![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
در آستانه اتاقش , نفس را در سينه حبس كردم.
پاورچين پاورچين رفتم به بالينش. مرگ بر چهره اش سايه انداخته بود. آهسته و بغض الود گفتم: عزيزم! ................... به سختي نفس مي كشيد _عزيزم!منم. چشمان بي فروغش را لحظه اي گشود. سپيدي چشمش زرد شده بود. بغضم را فرو خوردم. به رويش لبخند ردم. بر دست مهربان و سردشبوسه زدم ودست سرد و پژمرده اش را در دست گرفتم. لبخندي دردناك بر لب آّوردم. _آّمدي عزيزم؟! راه اشك را بستم با تسلطي بي سابقه بر خود گفتم: _بله عزيزم,آّمدم. گفت:چه وقت است؟ صبح,صبح قشنگي هم است. _نه ,غروبه!! ساعت را پيش چشمم گرفتم يعني كه ببين كه صبح است. آّهي تلخ كشيد و گفت: _مي دونم صبحه ,اما غروبه! _يعني چه؟؟ _يعني غروب عمر منه!غروب زندگي مزاحم هميشگي تو! از سخنش سوختم. نگذاشتم اشك رسوايم كند. با سخن او همه وجودم در چنگ اضطراب بود خدايا!چه مي شنوم؟!!به او چه بايد بگويم؟؟ با لبخندي نگفتني ,گفتم: بس كن عزيزم,آتشم نزن!! تو آفتاب مني غروب نخواهي كرد. ناله اي كرد و قطره اشكي مظلومانه به گوشه چشمش چكيد. گفت: ديشب خواب ديدم..... خواب مرگ! چاوش مرگ مرا صدا كرد. وا دريغا او مي گفت و من به خود مي پيچيدم مسافر درياي اشك بودم .اما قاه قاه خنده دروغين را سر دادم. خود را به بي باوري زدم و بو سيدمش گفتم:عشق من !چرا حرف سرد مي زني!؟!خواب ديدي لحضه اي پيش دكتر گفت:فردا بايد بيمارستان را ترك كنيد.چون خانمت كاملا سلامته. من با خودم مژده سلامتي تو را دارم.مژده تندرستي تو را! البته بيمار بودي ,خدا تو را دوباره به ما داد,دكتر گفت: كه از من هم تندرستتري. مگر خبر نداري!؟!قرار است يكهفته ديگر به اروپا پرواز كنيم. دوش به دوش تودشت ها و دريا ها را زير پر ميگيريم به سرزمين هاي سر سبز ,به كشور هاي دور ,به شهرهاي زيبا سفر مي كنيم. پاشو!ناله نكن,حرف بزن!! آه...........چه بگويم؟من يك نفس برايش قصه گفتم,لطيفه گفتم,شعر خواندم.روي ميز رنگ گرفتم,قاه قاه خنديدم. بشكن زدم و سر انجام گفتم: به شكرانه سلامتت,پس از سفر ,جشني بزرگ خواهم گرفت ّّّّّدست لرزانش را به چهره به ظاهر شادم کشیدو گفت: _عزیزم !بس کن! سپس با آهي سرد ادامه داد: من سي و دو سال بازي هاي هنرمندانه تو را در صحنه هاي تاتر ديدم و هر بار به تو آفرين گفتم. تو بازي مي كردي و من با تحسين تماشايت مي كردم.هميشه نقشت را خوب ايفا مي كردي اما هيچ شب به اين خوبي بازي نكردي! امشب در آخرين بازيت بيداد كردي! راستي امشب از هميشه بهتر بازي كردي. اما ديگه در دستاي من رمق نمونده ! ابدا قدرت كف زدن ندارم تو خوب ميدوني و من هم خوب ميدونم امشب فقط همين امشب مهمان توام. خواهش مي كنم از صحنه بيا پايين. و برو گريم ات را پاك كن: ......... ......... كم كم نفس ضعيفش به ناله مبدل شد بريده,بريده_مقطع!!!!!! ناگهان آرام آرام پلكهاي زردش روي هم افتاد و خاموش شد. خاموش خاموش. واي از آن لحظه درد كه همبازي همبازي هميشگي من هم در صحنه ,نه!!! بر سن بستر ,آخرين نقش خود را بازي كرد. و من را در تماشا خانه غربت تنها گذاشت بيچاره همسرم, و بيچاره تر من!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
چقدر شنیدن صدای پای اشکات سخته ...
و من چقدر احساس تاریکی میکنم ! بر عکس تموم روزهائی که خنده هات زندگیم رو آفتابی میکرد ! چی شد که فکر کردی من . . . ؟! آه ه ه ه ه . . . شاید حالا وقتشه که تو بدونی من کجای این دنیا واستادم ! میتونی برای دنیا پایانی تصور کنی ؟ چشات رو ببند و تصور کن که در دورترین نقطه این دنیا اونجا که دیگه هیچ نوری نیست ٬ هیچ امیدی ٬ هیچ آینده ای ٬ فقط خودتی و خودت ! واستادی ! اونجا اجازه داری از همه اونچه که امروز در اختیارته لذت ببری میتونی برای خودت - فقط خودت - باشی بدون فردا ! تنها و بیکس ... و لحظات رو بشمری که جوری زمان طی بشه و یا خودت رو وابدی که از این پرتگاه فرو بیافتی و . . . حالا فکر کن اون منم که لبه تاریکی راه میرم ، من خودم رو رها نمیکنم تا فرو برم اما همیشه سعی کردم پامو از گلیمم درازتر نکنم و خودم باشم و خودم یعنی به گونه ای شرایطم رو بپذیرم ولی متاسفانه تو باعث شدی من از خط ممنوع بگذرم و حالا این توئی انگار که داری تاوان بی توجهی منو میدی ! من مقصرم ... میدونم ! دیر پیدات کردم ، واسه اینه که میشد جوری بشه که تو قبل از رسیدن من به لبه ابن پرتگاه ، سر راهم قرار میگرفتی اینجوری شاید میتونستم بهت بگم مال من باشی ! اما حالا این منم که آخر خطم و تو مسیر سبز زندگیت روشن و شفافه و من – خدا گواهه – که جز خوشبختی و سربلندیت هیچ چیز دیگه از خدا نخواستم میتونم ازت بخوام که تنهام نذاری ولی دنیای خاکستری من با آسمون آبی تو اصلا تناسبی نداره سعی کن اینو بفهمی ! زندگی تو به خودت تعلق داره و تو برای رفتن همیشه حق انتخاب داری ...
با این همه میدونی که جات کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشق رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم
همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد دوباره سرتو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی ....... چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری..... چقدر سخته گل ارزوهاتو تو یه باغ دیگه ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
آهاي گوش ميدي يا نه ؟ با توام .... گفته بودم كه اينجا دارن 2 تا عاشق جون ميدن و جون مي كنن ! گفته بودم كه اينجا قتلگاه عاشقي و مهربونيه ... اما خودمم فكر نمي كردم كه انقدر زود بكنيم از هم ... فكر مي كردم خاطر همو بيشتر از اينها مي خوايم اما مثل اينكه هر دو اشتباه كرديم ... اينا رو گفتم تا سر صحبتم باهات باز بشه . اينا رو گفتم كه بتونم بازم مثل هميشه غرغر كنم . امروز بد جوري حالم بده ... دارم مي ميرم از درد و دوباره نمي تونم برم بيرون و به خاطر همين زياد سرحال نيستم و احساس ميكنم كه اكسيژن توي بدنم ناياب شده ... دلم يه هواي توپ دو نفره مي خواد ... دلم يه بن بست سوت و كور مي خواد ... دلم مي خواد سكوت كنم و خش خش برگا رو وقتي گام بر مي داري بشنوم . دلم مي خواد توي اون كوچه سوت و كور مي بوسيدمت ... هي فلاني ... دلم خيلي برات تنگ شده ... دلم براي صداي مهربونت كه سرشار از انرژي و آرامش بود تنگ شده .... به همين زودي The End ? دوباره ..... دوباره دارم مثل چوب ميشم .... پاهام دارن گزگز ميكنن و الانه كه ديگه دستام هم شروع كنن به بازي و نتونم چيزي بنويسم . آهاي فلاني .... بغضمو ببين .... ببين نميذاره نفس بكشم .... ببين نميذاره حرف بزنم ... تو مي توني ، تو مي توني بغضمو ازم بگيري اما ..... من كجا ، هجر كجا اي فلك بي انصاف به همين داغ بسوزي كه مرا سوخته اي !
دلم براي شب زنده داري هامون تنگ شده ... براي تمام نگرانيات ، براي شيطنتامون ،براي گريه هامون ، براي خودمون ، براي پول تلفنامون ، براي ترسمون از بيدار شدن مامان بابا ! فلاني يهو ياد شبي افتادم كه .... يادته ؟ با هم تا خود صبح حرف زديم .... تا خود صبح آه كشيدي و دلمو آتيش زدي ... از اون شب خيلي از مرد بودن متنفر شدم ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
عجب دنياييه پارسال اين موقع در چه حالي بوديمو امسال در چه حالي ...
بعد از شنيدن حرفت داشتم ديوونه ميشدم ٬ تو تختم بند نميشدم دلم ميخواست برم بيرون اما نميشد دير بود ! وقتي یکی دیگه دست تو رو ميگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن ؟! اون روزي كه سرتو رو شونش ميذاري به کی بگم دارم می ميرم ؟! اون روزي كه نگاهت تو نگاه اونه به کی بگم که همه همه دنيامو ازم گرفتن ؟! اگه من و تو مال هم نباشیم به کی بگم که نهايت عجزمه ؟! به کی بگم همه عشق من نصیب يكي ديگه ميشه وکمرم داره ميشکنه ؟! به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه ؟هيچ کس مثل من دوسش نداره؟ هنوزم اين فكرا داره ديوونم ميکنه ... اگه مال هم نباشیم ... در صورتي كه ميدونم نميشيم! قصه من قصه کسیه كه با چنگ و دندون می خواد توی طوفان شن چادر پاره ای که تنها سر پناهشه رو حفظ کنه ولي... باور کن با همه وجود سعی ميكنم بهت بگم عزیزم ديوونتم دوست دارم اما ....... ولی من عاشقم میخوام تا آخرش برم میخوام تا آخرش برم تا جايي كه مطمئن بشم همه راهارو تا آخر رفتمو ديگه هیچ راهی نمونده !
هر چند که بی فایدست اما ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
برام نوشتی :
" تو رو به امام حسین که میدونم عشقته قسم میدم منو ببخش ... نباید دلت رو می شکوندم ! دل تویی که تا حالا به اندازه کافی شکسته شده ... " عزیز ! تو هنوز متوجه نشدی که دیگه دلی نمونده؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
بازم تنهام...
تنها براي هميشه ...
چيزي که هميشه در اوج دوست داشتن ازش مي ترسيدم....
حتي فكرشم نمي كردم روزي بخوام دنيا مو تغيير بدم
دنيايي كه با هزاران اميد و ارزو و زيبايي ساختمش مي خواستم قشنگ باشه مي خواستم افتابش
هميشه بتابه تا سايه ي وجوديه دنيامو ببينم...
دنياي من پر از مهربوني و خوش بيني بود پر از اعتماد و سخاوت : سخاوت محبت...چيزي كه تو اين دنياي واقعي نمي توني حقيقيش رو پيدا كني ...
نيست ...وجود نداره ...ولي اگه بگردي همون كمش براي تو مي شه...
دنياي من رنگين كمونش ۷ رنگ نداشت ۱۰۰۰۰۰تا رنگ بود ... صورتي اون بالاي بالا
و مشكي اون پايين پايين !
اه....دنياي من زمستونش هميشه برف داشت مي شد تو برف
هاش شيرجه زد مي شد مزه ي برفي كه مي رفت تو دهنتو حس كرد.....تو دنياي
من مزه ي اشك شور نبود شيرين بود چون همش اشك عشق و شوق
بود ..........
تو دنياي من فقط دوستم بودن ..دوستايي كه دوست بودن و نمي خواستند دل كسي و بشكونند
دوستايي كه چيزي فراتر از وفا رو به ادم نشون مي دادند دوستايي كه معرفت ركن اول زندگيشون بود و
وقتي با ادم حرف مي زدند شور زندگي رو بوجود مي اوردند
اه ....حالا يكي مياد با تبرش تنه ي اين دنيا رو مي زنه و من مجبور مي شم براي اينكه اين تنه براي بقيه
مشكلي بوجود نياره اون رو از ريشه بكنم
چي كار مي تونم بكنم جز اينكه تو اين دنياي واقعي تا ابد زنداني بشم
فراموش بشم و بعد هم بميرم
مرگي كه هيچ وقت تصوري ازش نداشتم......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
یه خدا دارم که می تونم تموم دردامو بهش بگم ، یه خدای مهربون که نمی ذاره هیچکس رازمو بفهمه و آبرومو نمی بره !
نمی دونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش درد و دل میکنم یا چه خودش می دونه که تو این دنیای به این بزرگی همه امیدم به خودشه ، وقتی باهاش حرف می زنم صدام رو می شنوه و به حرفام گوش میده ... هیچ وقت هیچ وقت نشده منو یه جایی جا بذاره ، حتی اگر شده آخرین ثانیه هم دستمو گرفته ! خوب میدونم چرا دلمو هیچ وقت نمیشکنه ، آخه من سحرا واسه دل شکسته ها
می خوام خدا رو قسم بدم ... قسم به خودش که نگاه به دل شکسته ها بیندازه و نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیت دعا میکنی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
دلم یه صافی گنده میخواد ...
يه صافي كه بشه اونو تو قلبم ... روحم جا بدمش نميدوني چقدر احساس نا خالصي بودن مي كنم ! نمي دوني چقدر توش دودلی ، شك ، بد دلی ، كينه و نا اميدی موج مي زنه ... كمكم كن...مي خوام يه دوره ي ديگه صافي و رو از سر بگيرم ! ميدونم فكر كردن به تو توانم و بيشتر مي كنه... صبرم و... مقاومتم ... تحملمو بيشتر ميكنه من به اين دل احتياج دارم به پاكي ... دلم پاكي سالها پيشو مي خواد و اين محتاج طي كردن اين مسيره ! ميدونم اگه كنارم بودي كمكم مي كردی... دقيقا به همون قدرتي كه داري از خودت فرار مي كني. واي كه چقدر با هم گام برداشتن مي تونه قدرتمند باشه ! اما نه... همينكه روحت كنارمه كافيمه ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
همین چند وقت پیش بود که تو خیابونا قدم می زدم دیدم آدما قلبشونو گرفتن دستشونو هرکدوم نوعی مواظبشن !
یکی جلوی دلش سپر گذاشته بود که نکنه یه وقتی محبت کسی به دلش بیوفته ! یکی همین جوری دلش رو رها کرده بود و براش مهم نبود که چی به سرش میاد ! بعضیا هم قایمش میکردن و بعضی ها مثل من دلشون رو دستشون گرفته بودن و ... خیلی کنجکاو شدم برم تو و ببینم که اونجا کجاست ؟ از همون اولش یه خورده شیشه هایی زمین ریخته بود ولی من توجهی به اونها نمی کردم تا اینکه نمی دونم چی شد دلم از دستم افتاد تا اومدم برش دارم یکی از عقب سر رسید و زیر پاهاش له کرد و بی تفاوت از کنارم رد شد منم همون جوری نیم خیز مونده بودم ! برگشتم از پشت نگاهش کردم ولی اون حتی برنگشت ببینه چه اتفاقی افتاد ! منم زانو زدم و نشستم و خرده های دلم رو جمع کردم تو دستم و دیگه جلوتر نرفتم از همون جا برگشتم خونه ! به خونه که رسیدم همش رو ریختم تو گلدونی که تو حیاطمون بود ! آخه می دونی می خواستم پس فردا که خدا رو دیدم همش رو بدم بهش ! آخه میگن خدا خریدار دلهای شکسته است مگه نه؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
خدايا از اين كه مرا ياري كردي كه از دايره اين تكرار هميشگي و دردآور رهايي يابم ممنونتم ...
خدايا تو مهربوني ... خيلي خيلي مهربوني چون من بنده گناهكار رو باز دوباره به درگاه خودت راه دادي ! خدايا ... اگه همه آدمها مي دونستن كه چه خداياي مهربوني دارن هيچ وقت خودشونو به گناه آلوده نمي كردن ! اگه آدما می دونستن كه خدا چه قدربزرگ وبخشنده است هیچ وقت دستمونو جلو کس دیگه ای دراز نمي كردن و هرگزحاضر نمي شدن حتي براي لحظه اي تو رو ازخودشون ناراحت كنن و برنجونن ... خيلي خوشحالم كه تونستم ديدم رانسبت به زندگي ، به هرآنچه كه اطرافم هست عوض كنم ... من اكنون فهميدم كه اين تكرارِ به ظاهر رنج آور و كسل كننده چه قدر شيرين و دوست داشتي است ... من تازه حالا فهميدم كه كه زندگي با همه سختي هاش چه قدر زيباست ... خدايا من همه اينا رو مديون تو هستم ... هرچه دارم همه ازسر لطف توست ! من كه به خودي خود ارزش و مقامي ندارم ! ارزش ومقام من به خاطر بندگي توست ... خدايا... بازم مي گم كه ازت ممنونم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم شیرین باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
هر چه فحش و دشنام کثیف به این نظام هستی که من ناگزیر به نفس کشیدن در آن هستم.
اگر تنها نفس کشیدن من از سر ناگزیری نبود تمام هر آنچه زیبا یا زشت هست ارزانی آنها باد که به هر شکل و نحوی با آن کنار آمده اند اما من جز آرزوی نابودی آن به شکلی که آتش بگیرد چیزی در ذهن و جان و روانم نیست ! به هیچ وجه هم ازاینکه اینگونه آرزوها در من است شرمسار نیستم ! من یک معتاد نیستم که بعد از روزها خماری چنین آرزویی کند و یا آن فرد که انسان های پلید تمام هستی اش را در بازی های وحشیانه برباد داده باشند من دختری نیستم که آدم های متعصب با سنّت های بازدارنده اشان و خودرایی وحشیانه همه ی هستی او را به بند کشیده باشند ! بیشتر وقتها می توانم در خیالم به سرزمین های دور سفر کنم و کاملا حساب شده با مردم آن دیار مراوده داشته باشم. همین حالا شاید بسیاری آدم ها مرا به عنوان انسانی نرمال و صبور بداند. ولی حالا تنها دلم می خواهد تمام گذشته ها و آینده ها و یا هر فضایی که در آن مفهوم بود معنا شود رویش تف کنم و بشاشم و در آخر هم به باد بدهم اش و فراموش شوم ! من در پی نابودی خودم هستم ولی خیلی ضعیفم و تنها می توانم فکر بکنم، حرف بزنم و داد و حوار بکشم و فحش بدهم. . . پاهایم خشکیده و دستانم نیمه جان است. در این چند سال آنقدر روی خودم و بسترم و توی اتاقم و هتل و خانه های اقوام و خیلی جاهای دیگر شاشیده ام و گُه کرده ام که دلم می خواهد روی تمام نظام هستی و کل کائنات و توی آسمان، زمین، دریا و جنگلها و تمام گلها حسابی بشاشم ! باور کنید اینها حرفهای آدمی است که از ده سالگی تا حالا فعالیتهای هنری و ادبی داشته و همیشه دغدغه های معنوی و اخلاقی او را در چارچوب های سخت انسانی قرار داده و حسودی نمی کرده و دروغ کم گفته و ازغیبت کردن بدش می آید ولی حالا دوست دارد تمام دنیا را بسوزاند و در خاکسترش بشاشد ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
الان دوست داشتم کنار دريا بودم من کنار دريا بودم و دريا هم طوفانی بود !
دوست داشتم می رفتم توی دريا و ديگه هيچ وقت برنمی گشتم ٬ می رفتم توی دريا غرق می شدم تا هیچ وقت دیگه تو اين دنيا غرق نشم ! کاش الان اينجا نبودم ٬ توی اين سکوت مطلق ! توی اين تنهايی مطلق و توی اين بی کسی رنج آور ! ای کاش می شد .... ای کاش دلم آروم می شد و کم ياد طوفان می افتاد !
يه بچه که نمی دونه تنهائی چيه يه بچه که نمی دونه غم چيه يه بچه که تا حالا دلش نشکسته ! يه بچه تا حالا دل کسی رو نشکسته و يه بچه که هيچ وقت به کسی زور نگفته کسی هم بهش زور نگفته ! آره ای کاش یه بچه بودم و صد کاش که به دنیا نیامده بودم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
می گفت:" کجایی؟ چرا نیستی؟ کاش بودی ! "
ردپامو که براش گذاشته بودم... بهش می گفنم:" چرا به من نگفتی که میای !؟ نمی دونی چقدر دوست دارم ببینمت باهات حرف بزنم ! نمی دونی چقدر دوست دارم ؟! " نمی دونم چرا؟ چرا باید من بیام اون نباشه و اون بیاد من نباشم؟ چرا خدا هوامونو نداره؟ می خواستم گریه کنم یه گریه درست و درمون ولی انگار چشمه اشکم کمبود اشک داشت ! همین جوری داشت برام میومد. ول که اون اومد و من نبودم حالام که حتی نمی تونستم درست گریه کنم ! چقدر انتظار سخته ! خیلی سخته بمونی منتظر اون کسی که دوسش داری ! تازه بدیش اینجاس که همه اینا رو هم تو خواب دیدم!
لحظه ها می گذرد و هنوز ساعت دیواری صدایش واضح است هنوز رد پا برام مونده هنوزم چشام منتظر چشمات هست و هنوز چشمات رو نمی بینم و دستانت در دستم نیست کاش ها زیادند ولی .. کاش بودی ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
امروز با یکی دیگه می خوام حرف بزنم ! مخاطبم یکی دیگه اس
چند وقته باهام قهری می گم تو قهری چون من که عددی نیستم باهات قهر کنم ! دارم ازت دور میشم ! منم خودم می دونم که زیاد اشتباه کردم زیاد یادم رفت کی هستم و چی بودم !ولی آخه من به این تنهایی نباید بازم بیای پیشم نباید صدام کنی ؟! نباید وقتی صدات کردم جوابمو بدی ؟! یعنی ذیگه نمی خوای منو صدا کنی ؟! اسممو که خوب بلدی وقتی حوصله ت سر میره که خوب میزنی پس کله ی من ! اون دفعه هم بهت گفتم... منو اگه به خاطر خودم صدا نمی زنی به خاطر تموم کارایی که کردم به خاطر... صدام کن ! من که در بست چاکرم ( الان می گی عجب رویی داره نه؟ همه کاراش رو می کنه تازه باز می گه چاکرم ! هرچی بهش گفتم این کارا رو نکن بازم می کنه ! یه کم خجالت بکش ... ) به بزرگیت قسم خیلی خجالتن می کشم خودتم می دونی ... داری ازم دور می شی ! می دونم خودم دورت می کنم از خودم ! ولی تو رو خدا کمک کن بمون بازم بمون دور نشو از من ... نرو من که جز تو کسی ندارم ! بری می میرم می پوسم می ترکم... نرو کمک کن ! می دونم خیلی خوبی اصلاْ بخاطر همینه که خیلی دوست دارم کم کمکم نکردی ولی باز من نارو زدم ! ولی خودت گفتی برگردی بازم کمکت می کنم ! پس کمکم کن !
صدایم کن که تنها صدای توست که مرا به خوبی سالهای قبل بر می گراند کاش ها زیادند ولی کاش همیشه باشی با من ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه
اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمیشه ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کاش چشات یه جاده میزد از دل تو تا دل من ای که لحظه هامو بردی تو خیالت به اسیری نکنه بیای دوباره بونه تازه بگیری من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم نکنه می خوای بگی که میرم و برنمی گردم خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
چه خوب ميشد اگه وقتی به چيزی شك داريم، از خودش بخوايم راهنماييمون كنه.
چه خوب ميشد وقتی كه راهنماييمون می كرد، نشانه هاشو می ديديم. چه خوب ميشد وقتی نشانه هايی می بينيم، بهشون فكر كنيم. چه خوب ميشد اگه می فهميديم يه وقتايی، حرفايی ميزنيم كه بعداْ به خاطرشون امتحان ميشيم. چه خوب ميشد اگه وقتايی رو كه امتحان ميشيم، می فهميديم. چه خوب ميشد اگه می فهميديم الآن كه داريم امتحان ميشيم، درست رفتار كنيم. چه خوب ميشد وقتايی كه داريم امتحان ميشيم، به خودش توكل می كرديم. چه خوب ميشد وقتايی كه داريم امتحان ميشيم، شكرگذار باشيم. چه خوب ميشد وقتايی كه داريم امتحان ميشيم، ازش بخوايم سربلندمون كنه. و چه خوب ميشد اگه سربلند بيرون اومديم قدرشو بدونيم و يه پله بالاتر باشيم چه خوب میشد اگه امروز بهمون چیزی نمیداد چون دیروز نعمتهاش رو شکر نکردیم ! کاش دیگه روییدن گلی رو نمیدیدیم چون دیروز که بارون فرستاد ما گله کردم .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|