــــرا انکار می کنید . . . !

 

 امشب دیگر بی تو بودن برایم سخت است ،
دیگر واژۀ صبر برایم بی معنی گشته است ،
خستــــه ام . . . !
شکسته ام . . . !
غمـــــگینم . . . !
ســـوخته ام . . . !
بی کــــسم . . . !
تنهـــــــایم . . . !
چیزی از من جز یک قلب شکسته و تکیده ، جز یک دل پر خون نمانده .
مثل یک آهوی در چنگال صیاد ؛
کمکم کن !
آری به دادم برس ، دستم را بگیر .
سخن از تردید گفتن کمرم را می شکند . می فهمی من نیازمند چشمان مهربان تو هستم .
ببین ! ببین چشمانم را که با یک دنیا غم با تو سخنها دارد !
سخن از تردید می گویی ؟!
کلمه ای از تردید کمرم را خواهد شکست . . . ! نابودم خواهد کرد . . . !
ببین ! ببین دل شکسته ام را . . . !
ببین تن رنحورم را . . . !
ببین اشکهایم را . . . !
ببیـن . . ؛
آری امیدم ببخش ، فقط دستم را بگیر ،
لحظه ای بی تو بودن ،
لحظه ای تنها بودن برای من همان نبودن است ،
نبودن !
بودن یا نبودنِ من ، کدامیک ؟!
من غریبم . . . مــــرا در یـاب !

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط آرش | 
بايد زندگي كرد ! بايد صبح ها را شب كرد !

 بايد از كنار ثانيه ها بدون اينكه كاري از دست بربياد گذشت !!!

بايد! بايد! بايد!

چرا بايد  ؟!؟!؟!؟!

چرا هيچوقت كسي نميگه نبايد زندگي كرد ؟!

اما ...

مي خواهم تا بمانم !

مي خواهم تا بمانم كه شايد بتوانم بيابم وجودم را 

مي خواهم بمانم كه شايد بتوانم زندگي كنم و عاشق شوم روزي !

مي خواهم بمانم كه شايد بتوانم زندگي را دريابم ، زيرا كه زندگي نتوانست ما را دريابد !

او مرا برد به سفري دور دست انجا كه گذشته من اينده اوست !

آري خوشبختي حتي از كوچه ما هم گذرنمي كند ...

اما مي خوام دنبالش بگردم

چون بايد زندگي كرد !!!!!!

چون بايد به زندگي نشان داد كه لياقت خلق شدن را داشته ام !!!!!!!

چون گذشتن ثانيه برايم سخته ...

مي خوام دونه دونه ثانيه ها رو تو دستم بگيرم كه ديگه قدرت گذشتن رو نداشته باشه و امروز من رو

تبديل به فردا نكنه!!

آرزوي خوبيه نه ؟؟؟ اما مي تونم !

احساس می کنم می تونم دوباره متولد بشم ! احساس می کنم ميشه دوباره زندگی کرد !

فرق نمي كنه براي من ...

برای من ديگه فرقی نمی کنه که تولد دوباره و شروع زندگی آسونه يا مشکل

بايد طعم شيرين انسان بودن را بچشم...  آره انسان بودن !!!!

بايد آزاد باشم !

 بايد زندگی کنم !

احساساتم ؛ روحم ؛ ظريفترين عمق وجودم شكست ، ولي من الان هستم !

لااقل بخاطر نگهداشتن حرمت دلم هم که شده سعی می کنم باشم و بمانم ...

اونقدر باشم که هيچ کس و هيچ اتفاق و هيچ احساسی نتونه منو مغموم كنه ! من به پاس اين همه

تجارب به ظاهر تلخی که داشتم مي دونم كه :

معصوميت مرده ولي ميشه زنده اش كرد !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط آرش | 
چه زيباست به خاطر تو زيستن و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن !

آنروز که مهمان قلبم شدي ، خوب به ياد دارم ،

روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد !

روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ...

و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ،

دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ...

روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون

پروردگارت بپرست ! عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ...

يادم هست آن هنگام كه عاشق شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و

توجه دارد ، نگاهي نكنم !

 پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان

نباشم ...

پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم و پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز

نكردم ،

عمل نمی کنم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...

واينك نيز ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود

تو طلوع نكند و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ...

عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آنرا از من

نگيرد .

و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،

اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم

كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد

و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد !


مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا

صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد .

پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،

پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ...

نمی دانم كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم

كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ،

عشق جدید قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط آرش | 
هیچی بدتر از این نیست که درون آدم پر از چرکابی بشه که دیگران براش به ارث گذاشتن و هر چی عقده داشتن تو وجودت خالی کردن واینقدر زهرشونو میریزن بهت تا پر بشی ، وقتی پر شد تازه  میرن سروقت یه بدبخت دیگه !

 

تو هم می تونی وقتی آدم بزرگ شدی یکی بشی عین همونا  و به قول خودشون این چرخ گردون باید بچرخه !

 

اما می تونی بشی یه موجودی که نتونی مثل آدم بزرگ باشی، اونوقت هزار تا انگ بهت می چسبونن  چرا ؟! چون مثل اونا نیستی !  مثل آدم بزرگا نبودن یعنی یه چیز خیلی پست اینقدر پست که خودتم کم کم باورت می شه !

 

 

دلم می خواهد اوق بزنمو تمام این کثافتا را بیرون بریزم ، اما نمی تونم مثل چی چسبیده به درونم  ! خیلی دلم هوس کرده که خالی بشم اما نمی تونم ، شدم مثل آدمی که توی هوای دم کرده  گیر کرده اما هرچی دست و پا می زنه نمی تونه خلاص بشه !

 

دارم دیوانه می شم مثل مار زخم خورده دارم تو خودم لول می خورم ، انگار وحشت همه چیز مال منه  حتی قدرت خلاص کردن خودمم را ندارم ، انگار که دست و پامو بستن و قلقلکم می دن !!!

 

من باید تاوان چه چیزی رو پس بدم !؟ نمی دونم ، شاید من ماتم دنیا باشم ، انگار هر اتفاقی توی این قلعه حیوانات می افته باید اثرش داخل من ظاهر بشه !

 

 بعضی وقت ها دلم می خواهد داد بزنم اما انگار فکم مثل گیره آهنگری پیچ شده می مونه ، همه آشغالها توی دهنم جمع شده ، اما نمی تونم بیرون بریزم ...

 

 سرگیجه عجیبی دارم ، دستهام شروع به لرزیدن می کنه انگار که من به ذات آدمها رسیده باشم ، به اون نقطه وحشتناک رسیده ام ، وای به حال ما آدما که توی زندگیمون خیلی از دروغ ها را برای فرار از  وحشت تبدیل به شرافت کردیم !!!

 

حاضرم شرط ببندم که همه ادما خودشون میدونن که پوچ ن ، اما اینقدر از هویتشون فاصله گرفته ان که هرگز به این پوچی نمی رسن !

 

 من منتظرم که یک روز همین عقلی که شده رهبر انسانیت دستور یه خود کشی دسته جمعی رو صادر کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط آرش | 
چقدر تكراريست كلامي كه پر از تكرار است !

 اما چه تكراري زيباتر از آن ميتواند اينگونه فكر را در غل و زنجير بكشد .

تو را مي گويم كه تكرار نام تو ، زندگي ام را مي سازد كه سراسر تكرار توست !

چه زيبا تكرار مي شود نام شيرينت ، چون دم ، چون بازدم  و هر دم و دمادم كاش

ميشد بر تارك هستي ، بر صورت خورشيد بر چهره ماه و بر زمزمه باد و بر هر آنچه

تكراريست نام تو را حك كرد تا تكراري ترين جلوه هستي تو باشي  و من بزرگترين

حس دنيا كه اين تكرار دوست داشتني را عاجزانه مي بلعد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط آرش | 

دلم گرفته ... خيلي دلم گرفته

نمي دونم واسه چي اما مي دونم دلم ابريه ومنتظر يه رعد وبرق

تا حسابي صورتمو خیس کنه !

خيلي دوست دارم دليلشو بدونم واسه چي يا واسه كي انقدر دلم گرفته !

نمي دونم واسه چي يا واسه كي اما مي دونم يكي تنهام گذاشت و رفت ...

نمي دونم واسه چي رفت شايد دوستم نداشت !

اما نه اگه دوستم نداشت هيچ وقت نميومد

شايد من بهش بد كردم اما هر چي فكر مي كنم مي بينم من كاري نكردم !

شايد واسش تكراري شده بودم اما اون حوس باز نبود ... شايدم بود !

شايد يكي ديگه اومد تو زندگيش ... واي نه يعني اون منو به كس ديگه اي

ترجيح داد ؟! اما اين نامرديه اون نامرد نبود !

كاش هيچوقت هيچ كس به شك نمي افتاد تا اگه جدايي هم بود لااقل دليلشو مي دونستي تا اگه عشقت اومد بهت گفت ديگه دوستت ندارم اگه هيچي هم بهت نگفت بفهمي واسه چي تنهات گذاشته !

كاش الان مي دونستم كجاست با كيه ٬ اما چه فايده اون منو نمي خواد

خودش گفت خودش گفت از زندگيش برم بيرون خودش گفت ديگه دوستم نداره  ! خودش گفت دیگه منو نمیخواد !

كاش همش يه خواب بود يه كابوس كاش صبح از خواب پا مي شدم مي ديدم همش خواب بوده يه خواب وحشتناك !

ميدونم اين خواب نيست وسرنوشتمه ...

خدايا به من صبر بده و به اون رحم كه اگه كس ديگه اي اومده تو زندگيش مثل من ولش نكنه !

هر جا هست سلا مت باشه

خدايا مي سپارمش به تو ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط آرش | 
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت ٬ یک با یک برابر است .
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید :اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاکی و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ٬ چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نامید پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر شلاق در می گشت
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

"یک با یک برابر نیست."
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 برای خود متاسفم که یک انسانم...

برای خود ماتاسفم که احساس می کنم....

درک می کنم ... دردها را ثانیه به ثانیه ... نزدیک تر و نزدیک تر

برای خود متاسفم که عشق خداست و این حس را دارم که خدام دیگه منو نمیخواد !

می خواهم فریاد بزنم گویی در یک چمنزار خالی از جمعیت قرار دارم.

ولی هیچ زمانی این اهل دوستی و وفا نگذاشتند که بگویم من آزادی خواهم و برای آزادی تا اعماق

این کره خاکی جست و جو خواهم کرد !

یادم می آید یکی از اهل سخن به من گفت : این حس را باید در قلبت بیابی نه در این صحرای غریب

همچون کوری در پی پیدا کردن چشمانش به جست و جو بپردازی !

اما من اکنون هم چون کوری شدم که عارف برایم مثال زد : کسی که به هیچ هدفی دست پیدا

نخواهد کرد ... کسی که به خاطر ظلم و بی تفاوتی آدم ها اکنون برای خود قلبی ساخته

عاری از هر گونه محبت...عشق و دوستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM