تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته ...

نمی دونم باز این دل همیشه بیقرار ازم چی می خواد !!!

نمی دونم چرا همش دلم هوای گریه داره ...

چرا بین این همه آدم باید احساس تنهایی و بی کسی کنم ؟ ...

نمی دونم چرا باید همش تنها باشم ...

خدایا پس کی می خوای لبخندو روی لبام برای همیشه موندگار کنی ... کی میشه خنده هام مصنوعی نباشه و از ته دلم بخندم؟

آخ چقدر دلم گرفته ..

چقدر وحشتناکه که  همش باید  کنج اتاق بشینم با چشای پر از اشک بنویسم تا شاید یکمی از غمم کم بشه ... چرا ؟

خدایا چرا ... خدایا خودت می دونی دلم می خواد چی بهت بگم اما بازم این بغض لعنتی , این مهمون همیشگی راه گلومو بسته ...

 

بازم شب شد ... بازم خورشید غروب کرد  ...

بازم توی سکوت و تنهایی , این منم که دارم ذره ذره ذوب میشم از غم !

خدایا چرا آدم وقتی تا این حد باهات روراست و صادقه دیرتر بهش نگاه می کنی !؟؟!

خدایا خودت می دونی که فقط امیدم به تو ...

خدایا  این حق من نیست که تو  شبی که همه خوشحالن من باید اشک بریزم ...

خدایا صدامو می شنوی؟

امشب فقط دوست داشتم صدای اون باشه واسه تسکین دردام .... کاش صداش بود !

کاش شونه هاش بود واسه گریه کردن ...

کاش یه تکیه گاه داشتم واسه همه لحظای اندوه !

کاش دوستی داشتم برای روزای ضعف و ناتوانی !

 

خدایا حالم خیلی بده ! خیلی بد ...

تو که می دونی حال هر شب من چه جوریه ... تو که طاقت دیدن عذاب کشیدن دیگران رو نداشتی ... حالا چی شده که با این همه بدبختی من , تو هنوزم خونسرد نشستی ؟؟؟؟؟

خدایا حکمت این همه اشک ریختن رو بگو ...

 

خدایا تو که تنهایی کشیده ای ! خودت خوب می دونی تنهایی مثل آفت , ریشه همه چیو می زنه ....

پس چرا , چرا من تنهام ... چرا تنهایی منو می بینی و هیچ عکس العملی نشون نمیدی ...

چرا نباید هروقت میخوام و بهش احتیاج دارم یشم باشه ؟

 

 

 

 

حالا با توام ! تویی که تو شبای من تک ستاره ای ... تویی که خواب و بیداریه منی ...

عزیزترینم نمی دونم این ساعت کجایی  ... چیکار می کنی ...

اما ... کاش فقط یه ثانیه , یه لحظه بادت بیاد توی دورترین جای ممکن به تو , یکی داره از دوری تو می میره ...

منو ببخش اگه واسه چشمای توی خیلی کمم , توی یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم .. منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم ... ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم .... !

 

بازم شب شد و هیچ دست نوازشگری نیست که منو خواب کنه ... هیچ شونه ای نیست تا سرم رو بذارم روش و بخوابم ... آرامش بگیرم .....

 

شب شد و باز من تنهام ... باز من بی یارم اینجا نشستم و حسرت می خورم ...

 

خدایا نمی خوای شب یلدا چیزی که میخوامو بهم بدی ؟؟؟؟؟؟؟ نمی خوای خوشحالم کنی ؟؟؟؟؟ نمی خوای بهم لبخند رو برگردونی ...

خیلی دلم می خواد الآن صداش بود ...

خدایا دورم ...  ازش دورم ... توی همه چی ازش فاصله دارم ...

 

خدایا ... چه حکمتی توی این اشکها هست ... توی این همه غم چه حکمتی هست !!!

 

مهربونترینم ... دلم برات تنگ شده ... کاش دلت برام تنگ میشد ... کاش هنوزم قلبت واسه من می تپید ...

چرا باید بین من و تو اینهمه فاصله باشه ؟؟؟ کی می تونه اینهمه فاصله رو جبران کنه ؟ ...

یعنی واقعا من می تونم روزی با گرمای دستای تو گرم بشم ؟؟؟؟ ...

 

 

خداوندا چرا باید توی شادترین شب سال تو بلندترین شبش , چشمای من گریون باشه ؟؟ ...

خدایا دوسش دارم ... نمی دونم چه جوری قسم بدم تو رو ؟!! ...

 

خدایا تو رو به حرمت زهرا , به معصومیت زینب , به مردونگی علی , مظلومیت حسین , به استقامت عباس , قسمت میدم که منو از اینهمه سردرگمی در بیار ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط آرش | 
خدا ....

میگم جدی تو خسته نشدی ؟

نه واقعا" .... حالت بهم نمیخوره از این آدمایی که خلق کردی ؟

از این دنیای واروونه چطور از اونم حالت بهم نمیخوره ؟!؟

نمیفهمم منظورت چیه ....

اگه سر گرمیه ... خب تمومش کن دیگه هر چی یه حدی داره ...

اگه شوخی هم بوده دیگه بیخیالش شو بابا .... فقط بدون خیلی شوخیه بی مزه ای بوده ...

 البته خب تو خدایی دیگه شوخی هاتم باید بی مزگیش به این عظمت باشه ...

باشه ... ولی این رسمش نیست ...

میخوای چی کار کنی باهام ؟

من که هیچی نیستم .... آخه من که همیشه گفتم هیچم .... به یه هیچی میخوای زورتو نشون بدی ؟

اینه عدالتت ؟ اینه اون انصافی که میگن داری؟

پس بیخود نیست از بنده هات بریدم که ...عدل تو اینه ببین عدل اونا چیه ....

از خودم بدم اومده انقدر الکی و بیخود خودمو میزنم به اون راهو میام ازت میخوام که  ... هیچی ....

فقط ...

خدایا من پیشنهاد میدم بس کن خلقت آدمارو ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط آرش | 
من در این غربت,چوشمع که دارم هی میسوزم سوختنم از شعله نیست , دارم از غم میسوزم  ...

