تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
نمیدونم تا حالا شده توی خیابون که راه می ری یه دفعه با دیدن یک صحنه نتونی جلوی خودتو بگیری و زار زار گریه کنی ، بدون اینکه خجالت بکشی از نگاه مردم ... ؟؟؟

نمیدونی چه آرامشی پشت این گریه است ...

اینجا ، این روزا گله به گله اش مردم و می بینی که با یه عشق  آسمونی دور هم جمع شدنو برای آقاشون عزاداری می کنن ...

کی می تونه جلوی اشکاشو بگیره وقتی دسته ی بچه های کوچولویی رو میبینه که میدونن برای چی سیاه پوشیدن ، برای چی به سر و سینه اشون می زنن و برای کی گریه می کنن !

اون وقت یادت می افته که یه روزی بوده که توی این دنیای بزرگ فقط هفتاد و دو نفر بودن که اونو                   می شناختن ، فقط هفتاد و دو نفر...

  تازه حالا می فهمی که برای چی بهش میگن غریب ... 

 

به خدا هر جایی رفتم گفتم اربابم تویی ! نکنه جدام کنی از صف نوکرات حسین !

هرچی سنگم بزنن از در خونت نمیرم ! جون میدم فدات میشم نمی کنم رهات حسین !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط آرش | 
هربارکه صدات زدم می خواستم چیزی ازت بخوام...

اما این بار فرق می کنه صدات می کنم ولی دیگه هیچی نمی خوام چون می دونم کمکم نمی کنی چون می دونم توام مثل بقیه منو بخاطر گناه های مرتکب نشده محکوم می کنی

 خیلی سعی می کنم بفهمم چرا من باید بشم اما نمی فهمم؟

نمی فهمم چرا لحظه ای نمی رسه که احساس شادی ٬ احساس رضایت کنم !

احساس کنم منم مثل بقیه می تونم بی دردسر زندگی کنم بدون دردسر عاشق بشم بدون دردسر احساساتمو به زبون بیارم وبه کسی که دوستش دارم بگم....

مگه چیکار کردم که اینطوری باید جوابمو بدی ؟؟؟

بنده هاتو آفریدی تابامن لج کنن تا قلبم رو داغون کنن ؟!

مرد و زن دختر وپسر کوچیک وبزرگ غریبه و آشنا مامور آزار منن ؟!

واسه چی از محبت کسی که می خوام محرومم ؟ واسه چی از عشق کسی بی بهره ام که لحظات زندگیم رو بخاطر اون زندگی میکنم ؟

واسه چی؟

من که سعی می کنم خوب رفتار کنم من که سعی می کنم محبت کنم و احترام بذارم سعی می کنم نشون بدم قلبم مهربونه ولی چرا بقیه می خوان خلاف اینو ثابت کنن !؟

نمی خوام هیچی نمی خوام نه دوست می خوام نه دلسوز نه عاشق....

فقط می خوام آروم باشم همین ...

 

آرامش چیزیه که هرگز بهش نمی رسم مگر اینکه ای خودت یه کاری بکنی ...

من اگه آرامش داشته باشم همه این چیزایی که آرزوشونو می کنم دارم ...

خدایا من اشتباه کردم گفتم تو کمکم نمی کنی ...

می دونم ...تو همیشه هستی به حرفام گوش میدی ولی ای خدا این بار مثل همیشه نیست من اینبار فقط از تو آرامش می خوام...

می خوام آروم بشم کاش یه روز برسه از ته دلم از شادی بخندم نه از تظاهر ...

کاش یه روز برسه از شوق گریه کنم نه از غصه... نه از غم اون کسی که نفسهام به خاطر اونه!

 

خدایا ! اصلاچرا آفریدیم ؟ برای حسرت ؟ برای احساس گناه ؟

چراکاری نکردم ولی باید خودمو گناهکار بدونم؟ چرا بقیه نمی خوان حتی با یه لبخند نشون بدن دوستم دارن با اینکه می دونم ندارن ؟

دیگه اینا برام مهم نیست فقط آرامش ازت می خوام ...می دونم تا زمانی که زنده ام این آرامشو پیدا نمی کنم حتا اگه سالها و ماهها دنبالش بگردم....

