تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
براي تو نوشتم كه بيايي و بخواني اما نه تو و نه هيچكس نخواهد دانست كه من براي تو

 نوشتم و همچنان شعرم ناخوانده باقي خواهد ماند اما من باز هم براي تو خواهم نوشته

مه عمر سر بر ندارم سر از این خمار مســــــــــــــــــتی

که هنوز من نبودم که تو در دلــــــــــــــــــــــــــم  نشستی

تو نه مثل افتابی که حضور و غیبت افتد،دگران روندو ایند ، تو همچنان که هستی

تو اگه پرنده باشی،چشای من اسمونه،راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه

واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز،با صدای ساز خسته تر کنم گلوی اواز

من و تو گر چه اسیریم،حیف از غصه بمیریم،بیا تا اخر دنیا بشینیم و پر نگیریم

جای پر زدن زمین نیست،توی قلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب آسمومنه،

قصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی مرگ و جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایی

تو کتابا جا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مـــــــــــــــــونه

چه کنم با دل تنهــــــــــــــــــــــــــا ،

   چه کنم با غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم دل ،

          چه کنم با این درد ! دل من ای دل مـــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط آرش | 
مي دونی… يه دوستِ تازه پيدا كردم
تازه كه نه ! خيلی وقته می شناسمش
می شناسمش؟! نمی دونم ! شايد در حدِ يه اسم، نه بيشتر
خيلی عجيبه! چطور اينهمه وقت باهام بود و من نديدمش؟ انگار كه نبوده، انگار اصلاً وجود نداشته، تموم اون روزايی كه تو چشم هم نگاه می كرديم
زياد می خنده، تقريباً هميشه. هميشه بجز شبا! می دونی… شبا… يه چيزی تو چشماشه… يه چيزی كه نفسمو بند مياره
چشماش می خوان گريه كنن، ولی خودش هيچوقت گريه نمی كنه!!! نمی دونم چرا! خيلی وقته كه ديگه گريه نمی كنه

ديشب اما… بالاخره گريه كرد… بعد از دو سال… دو سال و دو روز… تاحالا ديدی وقتی يه بغض ِ دو ساله بشكنه؟ من ديدم! خيلی تكون دهندس! تحمل ديدنش واقعاً سخته
انگار يه آدم داره سعی می كنه تيكه هاشو جمع كنه و كنارِ هم بچسبونه! يه جور تقلا واسه موندن! واسه نو شدن
 
می دونی… ميترسم… ميترسم حالا كه پيداش كردم، يه روزی يادم بره كه هست… مثل قبل كه يادم رفت! كه نديدمش… نكنه يادم بره بهش سلام كنم؟ نكنه يادم بره چقدر دوستش دارم، چقدر برام مهمه!!؟
يه تصميمی گرفتم! ديگه هيچوقت تنهاش نمی ذارم! هيچوقتِ هيچوقت. حتی اگه خودش بخواد
 
امروز صبح ترسيدم، ترسيدم كه نباشه! ولی بود! وقتی رفتم جلوی آينه هنوز اونجا بود… هنوز اونجا بودم… مثل هميشه
آروم دستمو كشيدم روی صورتش… زير چشماش، رو گونه هاش، رو لب و چونش… چقدر خستس… چقدر تنهاس
 
آروم صورتمو به صورتش نزديك كردم… يه جوری كه فقط من و اون بشنويم بهش گفتم: دلم خيلی برات تنگ شده بود، می دونستی؟    گفت: پس چرا اينهمه وقت تنهام گذاشتی؟    پرسيدم: خيلی بهت سخت گذشت؟   من ِ توی آينه بغض كرد، آروم گفت: خيلی!!!    صورتمو بردم نزديكتر، بوسيدمش! اونم منو بوسيد! بعد چشم هر دومون خيس شد… خيس ِ خيس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط آرش | 

می بينم که سرت خيلی شلوغه ...

بابا بی معرفت دست از سر اين مردم بردار

اين چه فيلميه که هر روز سر ما آدما در می آری آخه ؟! 

يه روز خوبه - يه روز بد !

يه روز آدمو اونقدر بالا می بری که حتی خودشو گم می کنه  يه روز هم اونو اونقدر خار وذليل می کنی که هيچکی آدم هم حسابش نمی کنه ‌!

بابا مگه اين مردم چه گناهی کردن که اين بلاها رو سرشون میاری ؟

يه عده رو اونقدر بالا می بری که از بالا بودن خسته ميشن و يه عده رو اونقدر پائين می آری که ديگه حس زندگی کردن ندارن !

بابا اين چه وضعشه ؟ چی کار کردی با اين آدما ؟ چرا ديگه آدمای بامعرفت ناياب شدن؟

معرفت چه گناهی کرده بود که نسلش رو نابود کردی ؟ عشق چه هيزم تری به تو فروخته بود - مردی و مردونگی چه بدی داشت که دوست نداشتی ببينيشون ؟

 خدا جون واقعا که شاهکار کردی !!!

 معرفت - عشق - مردی و مردونگی - دوست داشتن - آزاد بودن - زندگی کردن همه و همه رو از اين آدما گرفتی و يه وضعيتی درست کردی که ديگه هيچکی حرف هيچ کس رو باور نکنه !به هر کی ميگی  دوستش داری واست ناز می کنه - ميخوای کسی رو دوست نداشته باشی هم که زندگی سر نمی شه !

 يه سری آدمام پيدا شدن عشق رو کردن بازيچه - به هرکی از راه رسيد گفتن که تو عشق منی و همه رو نسبت به عشق بدبين کردن !

يه سری دخترم پيدا شدن که روز به روز لخت تر شدن و زيبائی و نجابتشون رو تو لباسای Sexy گم کردن و عشق واسشون شد خوابيدن با اين مرد و اون مرد‌ ... جديدا ميشه عشق رو شبی و ساعتی خريد و فروش کرد !

اگه فقط يه ساعت بخوای عشقت باشن ميشه ۲۰ تومان اگه هم بخوای يه شب تا صبح عشقت باشن ميشه ۵۰ تومان ...

واقعا که ....

خدا حالم از اين دنيايی که ما و امثال ما درست کرديم و توام هيچ کاری نمی کنی درست شه بهم می خوره !

يکی به شوهرش خيانت می کنه - يکی به زنش - يکی به نامزدش و اون يکی به خودش !

يه سری آدمای ديگه هم هستن که من اسمشون رو گذاشتم دسته دوم این دسته ی دوم عشقشون  Sex نيست ٬ پوله !  سر آدم و عالم رو کلاه می گذارن تا به عشقشون برسن ! زنشون - زندگی شون - بچه هاشون - دخترشون همه و همه رو ميفروشن تا پولدارتر شن و اين خواستنشون هيچ وقت پايانی نداره !

اين دسته ها زيادن و من حوصله نوشتن در مورد اين همه رو ندارم 

من فقط اومدم از تو خدا جون سوال کنم که اين مضخرفات کی ميخواد تموم شه ‌؟ خدا جون کی ميشه بازم مثل گذشته عشق و محبت رو تو چهره ديگران ديد ‌؟ يعنی ميشه يه بار ديگه مردی و مردونگی دوباره قد علم کنه و حرف اول رو بزنه ؟!

يعنی ميشه ديگه کسی به کسی دروغ نگه ؟ دوستی ها و رفاقتا رنگی صفا و صميميت بگيره ؟ راستی خدا ميشه زندگی به اين تلخی نباشه ؟ عيب نداره اگه یه کم سخت باشه اما با عشق باشه خب ؟ 

کاش می شد که کسی باشه که آخر هفته با ديدنش غم و خستگی ۶ روز سخت کاری از تن آدم در بره یکی باشه که بخندونتت خوشحالت کنه  غم رو از يادت ببره و عشق رو به تو هديه کنه

چرا ديگه نميشه خدا ؟؟؟

مگه چه بلايی سر آدما آوردی که ديگه حتی اين فکر و اين خواستن ها هم خنده دار شده و همه با شنيدن اين حرفا خنده شون ميگيره !؟!؟

 

خدا جون خودت میدونی که من همیشه نوکرتم و میدونی که میدونم خیلی بزرگتر از این حرفایی ! هر حرفم ام زدم همه ی این گه کاریا کار خود ماست فقط دوست داشتم تو نمیذاشتی کار به اینجا برسه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط آرش | 

نمی دونم حرف منو چه تعدادی از شما درک میکنید ولی همینو بگم که ما آدما همیشه یه جوری یه جای کارمون میلنگه

هیچ کدوم از ما پیدا نمی شه که بگه من هیچ غم و غصه ای ندارم هممون یه جورائی پر از غم و شکایتیم . هممون دوست داریم تا به محض اینکه یه مشکلی برامون پیش می یاد زود همه کمکمون کنن و از این مشکل نجاتمون بدن اما خیلی به ندرت دیگه کسی پیدا میشه به کسی به کسی کمک کنه .

همه تو فکر خودشونن مثلا همونی که دوست داره ه !مه وقتی مشکل داره کمکش کنن هیچ فکر کرده چرا اون موقع که مشکلی نداشت و دوستاش مشکل داشتن به کمک اونا نرفت

راستی چراچرا دیگه هیچکی به فکر محبت کردن و حل مشکل دوستش نیست ؟

همه یه جورائی لاشخور صفت شدن - همه فقط وقتی پول داری رفیقتن وقی پول داری برات میمیرن چرا موندن تو این دنیا پر از رنجه و غمه شاید اینهم حکمتی داره که شاید ما حالیمون نیست !

اینا رو داشته باشید تا موضوع رو به یجای دیگه بکشونم !

یه روزی یه نفر بود که تموم زندگی من بود من همه کار می کردم تا اون حتی فکر ناراحتی هم به سرش نزنه شاید اگه بگم چه کارائی همه میگین این طرف دیوونه ست

آره راست راستی هم من دیوونه اش بودم و عقلم به کل پریده بود در عوض اون هم کم تلافی نمیکرد !

همه چیز زندگی تو مدت END ش بود خلاصه که هر چی از اون مدت بگم کم گفتم ...اگه بخوام بگم که من تو عمرم چیزی جذابتر از اون موضوع نداشتم راست گفتم ...

 ولی چه کار کنم که اون جریان بعد از یکی ۲ سال به طرز وحشتناکی تموم شد !

 من تنهای تنها شدم اما مقصر نبودم !

آره یه دفعه همه چیز تموم شد کسی که بخاطرش من مینوشتم رفت کسی که بخاطرش من زندگی می کردم رفت کسی که بخاطرش واقعا نفس می کشیدم رفت .

بعد از رفتن اون من تلخ ترین تجربه زندگی هر فردی رو که میتونه براش اتفاق بیفته رو تجربه کردم

میخوام بگم خدایا شکرت عیب نداره چیزی نبود بذاری تو زاه زندگی ما که ما رو تا آخرش دلخوش کنه به همین دلیل هم واسمون غم رو رستادی ما که مخلصتیم هر کاری میخوای بکنی بکن ! من هیچ حرفی ندارم

دوستای عزیز من احتمالا تا چند روز دیگه به یه مسافرت طولانی برم شاید اون مسافرت طولانی نباشه ولی به احتمال زیاد طولانیه

تصمیم گرفتم بعد از برگشتن از مسافرت یه برنامه خیلی مهم تو زندگیم پیاده کنم !  حالا ببینم چی میشه

ممکنه دیگه هیچ موقعه هم ننویسم اما حتما میام و نظراتونو میخونم !

 

يه زموني واسه من خدا بودي
از بديها اون زمان جدا بودي
يه زمون براي افسانه عشق
واسه من اول و انتها بودي
يه زمان دستاي تو پل رسيدن و مي ساخت
ذره ذره ئ دلم معني عشق رو ميشناخت
يه زمون دار و ندارم تو بودي
از تو تنها انتظارم تو بودي
ديگه نيستي اوني که واسش ميمردم يه روزي
پشيمونم که چرا دل به تو دادم يه روزي
تو مثه يه موج ساحل من تو رو دريا ميديدم
تو يه کلبه محقرمن تو رو دنيا ميديدم
با نگاهي توي چشمات دنياازچشمم مي افتاد
شايد اين گناه من بود تو رو اشتباه ميديدم
اگه اون روز توي چشمات رقص نيرنگ و ميديدم
اگه آواي دروغ و توي حرفات ميشنيدم
شايد هرگز تو خيالم بتي از تو نميساختم
شايد هرگز منه ساده دلو آسون نمي باختم
ديگه نيستي اوني که واسش ميمردم يه روزي
پشيمونم که چرا دل به تو دادم يه روزي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط آرش | 
چند وقت پیش یه شعر نوشته ودم که الانم احساس میکنم لازمه بازم بنویسم شاید به خودمون بیایم :

آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم می زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني ار
تا توانايي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بر كمرهاتان كمربند.
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره ،جامه تان برتن،
يك نفر در آب مي خواند شما را،
موج سنگيين را به دست خسته مي كوبد
با ز مي دارد دهان با چشم ا ز وحشت دريده
سايه هاتان را ز را ه دور ديده
آب را بلعيده در گور كبود و هر زمان بي تابيش افزون
مي كند زين آبها بيرون
گاه سر ، گه پا.
آي آدمها!
او از راه دور اين كهنه جهان را باز مي پايد،
مي زند فرياد و اميد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده . بس مدهوش
مي رود نعره زنان، وين بانگ باز از دورمي آيد:
آي آدمها….
و صداي باد هردم دلگزارتر،
در صداي باد بانگ او رهاتر
ا ز ميان آبهاي دور و نزديك
از در گوش اين نداها:
« آي آدمها» ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط آرش | 
گفتم: بهار !
خنده زد و گفت:
 اي دريغ ٬
 ديگر بهار رفته نمي آيد .

 
گفتم : پرنده ؟!

گفت: اينجا پرنده نيست ٬
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست .


 گفتم : درون چشم تو ديگر ... !؟
گفت : ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست 
 اينجا به جز سكوت , سكوتي گزنده نيست !

                                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط آرش | 
از خداوند نيرو خواستم ، ضعيفم آفريد که تواضع بندگي را بياموزم
از او سلامتي خواستم که کارهاي بزرگ انجام دهم ، ناتوانم آفريد که کارهاي بهتري انجام دهم
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم ، فقرم بخشيد که عاقل باشم
از او قدرت خواستم که ستايش ديگران را بدست آورم ، شکستم بخشيد که بدانم پيوسته نيازمند اويم
از او همه چيز خواستم که از زندگي لذت ببرم ، زندگيم بخشيد که از همه چيز لذت ببرم
آنچه خواستم به من نداد ، آنچه بدان اميد داشتم به من بخشيد و دعاهاي ناگفته ام را مستجاب کرد و آن ها اين بودند:
                 

    من هستم !

                         در ميان انسانها ، و غرق در نعمات پروردگار

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط آرش | 

چه سخت است دل كندن !
چه سخت است فراموش كردن ، بي خيال شدن، خود را به اون راه زدن !
اين سختي، تقاص سكوت است
تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است !

 

***

به نام خالق عشق
سلام به شكيبايي و صبر
مي دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپيدي اش جاودان
مي دانم كه با رفتن پاييز سپيدي مي آيد، ترنم دلپذير عشق مي آيد، قدم زدنهاي عاشقانه روي زمين برفي در تنهايي غريبانه سكون مي آيد، اما اين را هم مي دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبينيم بهار را ايمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
مي خواهم اعتراف كنم. اعترافهاي عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه ديگر نخواهمت ديد و چشمم به چشمهاي هميشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهاي فروخروده ام را مي يابم
تو امتحان زندگیم به ترم آخر نرسيده رفتني شدم
يا دانشكده مرا تاب نياورد، يا من دنيا را، يا دنيا نوشته هايم را، يا نوشته هايم انتظار تو را، صبر و استقامت  تو را
با اينكه مي توانستي زودتر از اينها از اين خراب شده لعنتي بري و همه چيز را پشت سرت به خاك بسپاري، ماندي
شايد نذر و نيازها و دعاهاي من بود كه مستجاب شد تا تو يك ترم ديگر بماني

و بگذار اعتراف كنم وقتي كارنامه ات رو ديدم از خوشحالي رفتم يه كلاس خالي پيدا كردم و هزار بار روي تخته سياه نوشتم: خدايا دوستت دارم
سرزنشهاي من بخاطر افتادن واحدهايت همه اش به خاطر لجبازي بود !
اما، تو جدي گرفتي
حتي آن يك هفته اي كه نمي خواستی چهره ام را ببينی ...

نمي خواستم ببينمت چون هيچ دلم نمي خواست كه مجبور بشم فيلم بازي كنم و علي رغم ميل باطني ام با تو رفتار كنم اگر نگاهت نمي كردم و يا خودم را مي زدم به اون راه كه انگار نديدمت منتظر بودم بيايي... بيايي تا و تو ديگر نيامدي

اما آخر ماندي تا اسمم در كنار نام زيبايت در پروژه پايان ترم هر دويمان حك شده و زركوب به يادگار بماند


روز امتحان آخرمه از اول صبح منتظرتم .... منتظر بودم سوالي را كه مدتها پيش از من پرسيدي و گفتم نمي دانم بگويم كه مي دانم و خوب هم مي دانم !
و تو نيامدي و من سر جلسه امتحان نمیرم اما به هین زودیا رفتنیم!

ديگر نمي توانم بنويسم
شایدم آخرين نوشته ام بود !

 تويي كه طنين صدايت ونوازش دستهايت، سنگيني خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برايم به ارمعان آورد !

تحمل اين زندگي رو ندارم. از خودم بدم مي آد
بس است شايد خاطرات بيادماندني گذشته آرامم كند
تنهايم نگذار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM