تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد

    گفتني ها کم نيست,من و تو کم بوديم

     خشک و پژمرده و تا رويه زمين خم بوديم

گفتني ها کم نيست,من و تو کم گفتيم

             مثل هذيان دم مرگ,چنين در هم و بر هم گفتيم

ديدني ها کم نيست,من و تو کم ديديم

          بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي هارا پرسيديم

چيدني ها کم نيست,من و تو کم چيديم

          وقت گل دادن عشق روي داره قالي

 بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم

خواندني ها کم نيست,من و تو کم خوانديم

             من و تو  ساده ترين شکل سرودن را  در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم

              من و تو کم بو ديم  من و تو, اما در ميدان ها اينک اندازهء ما مي خوانيم

  ما به اندازه ما ميبينيم,مابه اندازه ما ميچينيم

     ما به اندازه ما ميگوييم,ما به اندازه ما مي روئيم

               من و تو کم نه,که بايد شب بي رحم  و گل مريم و بيداري شبنم باشيم

من و تو کم نه,که مي بايد  با هم باشيم

          من و تو حق داريم,در شب اين جنبش نبض آدم باشيم

                   من و تو حق داريم,که به اندازه ما هم شده با هم باشيم ..!!

                         گفتني ها کم نيست  ,,,,                 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 الان که دارم  برات می نویسم بغض تو گلوم و اشک تو چشام جمع شده...

دوست دارم بهت بگم که سخته همیشه با تو بـــودن اما از تو دوربــــودن...

 چرا به من مـهلت نمی دی تا که از اعماق قـــلبم ٬ گرچه قلبم در مقابل تو انتها نداره بگم که: باور کن دوستت دارم !

 وقتی گریه می کــنم تو را تو اشکای خـودم می بینم، امـا زود اشک های خودم رو پاک می کنم تا کسی به عشق من نگاه نکنه...

 تو  امید زندگی من هـستی پـس چرا، چرا نمی خوای به مهلت بدی تا بهت بگم که تو در مقابل دنــیا یک نــفر هستی ، اما می تونی در مقابل یک نفر یک دنیا باشی ؟!

 آره من می خوام به تو بگم که: نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم، چون دنيا يه روز تموم ميشه نميخوام بگم که مثل گلی، چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره هستش چون شب هم بالاخره تموم ميشه .نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی ، چون آب که هميشه پاک نميمونه...

 می خوام بگم که من عاشقتم باور کن حتی اگر یه روزی بیاد که به من بگی به اندازه ی قطرات بارونی که توی دستای قشنگت آب جمع شده دوستم داری، بهت می گم که به اندازه ی قطره هایی که توی دستات جمع نشده دوست دارم !

خدایا می گن حرف باید از دل بلند بشه تا به دل بشینه اما من که هنوز چیزی نگفتم ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط آرش | 
خدایا دیگه نمی دونم باید چه جوری قسمت بدم !

خدایا کمک کن 

 این همه چشم انتظاری کافی  نیست؟

 خدایا جوونیم همش تو انتظار داره میره ...

 خدایا خودت یه کاری بکن یه کاری بکن که درست شه

شاید با کار درست نمیشه باید معجزه بشه  ...

 من که بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم بهت گفتم که خدایا اگه نذرمو بدی دیگه قول میدم که تا عمر

دارم چیزی ازت نخوام اینو قول میدم فقط یه کاری کن که مال من بشه

 التماست می کنم خدایا ...

خدایا میگن که نذر کسایی رو که دوست داری نمی دی دوست داری که صداشونو در بیاری آره؟

این همه روز و شب با چشمای پر از اشکم صدات می زنم  این همه به پات افتادم خدایا زندگیمو

بهم برگردون ...

می دونی که من تا مرگم پیش رفتم ولی بازم برگشتم به التماس کردن به تو خدایا...

اگه کارمو درست بکنی همیشه دوست دارم اگه درستم نکنی همیشه دوست دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط آرش | 

خیلی بی معرفتیم !

یکی از یکی بدتر ! اصلا انگار نه انگار همین یکی 2 سال پیش بود که اون همه ادم کله صبحی به خاطر خواست خدا تو بدترین حالت زمین لرزه رفتن !

یعنی اینقدر ماها فراموش کاریم ؟! یعنی اسم ماها واقعا آدمه ؟ !

به ولله دل سنگم آب میشه به خدا تمام خاک وسنگ بم الان داره به حال اون ادما گریه می کنه بعد ما حتی یادمون نمیاد یه همچین آدمایی بودن !

کجان اونایی که روزا اول شعار انسان دوستیشون گوش دنیا رو کر کرده بود !؟

اونی که میگفت من خرج یتیما رو میدم الان کجاس که ببینه حتی یه تیکه نون بعضیا ندارن بخورن ؟!

چرا عادت کردیم کر باشیم ؟

چرا عادت کردیم کور باشیم ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط آرش | 
آهای بالایی .. تقریبا باهات قهرم ! می فهمی !؟

 تا زمانی که خواسته ای که دارم رو اجابت نکنی ! نه من نه تو !

چون اینبار تو به من پشت کردی نه من به تو ..

عادلی ؟ رحمانی ؟ رحیمی ؟ پس ثابت کن !

یه کم این موجودای انسان نما رو شبیه آدما کن !

خستم کردی از این وضع ...

تو خیابون راه میری یکی داره گریه می کنه یکی بدبخته نون نداره بخوره اون وقت یکی نمیدونه اشک چیه ... نون چیه همیشه جلوش خاویارو بوقلمون بوده !

نمی خوای یکم عدالتتو نشون بدی ؟!

خلاصه که منتظرم دیگه ...

فقط زود باش زیاد وقت نداری !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط آرش | 

بازم اومدم برات بنویسم ! ...

 

نمی دونم چرا امروز حالم گرفته شد !

خیلی امروز حالم خوب بود اما نمی دونم چرا یهو این جوری شدم ؟!

راستی تیپ امروزت خیلی بهت می اومد ...  قیافت خیلی ناز شده بود ...

سرم داشت از درد منفجر می شد .. اما به روی خودم نیاوردم و خودمو مثل همیشه نشون دادم ... اصلا یهو الکی حالم گرفته شد و روزم خراب شد ... اما دیدن تو بازم حالم رو بهتر کرد ...

الآنم که دارم می نویسم بازم سرم هوارتا درد می کنه و چشام داره درمیاد !

ههههه من دارم می میرم !!! ههههه دلم می خواست باهات بیشتر بودم اما تو خودت نخواستی ! نمی دونم چرا احساس کردم امروز اصلا دوست نداشتی با من باشی و منو ببینی ! نمی دونم چرا همچین احساسی داشتم اما .......

 

اصلا بی خیال بازم فکرای بد ! اما ذهنیتم نسبت بهت تغییر نمی کنه مطمئن باش ... هنوزم می گم هوار هزار و شونصد تا دوست دارم ....

 

دلم می خواد ........ هیچی بی خیال ! دلم همش می خواد اما نمی دونه که خیلی چیزایی که می خواد ، نباید بخواد یعنی نشدنیه ! یعنی بعضی چیزایی که می خواد محاله ! پس نمی نویسم چی می خواد ..... فقط دلم گرفته ، فقط بدون که

 نه یک کلمه با کسی حرف زدم ، نه چیزی خوردم ، نه کاری انجام دادم ...

چرا یه کاری کردم ، کلی گریه کردم ... خیلی حالم گرفته ست ، نمی دونم چرا احساس می کردم یه بغض بزرگ توی گلوم راه نفسم رو بسته ! وقتی گریه هامو کردم و خوب خالی شدم احساس کردم راحت تر شدم ! ...

 الآنم باز گریه ام گرفته ، نمی دونم چرا امروز اینجوری شدم !!!!!! ...

دیگه اشکام داره روی گونه هام سر می خوره و می ریزه روی میز ! ...

کاش می تونستم شونه های تو رو داشته باشم واسه گریه کردن !

کاش می تونستم نوازش دستات رو الآن حس کنم .

 کاش الآن آغوش تو پناه من و اشکام بود !