 

پس به من آرامش بده یه آرامش ابدی ...

یه خواب ابدی !

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 هنگامی که مردم تابوتم را از کوهساری رها کنيد و هر کجا که آرام گرفت آنجا را آرامگاهم قراردهيد

 دستانم را باز بگذاريد که همه بدانند به انتظار عزيزی بودم

پارچه سياهی روی قبرم بکشيد که همه بدانند زندگی من ازين سياه تر بوده است ...

 چشمانم را باز بگداريد که همه بدانند چشم انتظار ياری بوده ام...

به دوستان و آشنايان بگوييد که گلی بر قبرم نياورند زيرا خاری درون قلبم روييده که هرگز پژمرده نخواهد شد...

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم !

برای قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد اون دنيا هم نيازشد !

روي تابوت و كفن من بنويسيد : اين عاقبت كسي است كه هيچ وقت به فردا اميدی نداشت !

دوست ندارم مردم قبرم را لگد مال كنند ٬ در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند...

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد...

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا شايد همه به گريه بيفتن !

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد !

رو قبرم بنويسيد : تنها بود ... غريب و گريون به دنيا اومد و غريب و گريون از دنياتون خداحافظی کرد ..

بنويسين زير اين خاک کسی خوابيده که هميشه می خواست آينده ای شيرين برا خودش درست کنه ...

ودر آخر قطعه يخی بصورت صليب درست کنيد و بر روی قبرم قرار دهيد

تا با اوّلين تابش خورشيد آب شود و بجای دلبرم بر روی قبرم گريه

کند.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط آرش | 

زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…


چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…

انتظار مي کشيدم…

انتظار قطره اي عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن قطره شود…

 

باران مي باريد و آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…

صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود…

خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم…

 مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…

 

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟!

 قطره هايي که هر وقت به زمين مي ريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!…

من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…


نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را
مي خواستم که يک رنگ باشد!…

 همان رنگ باران عشق من…!  

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…


باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…!

من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند…

 

آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود…

قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…

طوفان سعي داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند…

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…

چه لحظه قشنگي…

در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد…

 اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…

احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم…

آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…

همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط آرش | 

راست می گفتن هر چی که بزرگتر میشیم، مشکلاتم بزرگتر میشن ...

کاش بزرگ نمی شدیم ...

 

وقتی بزرگ شدم، چیزهایی رو دیدم و فهمیدم که کاش نمی دیدم ...

 

باید به چیزهایی توجه کنی و فکر کنی که قبلاً نه می فهمیدی شون و نه اصلاً فکر میکردی اینقدر مهم باشن ...

چیزهایی که ذهنت رو اینقدر مشغول میکنند که بعضی اوقات اصلا یادت میره ...

اینقدر مشکلاتت بزرگ میشه که، تصمیم گیری برات سخت میشه ...

 

چند وقت بود خودم رو زده بودم به نفهمی ...

اما دیگه نمیتونم ... یعنی نمیشه ...

دیشب شاید برای اولین بار آرزو کردم که کاش هنوز کوچیک بودم و چیزهایی که الان میفهمم رو نمی فهمیدم

کاش نمی فهمیدم که ... یعنی چی ؟

کاش نمی فهمیدم که ... یعنی چی ؟

کاش نمی فهمیدم که ... یعنی چی ؟

کاش نمی فهمیدم که ...

کاش اینقدر کوچیک بودم که دیگران برام تصمیم میگرفتن ... نمی تونم تصمیم بگیرم ...

 نمی تونم ...

کاش حداقل میتونستم حرفم رو به کسی بزنم ...

 به هیچکس نمیتونم بگم ...

نمی تونم ٬ متاسفانه نمی تونم ...

هر چی صبر میکنم ... انگار نه انگار

بزرگ شدن خیلی بده ...

 

 

خداوندا  :

به داده هایت ، به نداده هایت  و به گرفته هایت  ...

شکر ....

                           داده هایت نعمت

نداده هایت حکمت و

گرفته هایت امتحان است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM