تبليغاتX
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد - غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟

و كی؟

«امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت !

غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك sms اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل  sms ی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم این sms رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشه؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا رو  نقل می كنم ! پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمیده مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..

امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط آرش | 

بعضی وقتا دل ادم اینقدر پره که یه

ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست ...

تو این ساعتا اگه همه چیزای خوب دنیا رو هم بهت بدن تو اونا رو با یه دل سیر گریه کردن عوض

نمی کنی ...

اونقدر از خودت می پرسی چرا ؟؟

چرا باید این قدر تنها باشم که نتونم با کسی یه درد دل ساده کنم ؟

چرا باید خوشحال باشم وقتی که نیستم؟

چرا باید لبخند بزنم وقتی که دلم گریه می کنه؟

چرا هیچکس به صدای ناله برگ های پاییزی وقتی زیر پای رهگذرا خرد می شن گوش نمی ده ...

چرا باید از اونی که دوستش داری دور باشی؟؟

بعضی وقتا دل ادم این قدر پره که یه ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط آرش | 
و باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم

زانوی غم بغل کردم و می گریم

و تو نیستی باز در کنارم ... 

دست هایت کجاست؟

آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام

را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟

چشمانت کجاست؟

تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند

محتاجم به تو!

 دست هایم بی دست تو چه کنند؟

مگر نمی گفتی تو فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود !

پس چرا دستهایم تنهاست !؟

می دونی  دردنیای تنهاییم چه کنم ؟

بی تو!! بی پناه!! چه کنم ؟ ......

در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟

از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!

آه ای روزگار بی رحم ...

آوای عشقم را نگیر از من!

دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من!

فقط به یادم باش تنها سر پناهم !

بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند مرا یاد میکنی هر دم !

 به یادم باش ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط آرش | 
حرارت واژه ای نیست که تنها در میان شعله های آتش معنا گردد حرارت غریب است و نا آشنا ...

حرارت شاید رابطه ای است میان عشق و زندگی !  به هر حال من آن را در درخشش نگاهت یافتم و معنایش را از لبانت شنیدم ...

 اکنون احساس می کنم که وجودم لبریز از حرارت است ... شاید این احساس از خاکستر قلبم باشد که با تند باد وجودت زیر و رو شده است و شاید از ...

 از وقتی که تو را شناختم گویی طبیعت در تو خلاصه شده و عشق تو زندگی را شامل می شود تو را اسوه ای از ارزشهای تمام مسلک ها می بینم که کمال را برای هر مرامی در بر داری !

 تو را کوره ای فروزان از آذرخش عشق می بینم که هیچ پولاد استقامتی را یارای ایستادگی در برابر نفس سوزان عشقت نیست 

تو را موج پر صلابت دریایی می بینم که ماهیان آرزوی رقصیدن در دامن پاک و کف آلودت را دارند و عاشق امید غرق شدن در میان گستره ء وجودت را  و در این میان تلالو ء چشمگیر قله ی این موج سرمست کننده است و حرارت می بخشد !

 آنچه از این حرارت چشیدم در قالب لفظ و پهنای کاغذ نمیگنجد  پهنه ای فراخ تر از ادراک و قالبی ظریفتر از احساس لازم است تا بتوان به تفسیرش پرداخت و تو تجلی گاه این حرارت را به دستان لرزان من سپردی و من اندک اندک به سرزمینی وارد شدم که سرشار از نورهای سپید و خیره کننده بود . . .

سرزمینی که در پرتو انوار روشنایی بخشش تمام سایه ها از بین رفته بودند و رنگی از تیرگی ها به چشم نمیخورد و سرزمینی که پس از فرو نشاندن عطش خود در چشمه های گواراش تمنای ماندن را در وجودم زنده کرد و بازگشت رابرایم غیرممکن ساخت  چنانکه هیچ اراده ای طاقت جلو داری از این تمنای غریب را نداشت  و اساسا" در این وادی عقل و اراده حکمی جدا از فرمان این تمنای غریب صادر نمیکرد و من ساکن سرزمین عشق شدم ...

سالها بود که از کتاب حیاتم فصل بهار افتاده بود و درخشش شبنم های لطیف امید را که در بامداد روزهای بهاری بر آفتاب هدف سلام می کردند فراموش کرده بودم !

سالها بود که بلبلان از سرزمینم قهر کرده بودند چرا که خواب زمستانی غفلت گلهای زیبا را ربوده بود و شکفتن را از یاد برده بودند  و بادهای وحشی که گاه خبر می دادند که بلبلان نیز رفته رفته خشک و صامت می شوند چرا که اقتضای نور کم خورشید که در روزهای پائیز و زمستان از پشت ابرهای ضخیم و تیره بر زمین و موجوداتش می نگریست جز این نبود ...

سالها بود که کبوتران پرواز را به جوجه ها نمی آموختند قناری ها درس آواز نمیدادند ونسیم ها دیگر در شبهای مهتابی داستان شیرین سرزمین آرزوها را در گوش غنچه ها نجوا نمی کردند ...

 تا اینکه آمدی ...

آمدی و خواستن را در میان اشک شمع ها به من آموختی  و گفتی باید رها شد  باید پر کشید  و مرا از بارهایی که بر دوش داشتم آزاد کردی و سبک ساختی ...

به سبکی نگاهی که با محبتی ماورایی به من می دوختی و به آزادی ای والاتر از خیال ...

و من گفته هایت را بر بال پروانگان می نگاشتم و در وزش باد زمزمه می کردم ...

آمدنت گلها را بیدار کرد پرندگان را تا اوج فلک پرواز داد و نسیم را زندگی بخشید آمدی و دوباره قصه های از یاد رفته را به خاطره ها آوردی و روح زندگی را در کالبد بی جان سرزمینم دمیدی و زرق وجودم را با طوفان عشقت در اقیانوس بیکران خواستن بسوی جزایر ناشناخته راندی ...

و آنگاه که بی تابم کردی اوج گرفتی و از دیده پنهان گشتی و مرا به سوی خود خواندی ...

شاید لحظه ای بیش طول نکشید شاید رویایی بیش نبودی شاید خواب میدیدم چگونه خوابی بود که مرا بیدار کرد ؟

نمی دانم تنها پرواز را حس می کنم و جز آن هیچ . چیزی جلو دارم نیست عطش نیاز به حرکت و پویش مرا ملتهب ساخته و جانم را به لب رسانیده است . نغمه ات را می شنوم که مرا صدا می زنی و امید می بخشی فریادت سراسر وجودم را قرار گرفته است . چیزی جز صدایت را نمی شنوم و تمام هستیم بسویت پر میکشد ...

اکنون به ذره ذره ی هستی می نگرم دوباره درس سالها را دوره میکنم و انگیزه ی حرکت در اندیشه ام متبلور می گردد...

همان انگیزه ای که در انتها خود عطر تو را به مشام می رساند 

 همانکه "اگر کسی آن را درک کند دیگر سر از پا نمی شناسد "

وقتی دلم میگیرد به آسمانها چشم می دوزم ... نگاهم از میان ستارگان میگذرد ... کهکشانها را پشت سر می گذارد و در ژرفنای بیکران غرق می گردد و آنگاه لحظه ی کوتاهی که با هم گذاراندیم در نظرم مجسم میشود 

 نگاهم با نگاهت در می آمیزد . و صدایت سوار بر اسب پژواک در میان ستارگان می تازد ... به خاک می افتم و سرشار از لذت می گردم ...

 آنگاه گفته ء تو در تفسیر این زیبایی در گوشم طنین می افکند : بقا ء بقا ء بقا ء ...

در گفته هایت جذبه ای خاص وجود داشت و از واژه هایی که بر آنها رنگ معنا می کشیدی حرارت نا آشنایی به قلبها به چمنزارها و به گلهای سرخ می تراوید ...

آری حرارت واژه ای نیست که تنها در میان شعله های آتش معنا می گردد.....

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط آرش | 

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط آرش | 

آن زمان که ندای آسمانی خبر از آمدنت دارد , نمی دانم که هستم یا نه !؟

نمی دانم که زمین چه رنگی می شود , وقتی که نور ظهور  کنی

نمی دانم فرشته ها چگونه دوریت را تحمل خواهند کرد

شاید تا دانستن , یک جمعه دیگر فاصله باشد

شاید تا ندبه دیگر تو آمده باشی

شاید دعای عهد این صبح آخرین پیمانمان با تو باشد

شاید فردا خدا بر ما گنه کاران رحم کند ...

شاید بعضی ها فراموش کردند که تو روزی می آیی !

این انتظار اگر تا آخرین نفس باشد , شیرین و زیباست

چون این انتظار , انتظار من نیست ...

تو هم منتظری ...

آیا زمین منتظر سیاهی و تباهی بیش از اینهاست ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم
" .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟  ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط آرش | 
می گويند خيلی ها پيش از مرگ
نزديکان خود را، که در گذشته اند به خواب می بينند
...و اينچنين فرا رسيدن مرگ خود را در می يابند
من امّا ديشب تمامی بستگان زنده خود را در خواب ديدم
ولی صبح با احساس مرگی در کمین نشسته، از خواب بيدار شدم
پنداری مهمانی گرفته بودم ...
تا پيش از رفتن همگی را برای بار آخر ديده باشم...
 
ديشب که می خوابيدم
.حس مردن تنها حسی بود که نداشتم
از خواب که بيدار شدم بوی مرگ تنها چيزی بود که شامّه ام را پر کرده بود
 
تا امروز صبح نفهميده بودم که در درونم فانوسی روشن است ...
شايد چون هميشه پر فروغ سوخته است
امروز صبح حس کردم شعله اي در درونم کم سو شده است
انگار کسی فيتيله اش را پايين کشيده باشد ....
حس می کنم درونم هزار ترک برداشته و متلاشی می شود !
مغزم را می بينم که هر تکّه اش در محيط جذب می شود ...
به دستانم که نگاه می کنم می بينم که دارند تجزيه می شوند
جلوی چشمانم !
در حالی که هنوز زنده ام به سرعت تصعيد می شوم
مرگ وحشتناکی است ...
امّا حتی توان فرياد زدن هم ندارم
از صبح با تعجب به اين همه تغيير خيره شده ام !
نشنيده بودم کسی اينچنين مرده باشد ...
دارم در خودم جمع می شوم
کوچک و کوچکتر
مثل غنچه اي که پژمرده می شود و در خود مچاله می گردد
سريع ولی آروم ...
بی صدا !
چه بر سرم می آيد؟
مرا چه می شود؟
يعنی واقعا دارم می ميرم؟
 مرگ؟!
باورم نمی شود ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط آرش | 

وقتی توصدام دیگه هیچ حرفی ندارم ...

وقتی که حتی تونگاهمم چیزی ندارم !

تودلم واسه نوشتن بهونه دارم...

همیشه آدما پشت یه نقاب دیگه خودشونو پنهون می کنن!

آدما واسه بودن همدیگروبهونه میکنن!

واسه خوش بودن , دو سه روزی وبا دروغ وفریب کنارهم سرمیکنن ...

چرا ما آدما گاهی انقدر بد مي شيم که حتی طاقت تو آيينه نگاه کردنم نداریم ؟؟؟

گاهی واسه عبور از جاده منتظره يه غباريم!

تا توغبارومه گم بشيمو رد بشيم !!!

گاهی حتی واسه يه لبخنده کوچيک تا شب به دنباله یه بهونه مي گردیم!

اما دريغ از لبخندی که می تونستی به چشمايه يه چشم براه هدیه کنی

اما به جايه هدیه انو قایم کردی....

حتی اون لبخند از صورت خودت محروم کردی .......

گاهی گرمایه دستای تو می تونست دستای سردو یخ زده کسی که تو مسیره جاده مونده رو بگیره و تو مسیر جاده واسه رسیدن به مقصد بهش کمک کنه

اما تو دستای چند نفرو ندیدیو پس زدی ؟؟؟؟

گاهی حتی یه حرف ساده ی تو می تونست گرمی دله یه دلشکسته باشه!!!

اما چند بار با حرفایه نیش دارت اون پس مونده دله شکستشونو زیره پاهات له کردی؟؟؟؟؟

پاشو... به خودت بیا ...

واسه عبور از جاده منتظره غبار ومه نباش تا با این بهونه چشمایه قشنگ تو رو مسیره جاده ببندی.....

سر راهتم به هرکسی که تونستی کمک کن.......

پاشو مطمئن باش یکی الان یه گوشه چشم براه کمک تو نشسته!!!!!

تو مسیره جاده اگه تونستی به من دل شکسته ره گم کرده فقط سری بزن!!!!

بی زحمت.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 
آروم و سبک قدم برمی داشت می دونست کسی به انتظارش نیست خوب می دونست که هیچکس دوستش نداره اینو سالها بود که با گوشت و پوستش حس کرده بود لزومی نداشت به این موضوع کهنه فکر کنه...

 سرش پايين بود بي هيچ خيالي چشمهاش سنگفرش خيابونا رو مي شمرد !

انگار روي آسفالت دنبال گذران عمرش مي گشت !

 سالها بي هيچ اتفاق هيجان انگيزي از پي هم تند و پرشتاب مي گذشت و او همچنان نگاه بر زمين روزها رو مي گذروند...

عمر چه پرشتاب مي گذرد بي هيچ دليل خاصي بايد به اين زندگي ادامه داد زندگي كه نه اداي زندگي را در آوردن اين زندگي سگي اين .... بي خيال

برايش نگاه آدمها مهم نبود در حقيقت تو زندگي او آدمها هيچ نقشي نداشتند خودش بود و خداي خودش و ديوار تنهايي كه دور خودش تنيده بود . . .

وقتي كه به خونه مي رسيد از شدت خستگي تن خسته اش رو روي زمين ولو مي كرد و سرش رو روي بالش مي گذاشت و به فكر فرو مي رفت ...

امروز هم گذشت ....ساليان سال بود كه هر روز ساعت مشخصي اين جمله رو تكرار مي كرد ...

امروز هم گذشت ....

و باز روز بعد و روزهاي بعد .... و چشمان به انتظار نشسته اش هميشه به انتهاي جاده بود به اين كه يه روز او هم غزل خداحافظي رو بخونه و بره !

ديگه خسته شده بود از اين همه عمري كه كرده بود از اين همه تنهايي از سكوت از بي صدايي به تنگ اومده بود بي صبرانه در انتظار تموم شدن اين زندگي بود

 انتهاي راه . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط آرش | 
ه مدته شدم عین مار گزیده ها...

البته این دفه مارهاش یه کم ظاهر انسانی دارن ! ...

توی این چند وقته هر کسی به یه بهانه ای ما رو فروخت و سعی کرد با پا گذاشتن روی سر ما خودشو به یه جایی برسونه ! ...

یکی به بهانه ی صداقت ... یکی به بهانه ی درد و دل با دوست دخترش ...

یکی هم به بهانه ی شوخی و خنده ...!

حالا دیگه به هر آدم جدید میرسم فکر می کنم این هم یه جورایی میخواد سر ما رو زیر آب کنه !

شایدم بیشتر به خاطر اخلاق و خصوصیات خودمه....

من کلا آدم سردی هستم ولی اگر هم با کسی دوست بشم خیلی باهاش صمیمی میشم و سعی میکنم همه چیزو بهش بگم... و از همین جا هم بود که خیلی ضربه خوردم...

ولی توی این مدت خیلی درس گرفتم...

از همه خوبی ها و بدی ها...

از همه شادی ها و ناراحتی ها...

و همین طور که قبلا هم گفتم من یه خودکار قرمز دارم که هر کس رو بخوام باهاش خط میزنم...شاید خیلی راحت تر از گذشته... و اگرم کسی خط خورد دیگه پاک بشو نیست....هیچ وقت....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط آرش | 

نه !

به کفر من نترس !

کافر نمیشوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم !

انسان و بی تضاد؟!...

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط آرش | 
فکر میکردم همه میتونن این جوری باشن...

همه میتونن یه چاله ته دلاشون داشته باشن و یه چیزایی رو برای همیشه توش دفن کنن ...

ولی نه این یه ویژگی خاصه که همه ندارن و نمیتونن هم داشته باشن...

بازم خدا رو شکر... خوبه که همیشه خدا هست و یه چیزایی رو به آدم نشون میده که بتونه بهتر درون آدما رو بشناسه...

همیشه آدما ارزش اینو ندارن که یه سفره پهن کنی و هرچی تو دلته بریزی جلوشون ...

تا الان بیدار بودم و فکر میکردم ...

فکر کردم ... خیلی ... به بی خیال شدن به معذرت خواهی از همه به خاطر کار نکرده ... و بیشتر از همه به انتقام ...

آی ادمــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !

حیف که من نمیتونم مثل شما باشم ...حیف که هنوزم یه چیزایی برام ارزش دارن...

حیف که من هنوزم فکر میکنم دوستی مقدسه...

فکر نکنین که کار خیلی مهم و خارق العاده ای انجام دادین... نه عزیز .... بی معرفتی و نامردی هنر نیست !

ته دل من یه چیزایی دفن شده که درآوردنشون به این سختی هم نیست ... ولی گفتم... حیف که من هنوزم میگم بچگی کردین ...

خدا روزی رو نیاره که انتقام تنها راه باشه ... راهی که انجامش خیلی راحت تر از تحمل کردنه ...

همیشه توی ذهنم این جوری بود :

آدما همشون ساده و دوست داشتنی هستن ...

ولی خوب یه جورایی ازتون ممنونم....باعث شدین که من دوستامو بهتر بشناسم و بیشتر قدرشون رو بدونم ...

و بدونم همین جوری دوستی با یکی بعد هم اعتماد کردن بهش چه سر انجامی داره...

یه دوستم میگفت این همه با بقیه صمیمی و رو راست نباش بلاخره یه روز از صداقتت سوء استفاده میکنن...دوستی هم حد و حدودی داره.... ولی من ....

به هر حال از آشنایی با آدمای دور و برم خوشحال شدم...

امیدوارم دوستای بهتر از ما گیرتون بیاد... خداحافظ..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط آرش | 
از امروز با یکی دیگه می خوام حرف بزنم . . .

چند وقته باهام قهری !

 می گم تو قهری چون من که قهر نمی کنم و نمیتونم بکنم ... 

من ازت دور شدم ... توام از کار من قهر می کنی٫  منم خودم می دونم که زیاد اشتباه کردم زیاد یادم رفت کی هستم و اون کی هست !

ولی آخه من به این تنهایی  نباید بازم بیای پیشم نباید صدام کنی ؟!

یعنی ذیگه نمی خوای منو صدا کنی ؟!

 اسمم رو که خوب بلدی خب دوباره صدام کن !

یه دفعه هم بهت گفتم منو اگه به خاطر خودم صدا نمی زنی به خاطر تموم کارایی که کردم بیا بازم

دوستم باش بیا بازم صدام کن.

 می دونم  باید با تو حرف بزنم نه کس دیگه ای ! چون تو کارامو درست می کنی نه اون !

الان می گی عجب رویی داره نه؟ همه کاراش رو می کنه تازه باز می گه یادت هستم . . .

هرچی بهش گفتم این کارا رو نکن بازم می کنه. یه نموره خجالت بکش ! آره خجالت می کشم به بزرگیت دیگه خسته شدم بدم اومده از خودم ...

حالا دور می شی...

 می دونم خودم دورت می کنم از خودم !

ولی تو  کمک کن بمون بازم بمون دور نشو از من...

نرو کمک کن...

می دونم خیلی خوبی ... اصلاْ بخاطر همینه خیلی دوست دارم !

کم کمکم نکردی باز من نارو زدم ولی خودت گفتی برگردی بازم کمکت می کنم !

پس کمکم کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط آرش | 
به خدا زود بود عزیزم !

به خدا زود بود گل من !

تورو خدا یه بار دیگه چشمای قشنگتو باز کن ...

به جون خودت دیگه بعدش هیچی از دنیا نمی خوام !

حیف که نتونستم باهات حرف بزنم ...

حیف که ازت خجالت می کشیدم ...

کاشکی اون غرور مسخره رو می ذاشتم کنار و بهت می گفتم چقدر دوستت دارم !

قربون اون چشات برم ...

فدای پاکی ت بشم ....

قلب که که چیزی نیس تو زنده شو من جونمم میدم برات ...

فکر می کنی دروغ میگم ؟! پاشو ببین چه جوری بیچارت شدم ...

پاشو ببین من تنهای تنها شدم ...

یه دقیقه چشاتو باز کن تا بهت بگم چی تو دلم بود و بهت نگفتم !

فقط یه بار دیگه چشاتو باز کن و ببند ...

تو که می گفتی هیچوقت تنهام نمیذاری حالا که همه چی جور شد رفتی ؟!

بمیرم برات که سختی کشیدی ...

به خدا خیلی گلی ... خیلی پاک بودی ...

آخه چجوری میتونن اون صورت و اون بدن و بذارن تو خاک ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط آرش | 
اکنون تجربه میکنم نوزدهمین سالمرگ زندگیم را

و تو بیا نگاه کن که چه زشت

زمان به لحظه های بی تو بودن میخندد

شب قبل از مرگ است

هوا ابری

آسمان بارانی

واژه ها چه سخت بر ذهن آبی ام تلنبار میشوند

شاید گله خواهند کرد از نبودن و نیامدنت

تو بگو کدام شب را بی فکر من روز میکنی ؟

کدام جادو لحظه هایت را پر کرده ؟

که حتی نگاهی به تنهاییم نمیکنی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط آرش | 
دلتنگ چيستم؟

پرستو ها باز خواهند گشت

و درختان حیاط ما دوباره شکوفه باران خواهند شد

دلتنگ چيستم؟

باید گوشه ای برگزینم

تنهايي خودم را با قلم و کاغذ باز گویم

دلتنگ چيستم؟

نیمه آخر راه نیز پیموده می شود

و سرانجام پیمانه عمر لبریز می شود

دلتنگ چيستم؟

سرانجام مهمان خاک خواهم شد

با بدرودي تلخ سپيده دم را به شامگاه خواهم سپرد

و از دوازه ي شب عبور خواهم کرد

وسبک بال بر بال ابرها ترانه رهايي سر خواهم داد

دلتنگ چيستم؟

سرانجام

باغ آرزوهايم ويران خواهد شد

در التماسها

و زنجیر تعلق ها گسسته خواهد شد

و من

همرا مرثیه بی قراری ام باردیگر در ابدیت طلوع خواهم کرد

با بدرقه ي بارانها بي بهانه از رد چشمهايت عبور خواهم کرد

التماس دستهاي خالي ام بي هيچ مونسي رفيق خاک خواهد شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 

خدایا

در این سالی که در پیش است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

در آغاز طلوع روشن سالی که می آید

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار یک هزار و سیصد افسوس

هزار و سیصد اندوه !

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

و مرابفهمان زندگی زیباست

خداوندا تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شویم ده

تو پاکم کن قرارم ده

دست های گرم و لبخندی عطایم کن

تو ای نزدیک تر به من از من

اینک مرا دریاب پناهم ده

پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت دلم آرامشی یابد

خدایا قدردان خوبی ام فرما

تو گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز هر شامم

تو چرخاننده احوال این دنیا

بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی

آرامش عطایم کن

تو ای آموزگار پاک خوبی ها

تو راه مهرورزی را نشانم ده

بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت !

طبیبا ای که نامت مرهم دردم

شفایی مرحمت فرما

تو را می خوانمت اینک

اجابت کن مرا ای منتهای راه رهجویان

تو بر مینای این هستی

رضا بودن عطایم کن

که من همراه هر سختی

بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را

خدایا

مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی

مرا مست می جام حضورت کن

برای محو تاریکی بسوزان جهل من را

شعله ام گردان

مرا در این سیه سودا وین سرمای پر سوز و سکوت

سایه های سرد یاری کن

و با تدبیر پر مهرت

سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی

هدیه ام فرما

خداوندا

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستانم عطا فرما :

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و شش لبخند زیبا را !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط آرش | 

سفره را گستردیم
سفره اینجا پاره است!
سیزده،
نحسی‌اش را
هدیه داده است به ما!


هفت‌سین کلبه‌ی ما امسال
پنج سین کم دارد؛
جز همان سین سفره
و...
سیگارِ من که دود می‌شود

سفره دیگر سین ندارد!

می‌گردم!

یادم آید نیم‌شبی گفتی:
نوروز بی‌هفت‌سین
سال بد را خبر می‌دهد!
می‌گردم!
اما،
بین خودمان باشد:
سالی که با تو آغاز شود؛ دیگر بدی ندارد!
باز هم می‌گردم!
راستی
سایه‌ام را
که همیشه افتاده بر پنجره‌ی اتاق توست
اضافه‌ی سین‌ها کن!
- ساعت‌ام را
که دیگر سال‌هاست
قانون حرکت را از یاد برده است
کنار سفره جا می‌دهم؛
ساعتی که یادگار پدر بوده است!-
سادگی‌ی من رو را هم بگذار به حساب سین‌ها!
تا این‌جا می‌شود پنج سین!
و هنوز دو تای دیگر مانده تا سالی خوب!
همین سال هم که دیگر از راه رسیده
سین شش‌ام باشد!
و این آخرین سین؛
باشد
سرمه‌ی چشم‌های تو!
که تنها به خاطر تو
و برق نگاه‌ توست
این هفت‌سین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط آرش | 
میدونم که تو  بهش عادت کردی ولی من نه ...

میدونم که واست مهمه ولی واسه من دیگه نیست ...

میدونم که به بهانه های من اعتراض نمیکنی ولی من دیگه بریدم ...

چند شب پیش واسه اولین بار بود که گریه م نگرفت ... نه به خاطر اینکه از صبح ۹ تا قرص خورده بودم  که این سر درد لعتی ولم کنه ! ولی بازم مثل سگ به خودم میپیچیدم  ...

به خاطر خیلی چیزا حتی تنهایی ...  

به خاطر یکی که اون بالا نشسته و چشماش رو بسته ... 

به خاطر نداشتن چیزی که به جای مهربونیات به تو بدم ...

نمیدونم چی شده ... حسابی قاطی کردم ..

امروز واسه چندمین بار یکی بهم گفت : همه میگن لاغر و ضعیف شدی ...

یه کم هم به خودت و زندگیت برس ...

بهش گفتم : به درک ... گور بابای خودم ! گور بابای تو ! گور بابای همه ! گور بابای زتدگی ...

بیچاره اون ... بیچاره همه ... بیچاره من ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط آرش | 

وقتي دلت گرفته و هيچ دليلي هم نميتوني براش پيدا كني…

اون وقته كه كل دنيا رو هم با يه دل سير گريه عوض نميكني…

 

دوتا پنجره ي اتاق انقدر خيابون و خونه هاي تكراري نشون دادن كه حالت ازشون بهم ميخوره…

زمان كند ميگذره …

انگشتاتو مياري بالا و روزا رو ميشماري…نه …درست نيست…!

خيلي بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكردي گذشته…

شايد روزايي كه شاد بودي رو دو برابر حساب كردي…

دوباره حساب ميكني…نه ..نشد…دوباره همون جواب…خيلي گذشته…غم و شادي با هم…خنده و دلتنگي با هم…خيلي گذشته !

 

درست كه نگاه ميكني تغييرات رو ميبيني…

مو هاي بابا سفيد شده…مامان عينك ميزنه…خيلي ها ديگه پيشت نيستن… حالا چي ؟! …

حتي واسه چيزاي تكراري هم دلت تنگ ميشه…

دوست داري بشيني كنار همون دوتا پنجره و تا نفس داري گريه كني…

شايد گريه چيزي رو عوض نكنه ولي حداقلش اينه كه دلت رو صاف و آروم ميكنه...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط آرش |