 

اما نیستی ! کلی باهم فاصله داریم !  کاش  صدات رو لااقل می شنیدم تا آروم شم !!!! ....

همش شد کاش ... اما بازم این دل چیزایی خواست که نشدنیه ! چیزایی که محاله ! .... فقط یه کاش دیگه بگم و برم ، باشه ؟! ...

 

کاش تا همیشه مال من باشی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط آرش | 

وقتی بهت گفتم نمی دونم چی بگم !؟ گفتی از دلتنگی هات بگو ! ...

 

آخه تا کی باید بگم که دلتنگی من همه از دوری توست ! ... همش از نبودن تو !

 

آخه دیگه چه جوری بهت بگم من اگه بخوام دلتنگی هام رو مشق کنم همش میشه اسم تو ! تویی که تمام وجودم لبریز از توست !

تویی که کاش مرا دوست داشته باشی !

 احساست را بگو ! مرا در این التهاب سوزاننده نگذار ! ...

 

بی تو من چه غریبم در میان این همه آشنا ... چه ساکت در این همه هیاهو ... و چه دلتنگ ...

 

بیا و یکبار که شده مرا دریاب ! دوســــتت دارم ! دوستم داشته باش ! انتظار زیادی که نیست ؟! لایقم ، ثابت می کنم که لیاقتت را دارم ! فقط منو جدی بگیر !

 

به این می اندیشم که چرا زمان نوشتن از تو ، واژه ها گم می شوند و دیگر واژه ای نیست تا با آن تورا بسرایم ! همه زندگی در برابر تو سر تسلیم فرود می آورند !

نه همانند مسیح هستی و نه یک قدیس ، من ، تورا مثل خداوند خود دوست می دارم ...

تو خداوند قلب منی و پروردگار عشـــق و احساس !

 

به خاطر تمام آن اوقاتی که در کنارم بودی

به خاطر تمام آن حقایقی که چشمانم را بروی آنها گشودی

به خاطر تمام لذتی که به زندگی ام بخشیدی

به خاطر تمام خطاهایی که اصلاح کردی

به خاطر تک تک رویاهایی که به واقعیت مبدل کردی

به خاطر همه چیز

تمام عمرمو مدیونت خواهم بود

عزیزم ...

ت

و همونی که مرا سرپا نگه داشتی و نگذاشتی هرگز سقوط کنم

تو توانم بودی وقتی که ناتوان بودم

صدام بودی وقتی که نمی تونستم سخن بگم

چشمانم بودی آنگاه که نمی توانستم ببینم

تو تنها خوبی ها را نشانم می دادی

دست منو گرفتی وقتی که توان برخاستن نداشتم

به من ایمان دادی همان باشم که هستم !

تو مرا بال و پر دادی و توان پرواز

دستم را گرفتی تا به آسمان چنگ زنم

باورم را از دست دادم تو آن را به من بازگرداندی

گفتی ستاره ای نیست که نتوان به آن رسید

در کنارم ایستادی تا توانستم سر بلند کنم

 

من عشق تورا دارم ، بخاطر تک تک رویاهایی که به من هدیه دادی ، سپاسگذارم !

 

تو الهام بخش من بودی

در میان دروغ ها حقیقت بودی

دنیایم بخاطر تو جای دیگری ست

جای بهتری ست !

من همانم که هستم چون عشق تو را دارم !

 و بدان همیشه و همه جا دوستت خواهم داشت !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط آرش | 
هنوزم زندگی برام می چرخه ...

ولی می دونی داغون شدم ...

چشاتو  رو حقیقت باز کن و ببین که آرش هنوزم وایستاده ... محکم و عاشق !!!

به عشق عاشقم نه بر وصال تو !!!!!!!! فروغ خیلی حرفش درست بوده !

می بینی ... این منم آرش !!!!! ببین من هنوزم نفس می کشم !!!!! ...

من هنوز در مرکز زندگی ایستادم و به روزگار عشق می ورزم ... به همه هستی ...

 به وجود عشق ایمان دارم ...

تو معنی عاشقی رو نمی دونی ، نمی فهمی !!!

می خوام به همه نشون بدم میشه عاشق بود اما معشوق نداشت !!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM