![]() |
![]() |
|
| دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد |
|
ساعت ۱۰ شب سرد پاییزی ...
سر کوچه یکی از تاکسی پیاده میشه ... آهسته به سمت خانه شون میره ... هنوز چند قدم نرفته که حضور یه نفر رو پشت سرش احساس میکنه و به سرعت قدماش اضافه میکنه که زودتر برسه خونه ... حضور یه سایه رو پشت سرش احساس میکنه ... به سمت اون بر میگرده ... یک پسر حدودا ۱۹ ساله که دهنش بو الکل میده ... ترس برش میداره ... میخواسته فرار کنه که اون پسر اونو به شدت هل میده کیفش رو محکم میگیره ... تا میتونه جیغ میکشه ... داد میزنه : کمکم کنین ... تو رو خدا کمک کنین ... پسره محکم میزنه تو صورتش . سرشو محکم میکوبه به دیوار ... دختره هنوز داد میزنه : کمکم کنین ... تو کوچه چند تا مردو میبینه که واستادن و نگاه میکنن و هیچ کدوم حتی نزدیکشم نمیشن ! بازم داد میزنه ... بازم تو دهنی میخوره ... بعد از چند دقیقه چشمش به یک نفر میافته که شمشیر به دست باهاش چند متر فاصله داره ... آخرین رمقشو تو گلوش فریاد میکنه و داد میزنه : تو رو خدا کمکم کن ! منو از دست این نجات بده ... اون نزدیک میشه ... پسر مست دیگه به دختره کاری نداره ... چاقوش رو از جیبش بیرون میاره... ولی با شلوغ شدن کوچه فرارو ترجیح میده و به سمت موتور سواری میره که پایین تر واستاده و از اونجا دور میشه بدون اینکه از ۷-۸ تا مردی که تو کوچه واستاده بودن حتی یک فحش بشنوه ... آدم دلش میشکنه ... نه به خاطره دختره که این بلا سرش اومده ... از این همه بی غیرتی ... سرشو بالا میکنه ... فقط به اونایی که ایستادن میگه : یک مرد هم پیدا نمیشه ... من فقط میتونم بگم این مردی شده یه دروغ محض ... بی غیرتی تا این حد ؟ تف تو این زمونه ... تف تو این مملکت و غیرت و مردونگی آدماش !
حالمان بد نيست ! غم کم مي خوريم کم که نه، هرروز کم کم مي خوريم!!
آب مي خواهم سرابم مي دهند !
عشق مي ورزم عذابم مي دهند !
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب ! از چه بيدارم نکردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند !
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد ، داد شد!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است ، مرتد مي شوم
خوب اگر اين است ، من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است !! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
اشکهام تموم شده ته کشيده ...
کسي اين جا نيست که به جاي نمک ، يه مرهمي واسه زخم دلم باشه... کسي اينجا نيست که دستامو بگيره و کمکم کنه... به جاي سيلي ، اشکاي صورتمو پاک کنه... کسي اينجا نيست که به جاي خبر بد يه خبر خوب بهم بده... کسي اينجا نيست که نشوني از مهربوني بي منت داشته باشه... کسي اينجا نیست که نشوني از مردونگي داشته باشه....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
رسمش اینه خدا جون ؟!
آخه چرا من ؟ آخه این چه بلایی داری سر ما میاری ؟ اخه معرفتت کجاست با مرام ؟ اینه مزد دسته ما ؟ من که همیشه نوکرت بودم ... من که الانشم جز تو کسی ندارم آخه توام باید به ما پشت کنی ؟! من که چند وقته دارم عین آدما زندگی می کنم پس چرا بلاهایی که سر حیووانتم نمیاری داری رو من ازمایش می کنی ؟! دلم ازت گرفته... دلم از اين دنيا سير شده... دلم ديگه طاقت شنيدن هيچ حرفي رو نداره دلم خسته شده...از زندگي... از بودن و تحمل کردن دلم از نفس کشيدن بيزاره... آدمام که مثل هم شدن ولی تو که خدایی ! ... چرا همه ادما دلاشون سياه وتاره ... چرا همه خودخواه و مغرور شدن ... دیگه هيچکي با هيچکي صادق نيست ... هيچکي به آدم راست نمي گه... تو بگو خدا جون تو که دردمو مي دوني تو که مي دونيو اينطور باهام بد تا مي کني تو که تنها کسي هستي که از ته دل پيشش گريه کردم حالا که به مرگم راضي نمیشي ؟ تو برام دعا کن که زودتر بميرم و از اين دنياي نامردي راحت بشم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهاييست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست !
خدایا حس می کنم این روزها خیلی ازت دور شدم این فاصله داره منو از پا در میاره می دونم می خوای منو امتحان کنی می دونم با اینکه من غرق گناهم اما اخرشم تو به یاد منی خدایا دوست دارم یه صبح تا شب حرفهای دلمو برات بگم حرفهایی که می دونم همشو می دونی اما خودم داره یادم می ره خدایا نذار فاصله ی بینمون بیشتر بشه خدایا اگه دل من داره ازت فاصله می گیره من می خوام تو نذاری ازت دور شه خدایا اشک چشمامو می بینی می بینی چقدر دلم گرفته خدایا چرا فاصله نمی ذاره راه رسیدن هموار شه می دونم عمر همه دست تو اما بعضی وقتا با خودم می گم کاش عمر هر کسی دست خودش بود شاید یه بنده ای وسط راه کم بیاره شاید کم طاقتیش باعث بشه کم کم راهو گم کنه خدا جون نمیگم کم اوردم اما اشتیاق من واسه رسیدن به تو بیشتر از اشتیاق من واسه ادامه ی این مسیر پر خطر دنیاست خدایا اگه حرفامو میشنوی راهو واسم کوتاه کن می خوام زودتر پیدات کنم می دونم گناه جلو چشمامو گرفته اما بدون من هنوز تو رو تو قلبم حس می کنم بدون که هنوز دنج ترین گوشه ی قلبم تو دست خودته بدون که هنوز قفل اشک چشمام به اسم تو وا می شه خدایا جون ... منو تنها نذار
... و نترسيم از مرگ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان. يك نفر دارد كه دست و پاي دائم می زند روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد. آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد كه گرفتستيد دست ناتواني ار تا توانايي بهتر را پديد آريد، آن زمان كه تنگ مي بنديد بر كمرهاتان كمربند. در چه هنگامي بگويم من؟ يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان! آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد! نان به سفره ،جامه تان برتن، يك نفر در آب مي خواند شما را، موج سنگيين را به دست خسته مي كوبد با ز مي دارد دهان با چشم ا ز وحشت دريده سايه هاتان را ز را ه دور ديده آب را بلعيده در گور كبود و هر زمان بي تابيش افزون مي كند زين آبها بيرون گاه سر ، گه پا. آي آدمها! او از راه دور اين كهنه جهان را باز مي پايد، مي زند فرياد و اميد كمك دارد آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد! موج مي كوبد به روي ساحل خاموش پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده . بس مدهوش مي رود نعره زنان، وين بانگ باز از دورمي آيد: آي آدمها…. و صداي باد هردم دلگزارتر، در صداي باد بانگ او رهاتر ا ز ميان آبهاي دور و نزديك از در گوش اين نداها: « آي آدمها» ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
در گذر از جاده زندگي آموختم :
که: ميتوان در يک لحظه تصميم گرفت و يک عمر زجر کشيد. که: ميتوان به رفتن ادامه داد خيلي بد از آنکه تصور کني ديگر نميتواني. که: ميتوان افکار را کنترل کرد و يا آنها تورا کنترل ميکنند. که: بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي که از آنها گرفته اي مربوط است نه با سالهاي زندگيت. که: قهرمان کسي است که کاري را که لازم است بدون توجه به عواقب آن انجام ميدهد . که: گاهي حق داري عصباني بشوي، اما حق نداري ظالم باشي... که: مجبور نيستي دوستت را عوض کني اگر بداني دوستت عوض خواهد شد... که: زندگي ات ميتواند در يک لحظه توسط مردمي که تو حتي نمي شناسي تغيير کند. که: حتي زماني که تصور ميکني چيزي براي بخشيدن نداري ميتواني به کسي که کمک مي طلبد ببخشي... که: اگر کسي انگونه که تو ميخواهي دوستت ندارد، به اين معني نيست که در عشق اون نقصي هست. که: کساني را که بيشر دوست داري، زودتر از دست ميدهي...((من نظرم در اين مورد اينه كه آدم فقط بايد واسه خودش غصه بخوره ولي نه بجاي خودش مثلا ما وقتي عزيزي رو از دست ميديم هرگز نبايد واسه اون عزيز غصه بخوريم بلكه بايد به خاطر خودمون غصه بخوريم,كه يك عزيزي رو از دست داديم يا وقتي ناراحتي كسي رو ميبينيم بايد بازم واسه خودمون غصه بخوريم كه يكي ناراحته و ما كاري از دستمون واسش بر نمي اد)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
دلم گرفته...
بادستام قفسي مي سازم ... و دلم رادرآن زنداني مي كنم تاپروازرافراموش كند. تاهوس باتوبودن كنج دنياي كوچكي كه برايش ساخته ام بميرد... قول بده كه وقتي بدن بي روحش رابه خاك ميسپارمبيايي قول بده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
امدی که نابودم کنی عشق خوب ميدانم
زانوانم ميلرزد بيا ! نابودم کن در قلبم دندان فرو کن که از ان توست خوشا زخمی که از دندان تو برجا ماند همگی ام را ميخواهی و چون همه را گرفتی به هیچ کارش نمیزنی جز ویرانی برجا نمیگذاری مرا بکش ! بزن ! هر بار که دردم میدهی . راحتی است که میرسانی ـ شجاعتم میبخشی هر یک از ضربات تو که خونینم میکند رشته پیوندی را میگسلد ـ تو زنجیر را همراه گوشت تن برمیکنی زندان تنم را ای کشنده من درهم ميشکنی و از رخنه ان زندگی من بدر ميرود من زمين زخم ديده ام که دانه دران خواهد رست دانه دردی که تو افشانده ای بردستت بوسه ميزنم بيفشان درد مقدس را تا درون سينه ام رسيده شود سراسر دردهای جهان ! بر دستت بوسه ميزنم رومن رولان ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
چطوري؟من كه زياد خوب نيستم...
مي دونم كه ديگه برات مهم نيست, اما من دلم برات يه ذره شده... هر چي سعي كردم نيام و باهات حرف نزنم نشد... مي دونم كه ديگه حتي حاضرنيستي سايه ام رو ببيني واي به حال اينكه باهام حرف بزني... ولي من دلم خيلي واست تنگ شده... ديگه نمي تونم دوريتو تحمل كنم... دلم مي خواد باهات حرف بزنم... دلم حوس اون روزهارو كرده ...بخدا هنوز دوست دارم. كاش مي شد دوباره به اون وقتا بر گشت... حداقل بزار باهم حرف بزنيم, كاش هيچ وقت واقعيت معلوم نمي شد... كاش اين كاش ها به حقيقت مي پيوست... نمي دونم چطوري بگم اما احساس مي كنم هيچ كس نمي تونه جاي خاليه تورو تو قلبم پر كنه. نمي دونم چي بگم اما فقط ياد و خاطره ي توهست تو قلبم فقط صداي خنده هاي تو قلبم باعث ادامه طپش قلبم مي شه... نمي دونم دوباره چي و كي عطش عشق رو يادم آورد اما باور كن فراموش كردنت برام غير قابل امكانه... خیلی بهت بدی کردم اینم از بی لیاقتی و نفهمیم بوده اما قول می دم جبران کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
حالا حال و روز منو درك مي كني؟ گاهي اوقات انگار مي زنه به سرم ولي مگه تو نمي دوني كه هيچ آدم زنده اي نمي تونه هميشه مث فرشته باشه خب،وقتي اوضاع به هم مي ريزه،منم ديگه نمي تونم سرحال باشم اما من هيچي تو دلم نيست خدايا ! يه كاري كن حرفمو بد نفهمن من گاهي اوقات اونقدر خوش و بي خيالم كه نمي تونم شادي ام رو مخفي كنم بعضي وقتها هم انگار هيچي جزغم و غصه توي بساطم نيست اون وقته كه اون روم به چشم مي ياد اما من هيچي تو دلم نيست خدايا ! يه كاري كن كن حرفموبد نفهمن درسته كه زود رنجم ، ولي بدون كه هيچ وقت دلم نمي خواست همه چي رو سرتو خالي كنم زندگي مشكلات خودشو داره ، منم به اندازه خودم مشكل دارم واصلا نمي خواستم مشكلاتم روسر تو خالي كنم چون من تو را دوست دارم عزيز من ! مگه تو نمي دوني كه منم يه آدمم و مثل هر آدم ديگه اي فكرم به يه چيزايي مشغوله گاهي اوقات به خودم مي يام و مي بينم مدتهاست دارم برا خودم تاسف مي خورم به خاطر كارهاي احمقانه اي كه كردم ، كارهاي ساده ، اشتباهای كوچيك و کارایی که باید می کردمو نکردمشون اما به خدا هيچي تو دلم نيست خدايا ! يه كاري كن حرفمو بد نفهمن ... يه آدم معمولي ام نه خيلي خوب،نه خيلي بد يه ادمي كه اشتباه كاشكي ازش سر نميزد اما بايد ياد بگيرم گذشته ها نداره سود ميخوام بگم،عزيز من قصد من آزارت نبود من به توبد كردم عزيز معذرتم رو بپذير هميشه همراه منه اين غم و شرم ناگزير منم كه باعث شدم اون مصيبتا سرت بياد كاش واسه جبران اونا دنيا به من امون مي داد دلم مي خواد اوني باشم كه اشكاتو پاك مي كنه دلم مي خواد اوني باشي كه گوش حرفاي منه من يه دليل نو دارم براي تغييرخودم اون روي خوبمو ميخوام حالابهت نشون بدم من يه دليل نو دارم براي يك شروع نو دلیل نو شدن كيه ؟ كيه به غير تو ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
ديشب دلم ميخواست بنويسم، بنويسم براي تو ، تو كه عزيزترينم شدي، بنويسم و برات كه بگم چقدر دلتنگت شدم، كه بگم تشنه ی با تو بودنم ، تشنه شنيدن طنين صداي گيراي تو ... ميدونم که ميدونی چقدر دوستت دارم و ميدونمم که اينم ميدونی که توان گفتن و نوشتنم نيست وقتيکه بخوام از تو بگم... انقدر زيبايی همراه خودت به زندگيم آوردی که گاهی شک ميکنم که خوابم يا بيدار ولی وقتی که عطر تو تمام وجودم رو پر می کنه باورم ميشه که نه روياست و نه خواب ... از بودنت ، از حضورت و ... ازت متشکرم ای حقيقت قشنگ زندگيم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
چند روزه که یه بغض سنگین گیر کرده تو گلوم...از اون بغضای بی دلیل و بی بهونه...انقدر سنگینه که گاهی نفس کشیدن رو برام مشکل می کنه....نمی ترکه تا راحت بشم...گریه بهونه می خواد و منم تا دلت بخواد بهونه دارم براش ... اما نمی دونم چرا تازگیا گریه کردن برام سخت شده... دلم یه دل سیر گریه می خواد... وقتی گریه می کنی باید یه آغوش گرم و مهربون باشه که سرت رو به بغل بگیره تا آروم بشی.....مثل آغوش مامان و بابا وقتی بچه بودیم...اما آغوش مامان و بابا دیگه آرومم نمی کنه که هیچ بدترم می شم !... انگار خیلی بزرگ شدم و دیگه تو بغلشون جا نمی شم...شایدم دردام و دیگه نمی تونم بهشون بگم...شاید ترس از همین نبودن یه آغوش بی دغدغه است که اشکمو ازم دزدیده... گاهی وقتا اینطوری می شم...یه دلتنگی بی دلیل..یه جور گنگی....یه جور بی هویتی می یاد سراغم...چند روزی میشه که اینطوریم..... ببخشید ...گفتم که کمی آشفته ام ..نوشته ام هم همینطور شد ... (نه که وقتی سر حال بودم خیلی خوب می نوشتم! ) قسمتی از دلتنگیم هم به خاطر اتفاقات اين چند روزه س ... نمی دونم چرا هر کی ساده است و صادق ، دلش و می شکنن ....خیلی ناراحتم ... نمی دونم چرا اینطوری شدم ... ظاهرآ تو این دوره زمونه دلای نا مهربون، طرفداراشون بیشتره ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
ای خدای ستاره ها ... ای خدای مهربون تو که به درد دل همه بنده هات گوش میکنی تو خودت از دلم باخبری ، میدونی که الان چه حسی دارم ... دلم میخواد صدامو به گوشش برسونی ... بهش بگو چقدر دوستش دارم ... بهش بگو تو اين چند وقت چی به من گذشته ... دارم تو خيالم باهاش حرف مي زنم كه اين بهم آرامش ميده ! خدايا تو شاهدی که من چقدر دوسش دارم ... تو الان اشكامو مي بيني تو که می دونی تا تونستم کاری کردم که از دستم ناراحت نشه تو اين مدت داغون شدم ... ولی اميدم اینه که لااقل منو درک کنه ... با هام همدردی کنه ... مثل هميشه با خنده هاش کاری کنه که ديگه هيچ ناراحتی رو حس نکنم ... خدايا خودت بگو چند بار تو رو شکر کردم بهش بگو خودمو چقدر خوشبخت ترين مرد دنيا ميدونستم چون اونو دارم ... خدا جون خودت مي دوني که دعای هر شب من چی بوده آخه من که جز تو و اون كسي رو تو اين دنيا ندارم خدا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
چند روز پیش همش می خندیدم ... از ته دلم خندیدم ... همونطوری که خیلی وقت بود دوست داشتم بخندم ... آخه خیلی وقت پیش بود حسرت یک بار از ته دل خندیدن به دلم مونده بود ... خنده هام همه رنگ عادت به خود گرفته بودنو فقط برا اینکه دیگران نگن باز چرا اینقدر گرفته ای بود ! خنده نبود فقط کشش عضلات لب و صورتم بود ... امروز از ته دل گریه کردم اونطوری که مدت ها بود دلم می خواست ... آخه هیچ نامحرمی نبود تا هق هق گریه هامو را ازش قایم کنم ... آخه خیلی وقت بود یک عالمه غصه به دلم سنگینی می کرد ... یه کم سبک شدم اما هنوزم یه عالمه دلم گریه می خواد ... جلو دهنمو گرفتم که صدامو کسی نشنوه آخه دوست ندارم کسی بیاد و با یه عالمه تظاهر الکی ازم دلجویی کنه ... آخه غرورم دلش نمی خواد که شکسته شه ... شادی و غم ... شادی و غـــــــــم !!! چقدر فاصله ها کوتاهه ... و از آن کوتاهترزندگی چقدر زندگی کو تاه است ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
معمولا آدما برای اينکه تو زندگی احساس خوشبختی کنن ميان دور خودشون يه پيله می بندن يه جور ديگه تو خيالاتشون در و برشون نگاه ميکنن که فقط خودشونو با محيط دو رو برشون ببينن.و تو اون دنيا احساس خوشبختی می کنن. يه جور زندگی خری.چشم بسته اما شاد. اما امان از وقتی که يکی بياد حرفی از بيرون پيله و واقعيات بزنه اون وقته که اون آدم گيج و حيرون می شه .از يه طرف می بينه اون دنيايی که برای خودش ساخته بوده همچينم ايده آل نبوده ولی توش راحت بوده که ديگه حالا راحت نيست چون يه پنجره به بيرون باز شده و به اصطلاح چشماش باز شده اما از طرفی ديوار هايی که دور خودش کشيده دست و پاشو بسته...خلاصه مياد کلی جون ميکنه که همچيو عوض کنه و می کنه همه ديوارارو می شکونه و خندون مياد بيرون...بازم زندگی خری ولی از اون نوع که ديگه فکر می کنن خدان و همه چی تو دستاشونه خلاصه جونم براتون بگه که يه مدت حسابی اربده می زنه و می رقصه ولی با چشمهای باز و همچنان خوشحال و با اين فکر که من عجب آدم خری بودم و خودمو محدود کرده بودم به اون زندگی خيالی که ساخته بودم و در همين حين انواع مشکلاتو می بينه...يه عالمه تفاوت می بينه ...کلی بی رحمی کلی بد بختی کلی نامردی که هر کدوم يه جور زندگيشو خراب می کنه(الان ميشه زندگی خری از نوع افسرده و غمگين ) خلاصه که بعد از يه مدت روانکاوی و خوندن کتاب نويسنده های معروف که هی به آدم می گن : ” بابا مگه شما خرين چرا حاليتون نيست زندگی قشنگه...هروز صبح ۱۰۰۰۰بار به خودتون لبخند بزنين بگين سلام عزيزم زندگی خوبه!“ معمولا آخر سر به اين نتيجه می رسن که دوباره تو خيال يه دنيای ديگه برا خودشون بسازن جالبه نه ؟ امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چی کار ميشه کرد ؟ يعنی آدما هميشه خرن ؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
نگرانم...انقدر نگران که نمي تونم ...که نمي دونم چه جوري بايد حرف بزنم... اين روزا روزاي خوبي نيستن... سخته خسته و ناراحت باشی اما وانمود کنی که نيستي ... نگرانم ... نگران نگاهام که اين روزا بيشتر موقعها بي جواب می مونه...نگران همه اون لحظه هايي که بي تو ميگذره ... اما من بايد وانمود کنم اصلا مهم نيست ... نگران توام که هيچ وقت نمی تونی بفهمی چقد دوست دارم ! ! شايد ندوني...اما اعترافي که به تو کردم...حتي از سخت ترين امتحانای زندگيم سخت تر بود هم مشکلتر بود...اما مجبور بودم...همه اون حرفا داشت ذره ذره نابودم ميکرد... بايد می نوشتم که دوست دارم ....تو اون اولا فکر مي کردي من بعد از بی اعتنايی گم ميشم و ميرم...اما موندم تاخودمو بهت ثابت کنم....نازنينم ! من موندم تا اينکه بتونم تا آخر آخر دوست داشته باشم...تو حق داري!... منم از عشق ميترسم...ولی ميخوام عشقت رو براي هميشه پيش خودم نگه دارم... منم دارم به اين زندگي عادت مي کنم...که تو هيچ وقت مال من و پیش من نباشی ... دارم عادت مي کنم که رفتم تو حاشيه زندگيت .... روي همون دايره که هيچ راهي به مرکز دايره نداره و نبايد ازت توقعي داشته باشم... دارم عادت مي کنم که صداتو نشنوم...حرفاي قشنگتو نشنيده بگيرم...يه آشناي غريبه باشم!!...عين همون ادمايي که اطرافمون هستن و فقط دارن صميميتو بهمون تلقين ميکنن...و ديگه هيچ!!.... يادمه به همه می گفتم : هيچ وقت چيزيو زورکي از خدا نخواه...چون مطمئن باش اگه به صلاحت نباشه...ممکنه بهت نده...اما آخرش اون چيزي نيست که تو ميخواي...حالا دارم معني حرف خودمو می فهمم....لمس مي کنم... اما بازم زورکی از خدا تورو با تموم وجودم می خوام ! امشب دلم کلي گرفته بود ... دوست داشتم ميومدی باهم ميرفتيم بيرون ...اما مثل هميشه تو نمی تونستی بیای ... ولی من خوشبختم....چون هر چي فکر مي کنم....ميبينم چيزي کم ندارم.... حتي تو رو!!...مگه حتما بايد پیشم باشي که داشته باشمت؟؟...مهم اينه که مي دونم تو هم تو مدت روز بهم فکر مي کني... حتي اگه وانمود کني اينطور نيست...مهم منم که هر وقت اراده مي کنم...تو تو ذهنم بال و پر ميگيري...و به پرواز درمياي...باز يه خاطره در من اوج ميگيره و موندگار ميشه.... خودت می دونی...می دونی که هميشه با منی....می دونی که تو توی لحظه لحظه های من جاری هستی.... آخه...تو ، توی قلب منی... آره! تو قلب من....برای همينه که هميشه با منی...برای همينه که حتی يه لحظه هم ازم دور نيستی...برای همينه که می تونم دوری تو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ می شه...هر وقت حس می کنم ديگه طاقت ندارم و ديگه نمی تونم تحمل کنم دستامو می ذارم رو قلبم و خوب گوش می کنم ... اونوقت می تونم صدای نرم و مهربونتو بشنوم و تو آرامش صدات گم بشم ... تو دلم رد احساست رو دنبال می کنم... و آخر همه ی اينا...به يه چيز می رسم....به پاکی...به نجابت...به خوبی....به مهربونی ...به عشقم به تو..... به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف می شه... تو رو نزديکتر از هميشه حس می کنم....اونوقت ديگه تنها نيستم... عزيزم! می خوام برات دعا کنم يه دعای کوچيک : خوشبخت باشی و هميشه با من بمونی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
بيا که مي کنمت اي نگار حور جمال نثار جان نبود لايق تو چون زر و مال هزار بار تو را کرده ام فزون شب و روز دعا به دولت و عزّ و ثنا به جاه و جلال شبي بيا تو ، که من بر درت نهم تا صبح سر ارادت و تسليم و عجز بنده مثال ز راه مهرو محبت ، بيا بخور اي دوست غم مرا که مرا سوخت درد و غم بسيار تو نيز چون پدرت کرده اي به دادن خو که بود معدن احسان و منبع اقبال تو خوش بخواب که من کرده ام براي تو راست قد شجاعت و مردانگي چو رستم زال به شب نمي بردت خواب هيچ تا ندهي گرسنگان ستوديده را تو مال و منال شبي نمي شوي آسوده تا تو را نکنند خبر ز سيري ايتام و راحت اطفال تو را که خرّمي دل به دادن است بده که نيست مردم بخشنده را زيان و وبال بده به مستحق و خوش بخواب تا بکند خدا تلافي آن را به ذره المثقال |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1384ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
خیلی از ماها حداقل برا یه بارم شده یه حسی داشتیم که اسمشو گذاشتیم عشق! تا الان به این موضوع فکر کردین که اصلا عشق چیه؟ و چرا دچار این احساس های خاص می شین که خیلی چیزا براتون مهم میشه و گاهی باعث پیشرفت می شه و گاهی هم خیلی خطرناک ؟ من یه تعریف خیلی ساده برای عشق دارم ... به نظر من عشق یعنی نهایت دوست داشتن ! اما خوب مشکل اینجاست که خیلی از ماها (فقط برا این جمع میبندم که حرفام کلیه ! ) وقتی با یه جنس مخالف می گردیم قلبمون شروع می کنه به تند زدن طوری که می خواد از جاش در بیاد و خیلی سریع یه احساس وابستگی پیش میاد. تو این جور موقع ها شب و روزتون می ریزه به هم ... این واقیعته ! دلت می خواد همش ببینیش! بی تاب می شی و اینجاست که فکر می کنی عاشق شدی ! یه چند وقت می گذره تا اینکه این عشق آتشین تو یه چشم بهم زدن از بین میره یه دختر خوشگل و جیگر و نازو هلو و مامانی یا یه پسر قد بلند و شیک و خوشگل و پول دار دیدی که حال می ده ازش آویزون بشی ... اون بدبخت بیچاره اولی رو که بد جوری هم دلشو شکستی رو ول می کنی واسه این که به خوبی به هم بزنی میای یه مشت چرت و پرت به هم می بافی که آره مامانم راضی نیست یا به درد هم نمی خوریم ... معذرت می خوام که این طوری شد نمی خواستم اذیتت کنم و ... ولی هیچ موقع به این فکر نکردی که مردم هیچ وقت نمی خوان کسی رو اذیت کنن اما وقتی که با کارهاشون آدمو زجر و آزار می دن , برای توجیح کاراشون اون زبونهای درازشون رو به کار میندازنو شروع می کنن آدم رو پدرانه نصیحت کردن و وقتی که روح آدم رو آزار می دن می گن معذرت می خوام نمی خواستم این جوری بشه و به سرعت از صحنه جنایت فرار می کنن! جالبیش اینه که فکر می کنن که همه چی تموم شده ! اما خوب واقعا این احساس که قدرتمند شروع می شه و به سرعت سرد می شه اسمش عشقه ؟ این احساس اسمش شاید شیفتگی باشه... شما شیفته طرف شدین به خاطر زیبایی, نوع حرف زدن,نوع برخورد در شما این احساس علاقمندی پیش میاد و به سرعت تقویت می شه و شما فکر می کنید که عاشق شدین در صورتی که این جور احساسات نهایت دوامش چند ماه یه خورده بیشتر یا کمتره و بعد فرد دچار بی تفاوتی می شه که این بی تفاوتی می تونه ورود فرد جدید یا خیلی چیزای دیگه باشه ! خوب بریم سراغ بعضی از آدما که تعداد این افراد تو جامعه ما به سرعت داره رشد می کنه ! افرادی که تو یه نوشته ی دیگه هم بهشون اشاره کردم ! یه دل و صد دلبر ... بعضی از خانم ها و آقایون هم زمان (عاشق) چند نفر می شن! به همه اون چند نفر هم می گه دوست دارم عاشقتم ! واسه همه این چند نفر هم محدودیت می زارن که باید قسم بخوری با هیچ دختر یا پسری نباشی و تحمل غیر این رو هم ندارن و به صورت خیلی احمقانه عین لاستیک ماشین واسه خودشون زاپاس درست می کنن! تا با اون تموم می کنه سر یکی دیگه , خیلی جالبه ! ازشون میپرسی می گن چند تا تیریپ دار م! خب این جور آدما چند دسته هستن که یک سریهاشون مریض هستن و به خاطر مشکلاتی که براشون پیش اومده با قربانی کردن این افراد خودشونو خالی می کنن! با این دسته کاری ندارم عقده شده براشون ! اما یه دسته از این جور آدما چون احساس زرنگی می کنن و فکر می کنن همه خر هستن و خودشون خیلی زرنگ هستن و هیچ کی هم نمی فهمه شروع به بازی دادن می کنن پسره می گه دخترا احمقن و اصلا دختر ارزش اینو نداره که باهاش باشی,Sex only اگه دوستم داشته باشه می مونه و گرنه هری یه کی دیگه ! خب اینم عشق نیست! این حوسه شایدم بلز یه عقده ولی با این همه به همه احساس دوست داشتن دارن ! دخترایی تو این دسته آدمان فاجعه شدن یه جوری فیلم بازی می کنن که انگار یه خانم با شخصیت و پاک هستن ... این دسته از دختر ها خوب بلدن خرج شونو در بیارن و برای چندتا چیزهمه چی شونو می دن ... پول و SeX ! بعد که حسابی سیر شدن نفر بعدی ! شعارشونم اینکه پسر اصلا ارزش اینو نداره که واسش وقت بذاری ! شیوه های جالبیl دارن برای تور کردن پسرای بدبخت مخصوصا پسرای پول دار... طرفو عاشق خودشون می کنن پسره احمق هم حسابی پول خرج می کنه ... دختره هم هم زمان با چند نفر دوسته و از همه اونا می دوشه و با همشون تیریپ Love میریزه و برای اینکه یه طناب گردن پسره بذاره باهاش سکس میکنه ! تو روانشناسی داریم که سکس باعث تقویت حس دوست داشن می شه پسره هم بخاطر همین امر حسابی وابسته دختره می شه در صورتی دختره داره همش مزه مزه می کنه که یکی رو پیدا کنه ! جالب اینجاست که بعد یه مدت از آدمایی که تورشون کرده خسته میشه می بینه اینا به درد زندگی نمی خورن ! میاد سراغ همون پسر سر بزیر , درس خون , مودب که خودشون بهش می گفتن اوسکل, دهاتی ,عقب مونده , رو واسه ازدواج انتخاب می کنن ! به پسره هم می گن چون من دخترم حرف پشت من زیاده باور نکن ! خوندنش و لمس کردنش سخته نه ؟ اما حقیقت تلخه ! ... خدا بهمون رحم کنه .خودمون بودیم که این گه کاریا رو داریم بالا اوردیم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
باز مثل هميشه به تو ميرسم با تني خسته و چشمهاي پر از اشك ، با بغضي كه تو گلوم جا خوش كرده ...
و تو مثل هميشه با اون دستهاي بزرگ و مهربونت كه چشمهاي كوچيك من هيچ وقت نميتونه وسعت و گرماش رو درك كنه دستهاي لرزون و سرد منو ميگيري ... باز مثل هميشه آغوشت رو باز ميكني و من دوباره مثل هميشه به خاطر كارام سرم رو پايين ميندازم و بغضم سنگين تر ميشه و خيلي خوب مي دونم كه جز تو هيچكس نيست كه كمكم كنه ! به هيچ كس نمي تونم تكيه كنم و مطمئن باشم كه پشتم و خالي نميكنه ... دستهاي مهربونت رو محكم ميگيرم ٬ ديگه نمي تونم جلوي اشكهامو بگيرم . تو دلم با تو حرف ميزنم و ميدونم كه حرفهام رو مي شنوي ميدونم كه مي فهمي ... اصلا نيازي به گفتن نيست تو نشنيده ميدوني تو دلم چي ميگذره ... اما ميخوام حرف بزنم آخه جز تو كسي رو نمي شناسم كه حرفمو بفهمه ، فقط پيش تو مي تونم خودم باشم و فقط تويي كه منو به خاطر خودم مي خواي به خاطر خودم حرفهام رو ميشنوي به خاطر خودم دستهام رو ميگيري و اشكهام رو پاك ميكني ... مي خوام با تو حرف بزنم و ميدونم صداي منو مي شنوي ميدونم فقط تويي كه منظور واقعي منو از كارام مي فهمي . فقط تويي كه اشكهام رو ميبيني ،فقط تويي كه از دل كوچيك و شكسته ي من خبر داري فقط حرف زدن با تو منو آروم ميكنه ... خدايا من باز مثل هميشه از تو يه خواهش دارم مي دونم باز كمكم ميكني ... كاري كن بفهمه خدايا دستهاش رو بگير و نذار بيراهه بره ... خدايا حتي اگه خودش نخواست باز هم اونو تنها نذار ... خدايا دلمو به تو مي سپرم و ديگه هيچ وقت نمي خوام اونو داشته باشم فقط اونو به تو مي سپرم خودت هواشو داشته باش ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
پاييز اومد با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت... پاييز اومد، پاييزي كه دوست داشتني بود ! پاييزي كه تموم رنگهاش خاطره بود ، اما اين بار تنها اومد... تنهاي تنها ، انگار مي دونست نميتونم صداي قدمهاش رو تو كوچه پس كوچه هاي دلم تحمل كنم، مي دونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد و بي گناه آرزوهام رو زير پاهاي وحشيش بشنوم ! پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم گرفته. كاش پاييز همونطور كه نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم از من بگيره . كاش جاي آرزوها خرمن خاطراتم خاكستر ميشد، كاش بناي عظيم غرورم را با نگاهي ويران نميكردم كه حالا زير اين آسمون خاكستري بر سر خرابه هاش اشك حسرت ببارم حالا كه تو اينطور سر جنگ داري به كي تكيه كنم ؟ حالا كه سكوت مهمون تنهاييم شده ، چطور بگم داريم اشتباه ميكنيم ؟ ديگه اشك هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين رو نداره . اين روزها حتي خاطرات خوش هم به دلم زخم ميزنند ... و تو ... تو كه هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگيرم... تو كه از همه چيز بي خبري و فقط دلم رو زخم ميزني ، تو كه... كاش ميتونستم يه دل سنگي مثل آدمكهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي دلم رو حس نميكردم، اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول كنم اونوقت ديگه برا خواستن تو عذاب نمي كشيدم ! البته اگه تو منو لايق عذاب ميدوني حرفي ندارم ... گاهي شك مي كنم اوني كه نگاهش خورشيد آسمونم بود اوني كه كلامش آرامش دنياي من بود تو بودي ؟ پس چرا گاهی اینجوری می کنه ؟! ... حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق هقمو پشت هق هق ِاشكهاش پنهون كنم... حالا من يه پاييز واقعي مي خوام تا با اشكهاش تموم پيكرمو بپوشونه اونوقت من و پاييز يكي مي شيم ٬ مست از بوي خاك بارون خورده و خيره به كوچه هايي كه تك و تنها زير اشكهامون تو سياهي شب گم ميشن ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
کاش امروز خدا وقت نداشت به ما برکت بده چون ما دیروز وقت نکردیم ازش تشکر کنیم ! چی می شد اگر فردا خدا ما رو هدایت نمی کرد چون امروز ازش اطاعت نکردیم ! کاش خدا امروز همراه ما نبود چون دیروز با ما بود و ما وجودش رو درک نکردیم ! چی می شد اگر دیگه روییدن گلی رو نمی دیدیم چون وقتی خدا بارون فرستاده بود گلایه کردیم ! کاش خدا یه روز عشق و مراقبتشو از ما دریغ می کرد چون ما خیلی وقته عشق و محبتمون رو از هم دریغ کردیم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
وقتي دلت ميگيره ... وقتی دلت آواره میشه ... وقتی هیچ سرپناهی نداری ... وقتی احساس میکنی تو هفت آسمون یه ستاره نداری ... وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ! وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ! وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی .. او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟ اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی اونوقت تو برنده ای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی ! چون با چیزهایی که بدست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی .. بعدش انوقت به یاد من باش که چقدردوست داشتم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط آرش |
|
|
اگر فردا آمد و من ديگر آنجا نبودم اگر آفتاب طلوع كننده چشمهايت را پر از اشك يافت اميدوارم گريه نكني آنچنانكه امروز مي گريستي !
وقتي فكر مي كني به چيزهايي كه نتوانستيم به يكديگر بگوييم
مي دانم چقدر مرا دوست داري همانقدر كه من تو را دوست دارم هر وقت به من فكر مي كني مي دانم چقدر دلت برايم تنگ مي شود اما چون فردا را بدون من آغاز كردي سعي كن بفهمي كه فرشته اي نام مرا خواند و دست لرزان مرا گرفتو گفت جاي من فراهم شده در بهشتي دور دست و من بايد ترك گويم تمام كساني را كه دوست دارم
اما چون بر مي گردم تا شما را ترك گويم اشكي از گونه هايم مي چكد چرا كه تمام طول زندگيم نمي خواستم بميرم كه چيز هاي زيادي براي زنده ماندن داشتم هنوز كار هاي ناتمام بسيار دارم برايم باور نكردني بود كه روزي شما را ترك كنم هميشه به گذشته فكر خواهم كرد به خوبيهايش و بديهايش چقدر همديگر را دوست داشتيم چقدر در كنار هم خوش بوديم اگر باز ديروز بيايد حتي براي لحظه اي فرصت دارم با تو خداحافظي كنم و تو را ببوسم و ممكن است لبخند تو را باز ببينم اما خوب مي دانم كه اين شدني نيست چرا كه جاي خالي من و خاطراتم يادگار من خواهد بود
وقتي به دنيا فكر مي كنم و چيزهايي كه ممكن است فردا دلم برايشان تنگ شود من به ياد تو مي افتم و در اين زمان دلم از اندوه پر مي شود اما وقتي از دروازه بهشت عبور كردم فكر كردم به خانه ام آمده ام
خدا نگاهي به من انداخت و لبخندي زد از آن تخت سلطنت طلاييش و گفت اين جاودانگي است و تمام آنچه به تو قول داده بودم زندگيت در زمين تمام شد اما زندگي جديد تو در اينجا آغاز گرديد ديگر فردايي وجود ندارد امروز براي هميشه باقي است تو به من بسيار وفادار بودي راستگو و امين بودي ترا آمرزيده ام و آزاد هستي بيا و دست مرا بگير و زندگيت را با من تقسيم كن پس چون فردا آيد فكر نكن خيلي از هم دوريم چرا كه هر زمان به من فكر مي كني من همانجا در قلب توام !!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايست كه براي نگفتن دارد . هميشه سكوت كردمو اما سكوتم نه از سر رضايت بلكه هميشه گذشت بود و گذشت ... و هيچ شناخته نشد دربرابر همه حرفها و تهمتها ! حالا من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه شايد قبل از هر فريادي لازم است .
چه دنياي بدي است که هر كس را به اندازه اي كه هست احساسش نمي كنند بلكه به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست ! شايد بايد اينگونه ماند و اينگونه بهتر باشد اينگونه بمانم چون حرف دل تا زماني زيباست كه فهميده شود نه تا وقتی بگویی ! ! ! اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ! |
|
RSS
|