اولش که غم نبود شمع کامل بودم مثل یه قصه خوش تو مردم بودم...

  اما یکی از راه رسید عاشقانه فوتم کرد از تموم خوشیها  جدام کرد..

  گفت تو شمع منی پس برای من بسوز تنها فقط تو را دارم پی برای من بسوز..

  اون مثل یه شمع می گریست برای من دیگه حالا فهمیدم,اون شده عاشق من...

  دوباره روشن شدم,اما این بار با عشق بی خبر از این که من افتادم تو دام عشق..

  حالا اون رفته از اینجا تا تو غربت بمونه اونجا با شمع دیگه ست تا که تنها نمونه...

  من بی شعله میسوزم از این جدایی دیگه من تموم شدم از این تنهایی...

  چقدر خوبه کسی تو زندگی عاشق نشه تا که عمر خوب انسان مثل عمر شمع نشه !

                                        ........با من بسوز........

  زمزمه دل....

ما انسانها مانند پروانه نیستیم که با یک شعله  از بین برویم ..

  بلکه ما مانند شمعی هستیم ومیسوزیم وصدایی وناله فریاد نمی کنیم.

                                      .........با من بسوز..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط آرش | 

بذار برات خيلی راحت بگم امشب ديگه حوصله خودمو هم ندارم !

حوصله نفس کشيدن - ديدن و هزاران چيز ديگه که همشون برام درد شدن !

 اصلا من دیگه آدم نيستم  ! ديگه اصلا وجود ندارم !

شايد ديوونه ترين آدم روی زمينم !

  شايد هنوزم نمی دونی چی ميگم چون خيلی وقته از احوالم خبر نداری  و يا خودتو به بيخبری زدی همش ميخوام تو رو از ذهنم بيرون کنم و به تو فکر نکنم ولی مگه خاطرات با تو بودن امونم می ده ؟!

خدا ميدونه بعد رفتن تو من چقدر پشيمون شدم که با تو نيومدم - تو دلم به خودم ميگم که به ۱۰۰۰ دليل نرفتم اما به صدهزار دليل شيمونم که چرا با تو نموندم !

نمی دونم شايد اون موقع اين همه تنهائی نکشيده بودم اما من اصلا نمی خواستم تو بری توام منو با خودت نخواستی که ببری !

يادش بخير یه روز پيدا شدی و با من عهد بستی که اين تنهای تنها رو تنها نذاری حالا هم همين کارو کردی - آره تو اين تنهای تنها رو تنها نذاشتی بلکه نابودش کردی !

نمی دونم حال و احوالم دستت اومده يا نه

ولی اينو بدون که بعد رفتن تو همه چيزم به هم ريخت : زندگيم - خنديدنام - تفريحام عشقم - اميدم - خوردن و خوابيدنم - دوست داشتنم و کلی بگم زندگیم !

زندگيم ازاين رو به اون رو شد 

 خنديدنام يه همه از بين رفت و يا همه تقلبی و بی روح شد

 عشقم رو بعد رفتن تو به خاک سپردم  اميدمو بعد رفتن تو گم کردمو هرچی دنبالش گشتم پيداش نکردم 

 خوردن و خوابيدنم همش به هم ريخت و هردوش برام عذاب آور شده

 دوست داشتنم هم بعد رفتن تو مُرد و من تنها تر از اون تنهائی شدم که تو يه روز پيداش کردی !

روزای اول فکر نمی کردم که رفتنت بتونه حتی فکرمو مشغول کنه ولی حالا ميبينم که رفتنت  کمرمو شکسته !

روزام بی روح شدن - حوصله هيچ کاری رو ندارم ديگه از ريسک کردن متنفر شدم و اون کسی نيستم که عاشق ريسک کردن بود ! از همه چی می ترسم !

نمی دونم چی بگم  ... نميدونم !فقط دلم ميخواد ديگه نفس نکشم  چون نفس نکشيدن از اين تنهائی بهتره  !

تنهائی داره منو ذوب ميکنه ...

خيلی شبا خواب تو رو ميبينم - خيلی شبا با خاطراتمون شبو به صبح تبديل می کنم خيلی شبا ياد تو نمی ذاره خواب به چشمام بياد نمی دونم انگار ۱۰۰ سال با تو زندگی کردم

هيج وقت خودمو نمی بخشم که عرضه نگه داشتنتو نداشتم 

 اينو بدون که  تو رو هم هيچ وقت نمی بخشم !

نمی دونم الان چه کاری ميکنی نمی دونم ديگه اصلا منو به ياد داری یا نه

من که هيچ وقت نمی تونم تو رو فراموش کنم و خاطراتتو از ياد ببرم

اين حرفا رو اومديم اينجا نوشتم چون ميدونم که بازم ميای و می بينی

اگه اينا رو خوندی يه تماس با من بگير !

ديگه بيشتر از اين توان نوشتن ندارم ولی اينو بدون که :

هيچ وقت فکر نمی کردم که اينقدر عاشق تو باشم ! هميشه فکر ميکردم اين توئی که منو خيلی دوست داری ولی حالا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط آرش | 

بهشت كودكي چه زود گذشت !!!

 

حالا هر چی مي گردم پیداش نمی کنم ! انگار تنها رويايي بوده و هيچوقت نبوده ...

 

من .. من .. من دلم تنگ شده ، براي تمام اون لحظه ها ... اِي خدا ... اي آنكه گردش ايام در دست توست ، من ميخوام از اين دوران ، از اين زندان !!! ، از بزرگي ، از بلوغ ، از ... ، از تمام اكنون خود بگذرم ...

 من ميخوام تمام اين پيچيدگيها ، مسائل ، لحظه ها و ...  دنياي بزرگسالان رو به حال خود بگذارم و فقط مسئوليت و دوران يك كودك 5-6 ساله رو به عهده گيرم.

 من مي خوام به زماني برگردم كه دنيا ، زندگي ، ... همه چيز ساده بود. مثل نقاشي هام ، با چند خط ساده اما رنگي !! ميخواهم در زماني باشم كه تمام دنيام : نقاشي ، رنگ ، شعر و سرود و دوست بود.

 آره دوست !! ..  واژه زيباييه. حتي اسمش هم تسلي بخش و روح افزاست .

 

من دلم براي همه اون سادگيها تنگ شده. براي تفريحاتش كه تنها در يك توپ كوچك نمايان بود ! يا روياهاش ... كه رفتن به پارك ، ليس زدن بستني!! ، يه مشت آجيل ، يه جيب !! تخمه و ... پول !!! ؟؟؟هرگز !!

همه پولهام رو با يه شكلات عوض ميكنم ! اگر دو تا باشه که چه بهتر. اين كاغذها !! كه مزه ندارن .

حتي ساندويچ هاي سوسيس و همبرگر ساده اون روزا از هات داگ ، دوبل برگر ، سوبل برگر با سس هزارو شونصد جزيره !!!!  خوشمزه تر بود !

 

رستوران ساده اي كه یکی از آشناها اونجا عروسي گرفت، وااااااااااي چه چلو كبابي داشت. حتي تو رستوران هاي چند طبقه و دوار و هتل 5-6 ستاره هم ديگه از اون چلوكبابا ندارن !

 انگار همه جا بزرگ شده. ديگه حتي خنده ها هم وحشتناك شدن. ديگه از اون همه رنگ خبري نيست. رنگا كم شدن!!!.

فاصله ها زياد شدن. اونقدر زياد كه حتي با ماشين هم ، ساعتها طول ميكشه كه به هم برسيم یا اصلاً نمي رسيم...

 من ديگه از بچه هاي همسايه خبري ندارم!! خب ، اين فاصله است. حتي ديگه از قصه هاي شاه و پري !! از كرسي و ... از خيلي چيزا خبري نيست.

حتي بازيها هم عوض شدن. ديگه از قايم موشك، هفت سنگ، حتي تاب و الاكلنگ  و بعضي وقتا تيله بازي !! خبري نيست.

 

 مي خوام به دوراني برگردم كه هميشه خوشحال و شاد بودم و نگراني و دغدغه اي نداشتم...

 به من چه كه ويروس سسر همه جا رو به هم ريخته، به من چه كه سفينه فضايي سايوز شونصد به سياره امگا 5 در كهكشان دلتا 3 نرسيده. من از قانون نيوتن ، نظريه كوانتوم ، نسبيت ، تئوري بينگ بنگ پيروي نميكنم!!.

من عاشق فرمول ساده محبتم ، من به دنبال سيب لبخند !! و پروانه هزار رنگم ...

 راستي كسي از رنگين كمون خبر نداره ؟!

 

من يه بغل گل ، آره يه بغل !! ، دونه مال آدم بزرگاست كه حساب ذره ذره اموال و دارايي ها و بده بستوناشون دارن ! من ميخوام يه بغل گل تو بغلم بگيرم. آغوش ؟؟!! اين واژه رو هم دوست ندارم. بغل نازتره ، ساده تره ، به دل نزديكتره  !!

 

من مي خوام معامله كنم. من تمام پس اندازم ، حساباي بانكيم ، كارت اعتباريم ،همه چیمو  رو ميدم در عوض به دنبال اون لحظه هام كسي هست كه بتونه ، اونا رو به من بده ؟!‍

 

تو اين همه پاساژ ، مراكز تجاري بزرگ ، اين شركتهاي چند مليتيي كه آدم به فضا ميفرستن ، تو ته اقيانوس جشن برگزار ميكنن !! از انرژي ذرات بهره برداري ميكنن ، جايي هست كه اين سادگي رو به من بفروشه !!؟؟

 با هر قيمتي و با هر درصد بهره بانكي اي  ؟!

 

 

من از اين روزا خسته شدم. كسي با من همصدا ميشه ؟ حرفامو ميفهمه !!؟ كسي ميخواد ساده بشه ؟؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط آرش | 

یه روزی یه نفر بود که تموم زندگی من بود 

 من همه کار می کردم تا اون حتی فکر ناراحتیم به سرش نزنه 

شاید اگه بگم چه کارایی  بگین این طرف دیوونه ست !

 آره راست راستی هم من دیوونه شم و عقلم به کل پریده  در عوض اونم کم تلافی نکرد ...

همه چیز زندگیم تو مدت آخرش بود ٬ هر چی از اون مدت بگم کم گفتم ...

 اگه بخوام بگم که من تو عمرم چیزی جذابتر از دوستی و بودن با اون نداشتم راست گفتم ... ولی چی کار کنم که اون جریان بعد از ۱ سال به طرز وحشتناکی تموم شد ...

 من تنهای تنها شدم اما مقصر نبودم !

یه دفعه همه چیز تموم شد ! کسی که بخاطرش  می نوشتم رفت 

 کسی که بخاطرش من زندگی می کردم رفت 

 کسی که بخاطرش واقعا نفس می کشیدم رفت !!!

بعد از رفتن اون من تلخترین تجربه زندگی هر فردی رو که میتونه براش اتفاق بیفته رو تجربه کردم !

بازم می خوام بگم خدا شکرت ! عیب نداره ٬ چیزی نبود بذاری تو زاه زندگی ما که ما رو تا آخرش دلخوش کنه  واسمون غمو فرستادی

 ما که مخلصتیم ٬ هر کاری میخوای بکنی بکن !

منم هیچ حرفی ندارم ...

من احتمالا تا 2-3 روز دیگه به یه مسافرت طولانی برم

تصمیم گرفتم بعد از برگشتن از این مسافرت یه برنامه خیلی مهم تو زندگی ام رو پیاده کنم . پس حالا ببینم چی میشه

احتمال اینکه بازم بیام و بنویسم کمه اما اگه عمری باقی باشه حتما میام !

 

قاصدک حرفامو بشنو

دل من خیلی گرفته

هی میخواد بره ولی حیف

نمی دونه کی سر راشو گرفته

قاصدک تنهای تنهام

توی این وادی غربت

بیا این منو کمک کن

با یه ییغوم با یه نامه

قاصدک بگو کجا رفت

اون همه امید تنها

بگو از کی من بپرسم

چرا من شدم تنهای تنها

قاصدک بیا کمک کن

تو به این تنهای تنها

بگو از کی من بپرسم

مرا من شدم تنهای تنها

 

قاصدک حرف دل من خیلی زیاده بهتره تو هم با این حرفا سرتو درد نیاری !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط آرش | 
چه اشتباهي كردم كه اسمتو آوردم
خوبيش اينه لااقل واست قسم نخوردم
راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن
جدا مي شيم ما از هم، چون خيلي ها حسودن
ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب
تو خيلي خوبي اما، فقط تو عالم خواب
عكسا و هديه هاتم، مي دم به يه واسطه
تا كه به خير و خوشي، تموم شه اين رابطه
حرفاي عاشقونه همش ماله قديمه
مث همون حرفا كه ماها بهم زديمه
هر وعده اي كه دادي به هركسي عمل كن
غصه هاشو يه جوري، با مهربوني حل كن
نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه
نذار كه از دست تو، راهي يه سفر شه
چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا
تكليفا روشن مي شه هميشه تو بهارا
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نكردن خيانت
سفيدي نگاهت، نابه شبيه برفه
آب مي شه زود و فقط به قيمت يه حرفه
ديگه خدانگهدار، لحظه هاي قيمتي
منو ببخش عزيزم هركي داره قسمتي
دنيارم اگه بدي دلم ازت صاف نمي شه
دلي كه بشكنه و كدرشه، شفاف نمي شه
نه ديگه، دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو ديگه محاله تو دلم جا بشه
حيف اون بتي كه از تو براي خودم ساخته بودم
من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم
اصل مطلب اينه كه برو پي كار خودت
ديگه نمي خوامت، لعنت به تو و اون روز تولدت


شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن
اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن
بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن
اونا كه مي آن به اين بهونه ها، كه اومدن
از توي شهر قشنگ قصه ها، دروغ مي گن
اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ مي گن
اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيف غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيف شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيف رويام كه واسه تو از قشگياش گذشتم
حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب
حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم
حيف هر چي به تو گفتم، راس راسي حيف سليقم
حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم توي روزي كه مي گن تولدت بود
حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود
حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي
حيف گرماي دستم، كه سپردمش به سردي
حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيف اعتماد اون روز، حيف واژه خيانت
حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كم ستاره
حيف اون حرفا كه گفتي، گفتم اشكالي نداره
حيف چشمايي كه گفتم، به تو با لباي خندون
حيف آرزوي ديدار، با تو بودن زير بارون
حيف هر چي كه سپردم، حيف هر چي كه نبودي
حيف تكليفم، بياو روشنش كن تو به زودي

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن
اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن
بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن
اونا كه مي آن به اين بهونه ها، كه اومدن
از توي شهر قشنگ قصه ها، دروغ مي گن
اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ مي گن
اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن


ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير، تو كنج اين خونه بوديم
ما كه رفتيم تو بمون با هركي كه دوسش داري
با اوني كه پنهوني سر روي شونش مي ذاري
ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
قصه چشماي تو واسه ما تكراري نبود
ما كه رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد
مي دونم چند روز ديگه مي شنوم جدا شديد
ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينكه بندازيش زمين نبود
ما كه رفتيم وليكن قدر تو دونسته بوديم
بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم
ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري
به قول حافظ ما هم داريم يه ياره سفري
ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش
آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش
ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت
ببينم كه سال ديگه، كي مياد تولدت؟
ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده
اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي
لااقل مي اومدي پيشم، واسه خداحافظي

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن
اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن
بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن
اونا كه مي آن به اين بهونه ها، كه اومدن
از توي شهر قشنگ قصه ها، دروغ مي گن
اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ مي گن
اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط آرش | 

باز صبح شد ، خورشید داشت روی بلندترین کوه جوونه می زد ...

هوا کم کم داشت روشن می شد ... آبی بی انتهای آسمون خودشو نشون داد ...

دلم واسه اینهمه زیبایی تنگ شده بود ! چند وقت بود که این همه زیبایی رو نمی دیدم !

 

چند روزی بود که لحظه روشن شدن آسمون و گل کردن خورشید رو ندیده بودم ؟ چرا از دیدن همچین صحنه ای خودمو محروم کرده بودم ؟؟

چشمام بروی یه صبح دل انگیز دیگه باز شد ...

من هنوزم عاشق بوی مریم و عشوه گری یاسم ... هنوزم دوست دارم وقتی پاییز میشه یه پیاده رو پر از برگ پیدا کنم و خش خش برگا رو بشنوم ...

هنوزم منتظر زمستون و برف هستم ... سوز و سرمایی که تا مغز استخونم راه پیدا کنه و بهم نشون بده هنوز زنده ام پس باید مثله زندگی جاری باشم ...

باید به دقیقه دقیقه زندگی امیدوار باشم ... به تک تک نشونه هایی که خدا بهم میده ...

می دونم که هنوزم رسیدن یه قاصدک یعنی رسیدن یه خبر خوب ...

رسیدن یه روز جدید یعنی اینکه خدا یه روز دیگه به من هدیه داده تا بتونم بشناسم و ببینم و عشق بورزم ...

 

عشق بورزم به همه خوبی ها ... و بدونم که خدایی هست که همیشه منو می بینه و همیشه بهترین ها رو برام می خواد ...

و خدایی که در این نزدیکی ست ، لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند ...

و دلخوش باشم به اینکه وقتی امید داشته باشم یعنی از همه چیز بی نیازم یعنی بهترین ثروت رو دارم ...

 

هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند قارچ های غربت ...

... چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد ...

 

حتی سهراب هم داره میگه اگه چشماتو به روی دنیا باز کنی ، کلی زیبایی می بینی که همیشه برات پنهان بوده ... پس با خودت و دنیای پیرامونت آشتی کن ...

مطمئن باش ، زندگی رو توی مشتت می گیری و هرکاری می تونی انجام بدی ...

فقط یه لحظه هم خودت رو تنها احساس نکن !!!

 

خدا همیشه هست ... دقیقا جایی که فکر می کنی ممکنه نباشه می تونی حسش کنی !!

خدا از شاهرگم بهم نزدیکتره ...

ممکنه تو از خودم دور بشم اما خدا از من دور نمیشه ...

 

 

 خدا جونـــــــــم چون می دونم همیشه با منی ، همیشه باهاتم ...

چون نگفتی تا آخرش باهاتم و وسطش درگیری و درس و ... رو برام بهونه کنی و بذلر بری ... !

 

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم چون می دونم اونقدر دوسم داری و با مرامی که همیشه هوامو داری ....

 

 

خدایا ، خداوندا :

 به داده و نداده و گرفته ات شکر

داده ات نعمت است

نداده ات حکمت است

و گرفته ات امتحان !

 

 

اون چیزی رو که خواستم و دادی ... ممنونتم ولی چرا ازم گرفتیش ؟! ...

اون چیزی رو که خواستمو ندادی ... ممنونتم چون یا به صلاحم نبوده که ندادی ، یا لیاقتش رو نداشتم که ندادی ، یا می خوای براش تلاش کنم ...

اون چیزی رو هم که می خواستم و گرفتم و ازم گرفتی ... بازم ممنونتم چون یا لیاقتشو نداشتم که گرفتی یا صلاحم بوده که گرفتی یا بی تلاش گرفتمش ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط آرش | 

غروب پاییز خیلی غم انگیزه  ، مخصوصا وقتی همصحبتی هم پیدا نکنی و خودت و خودت باشی

 

وقتی هوا رو به تاریکی میره و توی اتاقت پشت پنجره هی آرزو می کنی یه اتفاق  یه مسئله جدید پیش بیاد و از این کسلی در بیای اما خورشید باهات خداحافظی می کنه و تو مجبوری تک و تنها پشت پنجره بمونی و  ستاره ها رو ببینی ...

 

خیلی کسل کننده ست مخصوصا اگه غروب یه روز جمعه باشه و تو یهو تنها بشی ! دقیقا لحظاتی که دوست داری همه دورت باشن ، تنها میشی ... مخصوصا اگه تو جاده تنها باشی ...

 

دیروز از صبح دورم شلوغ بود و یه روز فوق العاده رو شروع کرده بودم .. به جرات میگم اولین جمعه ای بود که بدون دلیل خاصی ساعت 8 از خواب بیدار شدم و بعدش یه روز خوب رو شروع کردم ...

 

حالا که هوا داره تاریک میشه یهو من تنها شدم ... من توو اتاق پشت پنجره با خورشید خداحافظی می کردم ...

 

دلم گرفت

 یه روز دیگه هم گذشت ...

 

 من روزا رو دارم بیخود از دست میدم ... نمی دونم چرا با اینکه روزای  خوبی رو با هم گذروندیم اما بازم احساس می کنم دقایقمو دور ریختم ...

 

صدای هایده هم که همیشه دقیقا دست میذاره رو نقطه حساس !!!

 

اول آشناییمون برای تو راز بودم شعر بودم شور بودم الهه ناز بودم

اول آشناییمون واسم یه پروانه بودی ، من همه سادگی و تو عاشق و دیوونه بودی

حالا چی هستم واسه تو یه جام خالی از شراب ! شکستنی مثل حباب ...

 

بازم هوا تاریک شد ، ماه داره در میاد ...

ستاره ها دارن یواش یواش سر بیرون میارن دارن گل می کنن ...

احساس تنهایی توی کل وجودم ریشه کرده یهو ... احساس میکنم هیشکی رو ندارم ...

کلی برگ توی حیاط ریخته ، منم که عاشق صدای خش خش برگا !!!! اما نه اینم تسکینم نمیده !

یه نم بارون ؟؟ نه اینم نمی تونه حالم رو جا بیاره ...

 

اون که یه روزی وحشت جدایی ، قلبشو توو سینه ز غم می لرزوند

بدیهامو می دید و دم نمی زد ، بازم برام قصه خوبی می خوند

اون که اگه ازش جدا می شدم ، دیوونگی هاش منو برمی گردوند

اون که یه روزی واسه من خدا بود ، با قصه غصه هام آشنا بود

اون که یه روز سنگ صبور من بود ، حوض بلور چشمه نور من بود

حالا دیگه مثل گذشته ها نیست ، نگاش غریبه ست دیگه آشنا نیست

 

نه  هایده هم غمم رو بیشتر می کنه ، بیشتر حالمو می گیره ...

 

پس چی ؟؟ چی می تونه حال و هوامو عوض کنه !؟! چی می تونه بهم نیرو بده ؟

 

 

تمام بدنم درد می کنه ! خسته ام ... تشنه ام ، تشنۀ ... مهم نیست تشنۀ چی هستم ...

 

به که گویم که دلم شده دیوانه ز غم ؟؟؟

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا منو از این احساس مسخره رها کن ...

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا منو این همه تنهایی ، تا کی دم نزنم ...

 

 

خدا جونم تو منو دریاب ...

دلم می خواد گریه کنم ... دلم می خواد اونقدر گریه کنم که دیگه توان هرکاری ازم گرفته بشه !! حتی توان غصه خوردن ...

دلم می خواد اونقدر گریه کنم که تمام غمهام با سیلاب اشک ازم جدا بشه ...

 

منو خسته ز خود بودن ، منو بی تو نیاسودن ، منو اینهمه تنهایی ، غم عشق و شکیبایی

 

اما گریه م نمیاد ... نمی دونم چرا اشک ندارم ... مگه غم و اشک همیشه باهم نیستن ؟

حالا چی شده که غم دارم و اشک نه !!!!

 

 

بسه دیگه حتی حوصله نوشتن هم ندارم باز از اون احساسای بد پیدا کردم ... بی دلیل و بی هدف زندگی کردن  !!!!!!

 

دلم واسه یه چیزی تنگه اما نمی دونم واسه چی !!! 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط آرش | 

ما آدما همیشه یه جوری یه جای کارمون میلنگه ! هیچ کدوم از ما پیدا نمی شه که بگه من هیچ غم و غصه ای ندارم هممون یه جورائی پر از غم و شکایتیم ...

 هممون دوست داریم تا به  یه مشکلی برامون پیش می یاد زود همه کمکمون کنن و از این مشکل نجاتمون بدن اما خیلی به ندرت دیگه کسی پیدا میشه به کسی به کسی کمک کنه !

همه تو فکر خودشونن مثلا همونی که دوست داره همه وقتی مشکل داره کمکش کنن هیچ فکر کرده چرا اون موقع که مشکلی نداشت و دوستاش مشکل داشتن به کمک اونا نرفت ؟؟؟

راستی چرا ؟؟؟ چرا دیگه هیچکی به فکر محبت کردن و حل مشکل آدما نیست ؟!

همه یه جورائی لاشخور صفت شدن - همه فقط وقتی پول داری رفیقتن وقتی پول داری برات میمیرن !

 چرا موندن تو این دنیا پر از رنجه و غمه ؟ شاید اینم حکمتی داره که ما حالیمون نیست ...

میخوام بگم خدایا شکرت !

 عیب نداره چیزی نبود بذاری تو زاه زندگی ما که ما رو تا آخرش دلخوش کنه به همین دلیلم واسمون غم رو فرستادی

 

ما که مخلصتیم هر کاری میخوای بکنی بکن هیچ حرفی ندارم ! 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط آرش | 

نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ...

حسی به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به صندلی خالیه کنارم ...

 جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی .

 مزاحمی نيست ... سکوت است و سکوت و سکوت ...

 نفس می کشم در هوایی پاک !

 نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز

 خالی از عطر فریبنده ی  تو . حتی خالی از آلودگی  ِ همیشگی  ِ شهرِ !

 من اینجام ، در آرامشی مطلق ...

 آرامشی که حتی تصورشم نمی کردم

 دریغ از یک لحظه ارتباط با تو ...

 امشب آسمون من  میلیارد ها ستاره  داره

 و حتی شاید کرور کرور گل سرخ ...

 شب خاطره انگيزی است برای من .. و حتما بلندترین شب سال ! 

 

 کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم ... اما نه برای خودم ! 

 " بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت ! "

 دیگه مهم نیست ...

 دلم مدتاست دیگه شور نمی زنه ... 

 و همچنان دو صندلی در ایوان ...  

 یکی برای من و دیگری خالی ... 

 و من همچنان حسی به صندلی  ِ خالی  ِ کنارم ندارم ... 

 موبایل زنگ می خوره ولی روش هیچ شمارهای نیس !!!!

-سلام داداشی ... می دونی ... تو باید  قبول کنی اون یه نفر دیگه رو دوست داره ! يه نفر به جز تو , البته تو رو هم دوست داره , ولی مثل يک دوست ، نه بيشتر
 نه بيشتر .... !! ؟ ؟
 قيافه ام موقع شنيدن اين حرفا خيلی مسخره شده بود  اينو خودمم می تونستم حس کنم
 همونطور خشکم زده بود گفتم يه نفر ديگه رو ؟ يه نفر به جز من ؟

        گفت :  می دونم که خيلی دوستش داری ولی مطمئنم از اون بهترم گيرت مياد ... 

 داشتم خفه می شدم !
 يه نفر ديگه  .... تموم اون مدت ... ؟
        - اين يه چيز طبيعيه .. سخته ولی طبيعيه ... منم فقط حقيقتو بهت گفتم .. همين .

اون که همیشه می گفت  عاشقمه ؟ مگه اون نبود که به من می گفت اصلاٌ فکرشو هم نمی کردم تو این دور و زمونه یکی مثل تو پیدا بشه ، اینقدر پاک و معصوم  ؟ مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتی ...  !!!!!!!!!

 وقتی احساسات آدم مزاحم فکر کردنش بشه دیگه هيچ کاری از دستش بر نمياد  !!!
 نشستم روی صندلی و سرمو بين دو تا دستم گرفتم
                 - خب داداشی من ديگه بايد برم ,  مواظب خودت باش !!!
 حتی سرمو بلند نکردم . وقتی صدا بوق اشغال اومد , بلند شدم و مثل ديوونه ها گوشیو کوبیدم تو دیوار...

نمیدونم اون پسره کی بود و راست می گفت یا نه اما اوون داشت خيلی آروم از زندگی من دور می شد ...

       می گفت : دوستت نداره ... می خوای به زور پيشت باشه ؟
 يه حسی بهم میگه همه حرفاش راسته !!!
دلم می خواد
 اين حس  مسخره رو خفه کنم .

 امشب خوابم نمی بره ...

هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی ...

انگار يکی از اون ته .. از توی سياهی ها داد می زنه
دوستت دارم ...
      خيلی دوستت دارم ...ولی فقط مثل يه دوست  ...
                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط آرش | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط آرش | 
ساده بگویم ، نگاه زاده ی علاقه است !

اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر از آن خود نیستی ...

زمان می گذرد و زمانه نیز هم ...

کودک می شوی ، جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری ...

پیر می شوی ، می مانی !

باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست ولی نیست !

باز در پ آن علاقه ی پنهان ، آن نگاه همیشه تازه هستی ...

باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمانه جستجو می کنی

غافل از آنکه او دیگر تکه ای از تو شده !

سایه ای خوش بر دل تو ...

گوشه گوشه ی این دل خراب سرشار از عطر گاه توست عزیزدلم ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط آرش | 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ...

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزلر دهد کسی را ...

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب تنها ....

تنها دل ما دل نیست ...

آره !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط آرش | 
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد ...

پس نگو ... نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم !

گر چه به ظاهر جسم خسته ست ولی دل ...

دل دریایی ست !

تاب و توانش بیش از اینهاست ...

دوستت دارم و تاوانش هر جه می خواهد باشد باشد !

دوستت دارم بیشتر از دیروز ...

باک ندارم از هیچ کس و هرکس که تورو دارم عزیز !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط آرش | 

نمي دونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم      تو مي دونستي كه دلم زنده  ست به ساز صدات

نمي خوام بياي    نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي

نمي خوام ازت      نمي خوام مثل يه شمع بسوزي تو تموم بشي

برو تو بزرگي   مي خوام فقط آرزوم بشي

 

 

مي ميرم برات          نمي دونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم            تو كه مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزوم كه نمي دونستي كه من مي ميرم  برات     مي ميرم برات

عاشقم هنوز          نمي خواستي كه بموني بسازي به ساز دلم

گفتي من مي رم       نمي خواستي بري تا فرداها يار خوشكلم

برو راهي نيست تا فرداها   وفا كن دلم        وفا كن دلم

سفرت بخير 

اگه ميري از اينجا تك و تنها توي يه شهر دور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

به يه دنيا نور

سفرت بخير

برو گر شكستي زمن مي توني دوباره بساز

از اين شكسته نوميد و خسته تو باز غرور

از اين شكسته نوميد و خسته تو باز غرور

تو بازم غرور

نمي خوام بياي نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي

نمي خوام ازت نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تا بزرگي                مي خوام فقط آرزوم بشي    آرزوم بشي

مي ميرم برات                نمي دونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم                   تو مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزوم كه نمي دونستي كه من مي ميرم برات

 

نمیدونم این شعر و آهنگ ماله کیه اما من که خیلی باهاش حال کردم شمام حتما بگیرینش هم کم حجمه هم خداس !

 

                                               Down Load

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط آرش | 

وای، باران !

 

  باران !

 

شیشه پنجره را باران شست...

 

از دل من اما،

 

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،


و ندائی که به من می گوید :


گر چه شب تاریک است


دل قوی دار،


سحر نزدیک است


از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر و بال.


تو گل سرخ (نازنین)منی، تو گل یاسمنی


تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی


تو مثل قطره باران نو بهارانی،تو روح بارانی


تو چنان شبنم پاک سحری؟


- نه، از آن پاکتری.
 

تو بهاری؟ نه،-بهاران از توست.


از تو می گیردوام، هر بهار اینهمه زیبایی را.
 
گل به گل،سنگ به سنگ این دشت


یادگاران تواند.


رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ


در تمام در و دشت سوکواران تواند.


در دلم آرزوی آمدنت می میرد


رفته ای اینک،اما آیا باز بر می گردی؟


چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط آرش | 

می بينم که سرت خيلی شلوغه ...

بابا بی معرفت دست از سر اين مردم بردار

اين چه فيلميه که هر روز سر ما آدما در می آری آخه ؟! 

يه روز خوبه - يه روز بد !

يه روز آدمو اونقدر بالا می بری که حتی خودشو گم می کنه  يه روز هم اونو اونقدر خار وذليل می کنی که هيچکی آدم هم حسابش نمی کنه ‌!

بابا مگه اين مردم چه گناهی کردن که اين بلاها رو سرشون میاری ؟

يه عده رو اونقدر بالا می بری که از بالا بودن خسته ميشن و يه عده رو اونقدر پائين می آری که ديگه حس زندگی کردن ندارن !

بابا اين چه وضعشه ؟ چی کار کردی با اين آدما ؟ چرا ديگه آدمای بامعرفت ناياب شدن؟

معرفت چه گناهی کرده بود که نسلش رو نابود کردی ؟ عشق چه هيزم تری به تو فروخته بود - مردی و مردونگی چه بدی داشت که دوست نداشتی ببينيشون ؟

 خدا جون واقعا که شاهکار کردی !!!

 معرفت - عشق - مردی و مردونگی - دوست داشتن - آزاد بودن - زندگی کردن همه و همه رو از اين آدما گرفتی و يه وضعيتی درست کردی که ديگه هيچکی حرف هيچ کس رو باور نکنه !به هر کی ميگی  دوستش داری واست ناز می کنه - ميخوای کسی رو دوست نداشته باشی هم که زندگی سر نمی شه !

 يه سری آدمام پيدا شدن عشق رو کردن بازيچه - به هرکی از راه رسيد گفتن که تو عشق منی و همه رو نسبت به عشق بدبين کردن !

يه سری دخترم پيدا شدن که روز به روز لخت تر شدن و زيبائی و نجابتشون رو تو لباسای Sexy گم کردن و عشق واسشون شد خوابيدن با اين مرد و اون مرد‌ ... جديدا ميشه عشق رو شبی و ساعتی خريد و فروش کرد !

اگه فقط يه ساعت بخوای عشقت باشن ميشه ۲۰ تومان اگه هم بخوای يه شب تا صبح عشقت باشن ميشه ۵۰ تومان ...

واقعا که ....

خدا حالم از اين دنيايی که ما و امثال ما درست کرديم و توام هيچ کاری نمی کنی درست شه بهم می خوره !

يکی به شوهرش خيانت می کنه - يکی به زنش - يکی به نامزدش و اون يکی به خودش !

يه سری آدمای ديگه هم هستن که من اسمشون رو گذاشتم دسته دوم این دسته ی دوم عشقشون  Sex نيست ٬ پوله !  سر آدم و عالم رو کلاه می گذارن تا به عشقشون برسن ! زنشون - زندگی شون - بچه هاشون - دخترشون همه و همه رو ميفروشن تا پولدارتر شن و اين خواستنشون هيچ وقت پايانی نداره !

اين دسته ها زيادن و من حوصله نوشتن در مورد اين همه رو ندارم 

من فقط اومدم از تو خدا جون سوال کنم که اين مضخرفات کی ميخواد تموم شه ‌؟ خدا جون کی ميشه بازم مثل گذشته عشق و محبت رو تو چهره ديگران ديد ‌؟ يعنی ميشه يه بار ديگه مردی و مردونگی دوباره قد علم کنه و حرف اول رو بزنه ؟!

يعنی ميشه ديگه کسی به کسی دروغ نگه ؟ دوستی ها و رفاقتا رنگی صفا و صميميت بگيره ؟ راستی خدا ميشه زندگی به اين تلخی نباشه ؟ عيب نداره اگه یه کم سخت باشه اما با عشق باشه خب ؟ 

کاش می شد که کسی باشه که آخر هفته با ديدنش غم و خستگی ۶ روز سخت کاری از تن آدم در بره یکی باشه که بخندونتت خوشحالت کنه  غم رو از يادت ببره و عشق رو به تو هديه کنه

چرا ديگه نميشه خدا ؟؟؟

مگه چه بلايی سر آدما آوردی که ديگه حتی اين فکر و اين خواستن ها هم خنده دار شده و همه با شنيدن اين حرفا خنده شون ميگيره !؟!؟

 

خدا جون خودت میدونی که من همیشه نوکرتم و میدونی که میدونم خیلی بزرگتر از این حرفایی ! هر حرفم ام زدم همه ی این گه کاریا کار خود ماست فقط دوست داشتم تو نمیذاشتی کار به اینجا برسه !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط آرش | 

رفتی و با رفتنت تمام احساسمو با خودت بردی ،

احساس می کردم یه جورائی می تونم به نبودنت عادت کنم ،

حالا نمی دونم چرا بدجوری دلم هواتو کرده ...

نمی دونم چرا احساس می کنم بهت احتیاج دارم ، خیلی زیاد ...

دوست دارم کنارم باشی باهات حرف بزنم تا سبک شم

ولی ای کاش نمی اومدی تا منو اینجوری اسیر خودت کنی ،

ولی اومدی و با اومدنت منو به دنیای دیگه ای بردی ،

هنوزم نتونستم فراموشت کنم ،دوست دارم با تو باشم ،

 نمی دونم تو چرا این قدر بی رحمی ،

این قدر که حتی نمی تونی احساسات طرف مقابلت رو درک کنی !

چرا باید من ، یکی مثل تو رو ببینم و عاشقش بشم ؟!

چرا باید جز یاد و خاطره ی تو در وجودم چیز دیگه ای احساس نکنم ؟

چرا باید این جوری بشه نمی دونم ،

من و حتی بقیه فکر می کردیم این یه وابستگیه که از بین می ره،

ولی نه ، وابستگی نیست که اگه بود ،  باید حالا از بین می رفت ،

ولی من نه تنها نمی تونم تو رو فراموش کنم بلکه هرچی بیشتر می گذره

احساس می کنم بیشتر بهت احتیاج دارم ،

دوست دارم صداتو بشنوم ...

فقط بدون من تو رو خیلی دوست داشتم و دارم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط آرش | 

امشب دلم گرفته ست ...

می خوام از گرفته های دلم برات بگم ...

از ابرهای تيره ای که با نسيم خيالت ، به آسمان دلم آوردی ...
می خوام گريه کنم اما نميتونم !
ميخوام تو رو به ياد بيارم و با نگاه چشمات تا صبح مژه به هم نزنم

اما افسوس ،

گذشت دقايق چهره ام را از يادت برده اند !
ميخوام اولين ساعتی که نگاهم کردی رو يادم بيارم ،

اما آخرين نگاه تلخ و سردت نمی گذارد !
ميخوام اولين دقايق
با تو بودنو به يادم بيارم

اما افسوس ...

ميخوام از گرفته های دلم برايت بگويم ،

اما نه !

دلم نمي آيد ! ! !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط آرش | 

خیلی حالم بده ...

خدا جون دمت گرم چند روزه برا ما سنگ تموم گذاشتی و داری از در و دیوار برام می باری !!!

باشه خدا باشه ! اما خودت شروعش کردیا !

تو اینقدر بزرگی که من هیچ کاری نمی تونم بکنم جلوت اما خودمو کوچیکتر از این می بینم که بتونم طاقت بیارم !

اینجور موقع ها فقط شعرای سهراب و آهنگای داریوش آرومم می کنه ! این شعر هر کی نخونده بخونه و هرکسی هم که خونده یه بار با دقت بخونتش

همه ی حرف دلم تو این شعره ....

 

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

 

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

 

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

پي (( قد قامت )) موج .

 

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

(( حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

 

اهل كاشانم

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم .

نسبم شايد برسد .

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )).

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

 

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

 

پدرم نقاشي مي كرد .

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

خط خوبي هم داشت .

 

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

آب بي فلسفه مي خوردم .

توت بي دانش مي چيدم .

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

 

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

فكر ، بازي مي كرد

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

يك بغل آزادي بود .

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

 

طفل پاورچين پاورچين ،  دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر

 

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا .

تا ته كوچه شك ،

تا هواي خنك استغنا ،

تا شب خيس محبت رفتم .

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

رفتم . رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

 

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

 

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما ))

 

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

 

قاطري ديدم بارش (( انشاء ))

اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) .

عارفي ديدم بارش ((  تنناها ياهو ))

 

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . )

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهاي پر پروانه ،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

زمين مي آيد .

و بلوغ خورشيد .

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

 

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

 

مادرم آن پائين

استكانها را در خاطره شط مي شست

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

 

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

 

جشن پيدا بود ، موج پيدا بود

برف پيدا بود دوستي پيدابود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حياط

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل .

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

 

سفر دانه به گل .

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ريزش تاك جوان از ديوار .

بارش شبنم روي پل خواب .

پرش شادي از خندق مرگ .

گذر حادثــه از پشت كلام  .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

جنگ تنهايي با يك آواز .

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز .

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

جنگ پيشاني با سردي مهر .

 

حمله كاشي مسجد به سجود .

حمله باد به معراج حباب صابون .

حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) .

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) .

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر .

 

فتح يك قرن به دست يك شعر .

 فتح يك باغ به دست يك سار .

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست (( دولت ))

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

همه روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در (( باغ معلق )) مي خواند

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به

خاور مي راند

روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

 

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

 

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

 

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

 

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

 

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

 

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

 

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

 

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

 

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

 

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

 

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

 

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

 كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

زير باران بايد با زن خوابيد .

زير باران بايد بازي كرد .

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

 

رخت ها را بكنيم :

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم .

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره ذايقه را باز كنيم .

و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد .

و نگوئيم كه شب چيز بدي است .

و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .

و بيارايم سبد

ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز .

 

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

پشت سر مرغ نمي خواند .

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

 

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

 

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس . )

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . )

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

 

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي  برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

ساده باشيم .

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .

 

كار ما نيست شناسايي  (( راز )) گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي (( هستي )) .

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

 

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! !

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من !



نوشته های پیشین
شهریور 1387
تیر 1387
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM